<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بيـــــــدار پــــــرستاری</title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/</link>
<description>آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 14 Jun 2009 16:22:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آره ، هنوزم قراره دیگه اینجا ننویسم . اما امروز فرق داره . امروز روز مادره ، روز خانوما . دلم نیومد در مورد امروز ننویسم ( تازه اون یکی وبلاگم هنوز زیاد مچور نشده ) . آخه امسال یه جور دیگه ایه برام واژه ی مادر . امسال توی کار آموزی های OB ( زایشگاه ) صحنه های قشنگی از اولین لحظات مادر شدن دیدم . درد زایمان روی همه ی دردها رو کم کرده . اینو همه می دونن . توی اون دوره ی کار آموزی خودم به کرات شاهد بودم که میان امواج درد میشه چند بار ارزوی مرگ کرد . میشه چند بار حس کرد که این دیگه آخرین نفس کشیدنه . اما هر انقباض درد انگار جسم و روح مادر تازه ؛ رو هم پاک میکنه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قشنگترین لحظه وقتیه که بچه به دنیا میاد . همون کسی که باعث دردهای مرگ آور بود . اما چه اتفاقی در مورد این موجود میفته ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بدون استثنا اون لحظه مادر می خواست بچه رو بهش نشون بدن . اونوقت اونو با اشتیاق می بوسید و می بویید . با اشک چشماش صورتش رو می شست و از ته دلش می گفت : جونم ، عزیزم ، مادر قربونت بره ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انگار حاضره صد دفعه دیگه هم تمام اون دردها رو به خاطر این موجود کوچولو عاشقانه تحمل کنه و میکنه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد با اون همه خستگی و خونریزی و تحلیل قوا ، از شیره ی جانش کودکش رو سیراب می کنه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا زن رو ، مادر رو ، اینقدر حساس و با احساس آفریده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر کنم هممون به اولین کسی که تو زندگیمون مدیون باشیم ، مادره . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روز عاشقانه های زمینی مبارک . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.............................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه چیز جالب ! این پست رو که می خواستم بذارم چند بار بلاگفا اینطوری ارور دارد که توی این پست چند تا کلمه ی غیر مجاز !!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; وجود داره و بهتره که ( با زبون آدمیزاد ) از ثبتش منصرف بشم . ( وااااااااااااااااااااااااااااااا ( ه ) ) . هی خوندم هی دیدم بابا کلمه غیر مجاز ؟؟؟!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این بلاگفای بیچاره هم خیال کرده این روزا هر کی پست تازه میذاره ، سیاسیه .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; آخه روح لطیف ما چه کارش به سیاست اصلا . حالا خوبه از مخابرات و اینکه 3 روزه اس ام اس ها نمیره و آخه این چه وضعشه ننوشته بودم . بابا مردیم ( به قول پوریا پوکیدیم ) بسکه با بچه ها فقط به هم میس کال انداختیم خب .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بای بای &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/41.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 16:22:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پست آخر ...</title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتیست که دیگه &quot; بیدار پرستاری &quot; نیستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد و تصمیم دارم یه جای دیگه بنویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;( این پست رو بعدا کامل خواهم کرد (( شاید و شاید )))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیروز بعد از 11 روز برگشتم خونه . دوشنبه از صبح که چشم هام رو باز کردم تا خود شب Q1h برای بچه ها آبغوره گرفتم . دست خودم هم نبود . حتی ترتیب دادن سفره شام بیرون و روی چمن ها ، توسط بچه ها ، هم بهترم نکرد . دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود . بچه ها تشخیص گذاشتند که دیگه خونه واجب شدم . با مربی ها صحبت کردند و چهارشنبه رو تعطیل کردیم و عصر سه شنبه هم برگشتم . الان خوبم ، خوب خوب . واقعا که اگه مال ده کوره ها و دهات ها ی بدون هیچ امکانات رفاهی باشی و بوی تکنولوژی و امکانات جورواجور هم که به مشامت نخورده باشه ها ، اما هوای وطن ، جایی که سالها توش نفس کشیدی بهت نفس میده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیشب کنار مامان روی تخت توی حیاط خوابیدم . زیر سقف آسمون با پولک های درخشان و چشمک زن ، با فانوس ماه . و صبح زود با چه چه پرنده ها بیدار شدم . و دوباره حس کردم شده ام همان حوریای بی دغدغه ی آزاد اندیش و کیف کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبل از خوابگاهی شدنم فکر می کردم دختر مستقل و خود مداری هستم . فکر می کردم دوری از خانواده چندان روی من موثر نیست . حتی در مسافرت های خانوادگی چمدان و ساک من از بقیه جدا بود . خوابگاه یادم آورد که وابستگی عاطفی به خانواده دارم و از این بابت ناراحت نیستم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدمی گاهی میون شلوغی های روزمره احتیاج به لختی آسایش و آرامش داره و اگر این عاطفه و کشش در وجودش نباشه ، آرامش رو هم هیچ کجای دیگه نمیشه پیدا کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانه و خانواده  از اون دست چیزهایی هست که آدم با دوری و از دست دادنش هر چند برای مدتی کوتاه ، قدرش رو بهتر می فهمه . به یاد ترانه ی خونه افتادم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; من از این خونه هر جایی که می رم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی تونم تو رو یادم نیارم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر خوبه دلت آشوبه بی من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من ای آشفتگی را دوست دارم . &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غیر از دلتنگی مشکل دیگرم با خوابگاه شلوغی و سر و صدای زیادی اونجاست . به خصوص برای من که هر وقت خلوت و سکوت می خواستم لب تر نکرده محیا بود . عادت کردم کارهایم رو با ساعت و برنامه ریزی انجام بدم و آنجا باید حتی برای خوابیدنم با حداقل 10 نفر هماهنگ کنم . درس خواندن که کاریست شاقه . برای یک صفحه درس خواندن باید 6 بار جامو عوض می کردم تا بلکه یه جای کم  سرو صدا تر پیدا بشه . و این برایم شدیدا عذاب آوره . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک باره همه کارهای روزانه ام به دوش خودم افتاد . خودم باید غذامو آماده می کردم ، خودم باید ظرف ها رو می شستم ، خودم باید لباس هامو می شستم ، یخچال رو برفک گیری می کردیم  ، خرید می کردیم ، کارهای بانکی رو انجام می دادیم ، پرسان پرسان آدرس ها رو پیدا می کردیم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مشکل بعد تا کردن و ساختن با اخلاق های جورواجور هم اتاقی هایم بود . یکی دو هفته اول که هرشب بهانه ای برای یک دل سیر گریه کردن قبل از خواب داشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کارآموزی های دوشیفت و خسته کننده و کنفرانس های درون گروهی هم فشار زیادی وارد می کرد و می کنه . حتی یک لحظه هم برای خودم نیستم .به قول صفا جایی که بشه چند لحظه فکر کرد فقط و فقط &quot;دستشویی&quot; هست . و در این شرایط نیاز به دوست و آشنا و حامیان رو پیش از پیش احساس می کنی . متوجه شدم که تو این مدت بیشتر از قبل یا دوست هام تماس داشتم و ازشون یاد کردم . توی جمعی ولی خیلی وقت ها از درون تنهایی . آشنای عزیزی که ناخوانده بهت سربزنه ، خیلی به دلت خوش میاد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میون این همه دلمشغولی ها گاهی با هم بودنمون خیلی شیرینه . به هر حال پیش اومده که ما چند نفر چند ماه آخر فارغ التحصیلی رو با هم و زیر یک سقف زندگی کنیم . با هم بیدار بشیم ، بخوابیم ، بخندیم و غصه بخوریم . صبح ها برای آماده شدن توی اون اتاق 6 در 4 ، بیست بار به همدیگه بخوریم . و خاطرات خوشمزه و تلخ مزه ای رو برای باقی عمر از هم یدک بکشیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این دوره هم داره یواش یواش تموم میشه . و من به این فکر می کنم که تصورات میتونه تا چه اندازه یا خود واقعی یک اتفاق تفاوت داشته باشه . فهمیدم گاهی هم عادی میشه که فرصت ها رو بی خیال بشیم . فهمیدم چیزی رو به زور از خدا نخوام . اگه صلاحم باشه خودش میده ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و فهمیدم زودتر از خیال ما &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                 می گذرد و می گذریم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 08:08:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهي تمام حادثه از دست مي رود ...</title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گاهي مسير جاده به بن بست مي رود            گاهي تمام حادثه از دست مي رود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهي همان كسي كه دم از عقل مي زند         در راه هوشياري خود مست مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهي غريبه اي كه به سختي به دل نشست     وقتي كه قلب خون شده بشكست مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اول اگر چه با سخت از عشق آمده                 آخر خلاف آنچه كه گفتست مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهي كسي نشسته كه غوغا به پا كند         وقتي غبار معركه بنشست مي رود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اينجا يكي براي خودش حكم مي دهد            آن ديگري هميشه به پيوست مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واي از غرور تازه به دوران رسيده اي               وقتي ميان طايفه اي پست مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چند مضحك است و پر از خنده هاي تلخ     بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين لحظه ها كه قامت قد كمان ماست           تيريست بي نشانه كه از شصت مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند         اما مسير جاده به بن بست مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه خوب كه توي خوابگاه هم مي تونم به اينترنت دسترسي داشته باشم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدتيست كه در خوابگاه روزگار مي گذرانم . در اولين فرصت در مورد اينجا مي نويسم . فعلا يه ذره سرم زيادي شلوغ پلوغه و من هم زيادي عادت ندارم به اين مدلش .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 18:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://i36.tinypic.com/30ma45y.jpg&amp;imgrefurl=http://ambma.blogfa.com/&amp;usg=__us4CL1fAL0-Gsb-Eg9erBHird8g=&amp;h=622&amp;w=622&amp;sz=75&amp;hl=en&amp;start=3&amp;tbnid=tcuTTpyVAMO70M:&amp;tbnh=136&amp;tbnw=136&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25B3%25DB%258C%25D8%25A8%26gbv%3D2%26ndsp%3D18%26hl%3Den%26sa%3DN&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 146px; BORDER-BOTTOM: 1px solid; HEIGHT: 122px&quot; height=136 src=&quot;http://tbn3.google.com/images?q=tbn:tcuTTpyVAMO70M:http://i36.tinypic.com/30ma45y.jpg&quot; width=136&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز آخرین امتحان کارآموزی رو هم دادیم . از همین موج های حیات . بچه ها همه ی سوال ها رو از روی برگه ی من زدند . تو عالم دوستی هم چیزی نمی شد گفت . و من با هزار دلیل و منطق زورکی ، خودمو فانع کردم مهم اینه که برنده ی اصلی کی باشه . به نظر شما برنده ی اصلی این جور وقت ها کیه ؟ اونی که راه رو طی میکنه تا به مقصد برسه یا اونی که میانبر میاد ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از امتحان رفتم خوابگاه تا روپوش های ترم جدید که تازه رسیده بود رو تحویل بگیرم !!! ( البته باید گفت روپوش ها ی ترم قدیم . آخه ترم جدید دیگه واسه خودش بزرگ شده ، قدّی کشیده و داره به روزهای اخر هم نزدیک میشه . اما از قدیم گفتم دندون اسب پیشکش رو که نمیشمارن که . تازشم همش 4 ماه و نصفی از ترم جدید میگذره . تازه ترش هم آسیاب به هم نوبته . اول پزشکی های هایپر محترم و محترمه !) . ظاهرا مسئول خرید، آقای ( ا ) _ یکی از داداش های کلاس _ رو با خودش برده بوده برای انتخاب جنس و مدل روپوش ها ! . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ایشان هم این وظیفه ی خطیر رو به نحو احسن انجام می دن و دیروز با سربلندی روپوش ها رو با خودشون میارن . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسته ها رو که با ذوق و شوق باز کردیم و پوشیدیم ، قیافه هایمان دیدنی بود . آقای ( ا) اینقدر سایز ها رو بزرگ انتخاب کرده بود که دو نفری توی یک روپوش جا می شدیم . دکمه ی آخر روپوشم زیر زانوهام بسته می شد . تا شست پام هم طولش بود . آستین هاش هم فیت دستهای مجید جان دلبندم . توی جیب هاش می شد هندوانه قایم کنی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته خرید آفایون که بهتر از این از آب در نمیاد که . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنگ زدیم که بی زحمت تشریف بیارید و این چشم بازار ها رو بردارید ببرید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد کاشی به عمل اومد که این روپوش ها از یک جای دیگه آب می خوره . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتی است که رئیس بیمارستان طی مراسم بزرگی تغییر کرد . و بعد از اون رئیس دانشکده هم . حالا هم این دو حسابی با هم مچ شدن . رئیس بیمارستان ( همون متخصص مغز و اعصاب که دوران کارآموزی فن یک بار نشستم روی کیفش و چروک های کیفش رو صاف کردم ) از اون آدم های خشکه مذهب و مقدس مآب هست . به طوری که روز اول توی جلسه ی معارفه در میاد و میگه : وضعیت حجاب خانوم ها توی بخش تاسف آوره و من این وضعیت رو تغییر خواهم داد ( حتما حتما ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از فردای اون روز هم راه افتاده بود توی بخش ها و انگار که دیگه همه ی جای بیمارستان خوب و مناسبه و فقط حجاب پرسنله که لنگ می زنه ، می خواستند این قسمت رو هم درستش کنند .(البته نمی خوام منکر خوبی های فراوان این طرحشون بشم ) اما مثل همیشه که توی کشور ما آش مون زیادی شور میشه بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا هم انگار دقت که فرموده بودند به این تشخیص رسیده بودند که روپوش خانوم های دانشجو مناسب نیست . ریاست دانشگاه هم به آقای ( ا ) تاکید اکید می کنه که روپوش جدید رو سه چهار شماره ای بزرگتر بردار . آقای ( ا ) هم سنگ تمام گذاشته بود و روپوش ها رو طوری انتخاب کرده بود که هیچ خیاطی در کل کره ی زمین نتونه اونو اندازه کنه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه ها پیشنهاد دادن یک روز همین روپوش های بسیار شیک رو بپوشیم بریم توی بخش تا جناب رئیس رویت بفرمایند ببینند الان خوبیم یا نه . خدا عاقبت همه رو به خیر کنه با این طرز فکر ها و صاحبان ایده های جدید .   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی فردا روز پرستاره .ما که به قول زهره مسافریم و امسال به جشن روز پرستار دانشکده نمی رسیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روز پرستار ...! تا حالا فکر کردیم چرا روز میلاد اسوه ی صبر رو گذاشتن روز پرستار ؟ ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  روزتون مبارک پرستارهای امروز و پرستارهای فردای سرزمینم . سیب سلامتی تقدیم به وجود همیشه سبزتون . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                   &lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://bargesabz.persiangig.com/image/barge-sabz/Post/post77.jpg&amp;imgrefurl=http://barge-sabz.mihanblog.com/post/archive/1386/6&amp;usg=__ktw2-RQVwJDPVMEkGWEu7iyszqc=&amp;h=480&amp;w=640&amp;sz=53&amp;hl=en&amp;start=20&amp;tbnid=mDyUroOM2YpXlM:&amp;tbnh=103&amp;tbnw=137&amp;prev=/images%3Fq%3D%25D8%25B3%25DB%258C%25D8%25A8%26gbv%3D2%26ndsp%3D18%26hl%3Den%26sa%3DN%26start%3D18&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 216px; BORDER-BOTTOM: 1px solid; HEIGHT: 161px&quot; height=103 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:mDyUroOM2YpXlM:http://bargesabz.persiangig.com/image/barge-sabz/Post/post77.jpg&quot; width=137&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Apr 2009 17:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اوووو..وه  فکر کنم خیلی وقته دیگه نیستما . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز اصلا حوصله ی درس خوندنم نیست . الکی دارم وب گردی می کنم واسه خودم .بهار فصل کسالت باری هست واسم . مدام یا خوابم یا وقتی هم بیدارم گیج ویج می زنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راسنی اینو گفتم یادم افتاد به چند روز پیش . آخرین روز کارآموزیم توی این یکی بیمارستان ، واسه یه کاری رفتم اتفاقات بیمارستان که از همون اول حس کردم زیادی شلوغه . جلوتر که رفتم دیدم نه بابا حسابی شلوغ پلوغ شده . با خودم گفتم حتما دوباره تصادفی آوردن و کسی قرار نیست ورود ما رو تحویل بگیره . بعد دیدم جمعیت همشون فقط یه گوشه ای جمع شدند . من هم از خاصیت روپوش سفید که قابلیت عبور از هر جماعت و ایست بازرسی بیمارستانی هست ، استفاده کردم و رفتم اون جلوی جلو . بعد دیدم یه پیرزن ایستاده روی یکی از تخت ها و داره واسه خودش می زنه و می رقصه .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; اون جماعت هم ایستاده بودند به تماشا و خنده .  از روپوش سفید های همکار ( بعد از این ) که ماجرا رو جویا شدم ،خودم هم خنده ام گرفت . گویا بچه های دانشجو داروی  &quot; پرومتازین &quot; رو آی وی شوت زده بودند به پیرزن بیچاره . اونم حسابی آژیته شده و به این حال افتاده بود .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; نمیدونین چکار می کرد . دو گوشه ی چادرش رو گرفته بود و تو هوا تکون می داد و می رقصید . ترانه های قدیمی می خوند و بشکن می زد . شنیدم میون تماشاچی ها یکی می گفت آقا فیلم بگیر فیلم بگیر برای بلوتوث خوبه .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیرزن بیچاره ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از دست سوتی های رنگارنگ ما دانشجوها ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 10:23:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز صفا کشیدم جلوی شیشه ی یکی از اتاق های بخش post CCU  . نگاهش که کردم دیدم از خنده قرمز شده . قضیه این بود که مریض بخش داشت خودش، خودشو وصل می کرد به مانیتور !!! مریضه OUT OF BED بود و وقتی می رفت WCو برمی گشت به تختش تعارف می کرد و فکر می کرد مزاحمته که به پرستار بخش اطلاع بده . پیرمرد خودش سعی می کرد خودش رو مانیتور کنه و من و صفا و پریسا هم پشت شیشه به تماشا . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینقدر این کار رو با حوصله و دقت انجام می داد که نگو . اول کاملا حرفه ای به جای باز کردن دکمه ی لباس ، لباسش رو از اون پایین همین طور لایه لایه بالا زد تا رسید به نقطه ی مورد نظر . بعد در جست و جوی چسب ها ، اونا رو هم پیدا کرد و با دقت تمام محکم تر چسباند . چند بار هم فشار آورد تا قشنگ مطمئن بشه . بعد سیم ها رو یواش یواش کشید تا رسید به الکترود ها . چند ثانیه ای با حوصله و تفکر نگاهشان کرد . بعد تصمیم گرفت یکی رو انتخاب کنه . و یکی یکی بچسباند . ولابد هر جا که شد . رنگ ها رو با هم ست می کرد . الکترود ها رو توی دستش می گرفت و سبک و سنگین می کرد و بعد با دقت وصل می کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک بار از بالا می زد می دید نمیشه ، یک بار از اون طرف می زد می دید باز هم نشد . ولی اصلا اعتماد به نفسش رو از دست نمی داد و دوباره برمی داشت و به خیال اینکه جایش اشتباه است می زد اون طرف قفسه سینه . یکی دوباری هم محکم نگذاشته بود و افتاد . بعد که هر سه تا را مطابق میلش چسباند ، رفت سراغ کاف فشار سنج و اونو هم از بین سیم های پیچ در پیچ گذاشت دور بازویش و بعد آهی از سر رضایت کشید و مثل یه مریضه خوب دراز کشید و دستهایش را هم حلقه کرد و گذاشت روی سینه ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرکاتش مثل &quot; هاردی &quot; بود . اینقدر با مزه این کارها رو انجام داد که خدا بدونه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرستارهای بخش که دیدن ما از شدت خنده داریم وسط بخش غلت می خوریم ، خواستن بریم و ببینیم درست مانیتور شده یا نه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سبز رو چسبانده بود بالا ، زرد رو با لباسش نگه داشته بود تا نیفتد و قرمز هم به مویی بند بود . کاف فشار سنج رو هم وارونه بسته بود و دستگاه چنان ECG ای نشان می داد ، تفسیر کردنی ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتیم : حاجی وقتی خوب شدی بیا یه جلسه orientation بخش CCU ، حسابی راه میفتی . بابا یه خبری بده خودمون در خدمتتون باشیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که مظلومانه گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خواستم مزاحمتون نشم . آخه شماها خیلی زحمت می کشین ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 15:39:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی تنها به یک بهانه برای به در کردن خستگی و ادامه ی زندگی نیاز داریم . امروزم با خستگی و بی حوصلگی شروع شد . حوصله ی خودم رو هم نداشتم . روزمرگی . از اتاقم اومدم بیرون ، گلها رو دیدم ، درخت ها رو ، نغمه خوانی پرنده ها رو ، شهد گیری زنبورها رو ، زیبایی ها رو ، نوازش خورشید رو ... و یادم افتاد به این شعر : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند ( من چرا بی کارم ؟ ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من که خدا گفته از همه ی اینا بهترم چرا شادتر و بهتر از اینا نباشم ؟ . دوباره زندگی شروع شد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;******&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من برگشتم ... یک هفته و اندیست . دلم می خواست از اونجا ، اینجا بنویسم . کلی تعریف داشتم از جایی که خیلی ها آرزوی دیدنش را دارند ( و حالا خودم هم آرزوی دوباره دیدنش را ) . ولی انگار نمی شد ! حال کسی رو دارم که حلاوت وصل رو چشده و بعد ... بعد از قضای روزگار هجران نصیبش میشه . حتی دیگه نمی تونم برای اطرافیانم از اونجا تعریف کنم . انگار سر مگو . چیزهایی که چشم ندید ، دل دید ؛ گوش نمی شنید ، دل می شنید ؛ و این چیزها رو نه میشود نوشت و نه می شود گفت . اینجا همون جاست که واژه ها خجالت می کشند پایشان را وسط بگذارند . و اصلا چطور واژه قادر به توصیف خالقش است ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش هنوزم خمار همون مستی ام ..... بگذریم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*******&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این هفته کارآموزی دیالیز رو می گذرانیم . برایم جالبه . آخه قسمت دیالیز ما خارج از بیمارستان هست و پیش نیامده بود که بتوانم از نزدیک محیط دیالیز رو ببینم . تصوراتم را با چیزهایی که توی کتابهایم خوانده بودم خیلی تغییر داد . بیمارات با مشکلات کلیوی به خصوص آنها که نیاز به دیالیز پیدا می کنند ، افرادی لاغر و نحیف و تکیده و ترحم انگیزند . یکی دو روز اول را که به کل دپرس بودم ( من هم حساس ) . انگار انسانی رو جلوم زجر می دادند . نیدل زدن به شریان اون هم توی دستی که شانت داره و به همین دلیل دیگه شکل و شمایل دست سالم رو به خودش نداره ، خیلی دردناکه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر بچه ای داریم 9 ساله . محدثه .اینقدر ضعیف شده که شبیه 6 ساله هاست . مادرش هم مشکل کلیوی داشته و پزشک تاکید اکید می کنه که نباید باردار شود . و کو گوش شنوا برای بعضی ها ! محدثه رو تحویل این دنیا میده با کلیه هایی بدون کارکرد و خودش در دو سالگی محدثه فوت می کند . پارسال یک مورد پیوند برای محدثه پیدا میشه . عمل خوب انجام می شود اما به خاطر عدم مراقبت های بعد از عمل ، پیوند پس زده میشه و تازه حالا به خاطر بی دقتی پرسنل بیمارستان ، هپاتیت هم به مشکلات این دختر بچه معصوم اضافه شده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یک هفته چهره اش مدام جلوی چشمم هست .واقعا که سلامتی بزرگترین نعمت هستی است . برای همه ی بیماران با مشکلات خاص دعا کنید .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محدثه حالش امروزاصلا خوب نبود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*******&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزا شیرینی خورانه . زینب مان هم عروس شد . داماد هم برادر مرضیه است . ما هم دیگه از هر دو طرف فامیل حساب میشیم ! و حسابی خوش خوشانمان شده . به بهانه های مختلف شیرینی اخاذی می کنیم .شیرینی بله بران ، شیرینی به تفاهم رسیدن ، شیرینی عقد ، شیرینی اولین صحبت تلفنی با همدیگه ، شیرینی اولین بیرون رفتم با همدیگه ، شیرینی اولین کادو و خلاصه هر بهانه ای که جور بشه وقتی ما شیرینی هوس می کنیم . البته چون بچه های خوبی هستیم با یه آبنبات چوبی هم راضی میشیم و آرزوی خوشبختی مضاعف می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و بدین ترتیب جمع متاهلین کلاس ما به عدد مقدس 7 رسید . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*********&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز واسه یک سری کارها رفتیم دانشگاه . برای پرینت گرفتن یک فرم گذرمان افتاد به کمیته تحقیقات . دختره یه نگاه مبهمی بهمان کردو گفت : شما سال اولی هستین ؟ قیافه هاتون خیلی ناآشناست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آره ، غریبه شدیم تو دانشگاه . دیگه کمتر گذرمان به دانشگاه می افته . سال آخری حسابی بیمارستانی شدیم واسه خودمان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حس خوبی بهم نمیده . دلم نمی خواد حالا حالاها از دانشگاه دور بشم . هیج جا دیگه صفا و صداقت دانشگاه و هم دانشگاهی ها رو نداره . کاش بشه بازهم دانشجو بمونم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;رود رونده &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;            سینه و سر&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;                            می زند به سنگ&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;یعنی بیا که&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;              ره بگشاییم و&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;                               بگذریم ...&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;     &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 17:18:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از دیروز درس و مشق رو گذاشتم کنار و آستین ها رو زدم بالا و شروع کردم به خانه تکانی اتاقم . و مثل هر سال قبل از اینکه انگشتم به چیزی بخوره ، با خودم گفتم : حوریا خانوم ! اول دلت . و امسال یه چیز تازه هم فهمیدم ، اول دلم و ذهنم . این دو تا علت و معلول همدیگه هستن . گرچه امسال عید خونه نیستم ، مامان سبزه شب عید رو سپرده به من و رفته . هر سال مامان مواظبشان بود و من فقط با ذوقی کودکانه هر روز قدکشیدنشان را تماشا می کردم . اما امسال حتی گندمش را هم خودم خیس کردم . پرستار سبزه ی شب عید شدن هم عالمی داره واسه خودشا . از بچگی عاشق بهارم . عاشق هفت سین عید . دیروز همسایمان سمنو پزان داشت . اولین قاشق رو که زدم توی کاسه ی سمنو ، به جای سمنو گردو اومد بالا ! میگن از این چند تا گردو یی که توی دیگ می اندازند ، قسمت هر کسی که بشه شگون داره . ساره هم تا دلش خواست سر به سرم گذاشت  . امیدوارم بهار برای همه ی مردم بشارتی برای تازه شدن باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساکم رو گذاشتم وسط اتاق و هر چیزی که یادم میاد فوری می ذارم کنارش . با این گردن دردی که این روزا امانم رو بریده . راستش رو بگم هنوزم باورم نمیشه دارم می روم . کم کم خداحافظی ها شروع شده . بعضی ها خودشون میان و ازم خداحافظی می کنند ، با حس بارون ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و من این روزها با تمام وجودم دارم حس می کنم از طرف آدم هایی می روم که خیلی و خیلی و خیلی برای این سفر لایق تر از من اند . اون وقت دلم میگیره و حس می کنم پاهام سنگین شده ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پارسال روز پرستار دانشکده به هممان یه دفترچه خاطرات فانتزی هدیه داد . به توصیه ی خیلی ها شروع کردم و از دیروز ، از همین روزها که دارم یواش یواش از دوست و آشنا خداحافظی می کنم ، دل نوشته بر می دارم . با یه حس عجیب و غریب . حتی نمی تونم حدس بزنم چه چیزهایی در انتظارم هست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و همین جا ، تو وب کوچولوم ، از طریق این صفحه ی مجازی از همه ی اونایی که یه روزی ، یه جایی ، یه طوری ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با نوشته ام ، با زبانم ، با دستم ، با پایم و حتی با گوشه ی چشمم ، رنجاندمشان متواضعانه معذرت می خواهم . از من بگذرید شاید سبک تر بگذرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیشاپیش سال نو همه مبارک . دلتون سبز به طراوت سبزه ، تنتون سلامت به سرخی سیب ، لبتون خندون و وجودتون مفید ... مثل بهار ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 07:35:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bidarparastari.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدمک اخر دنیاست ، بخند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدمک مرگ همین جاست ، بخند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دست خطی که تو را عاشق کرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شوخی کاغذی ماست ، بخند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن خدایی که بزرگش خواندی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خدا مثل تو تنهاست ، بخند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امشب بعد از حدود دو سال ؛ دوباره حرفهام رو توی دفتر خاطراتم نوشتم .بعد آروم آروم روزها و شب های رفته رو خوندم ... عجیب قصه ایه حکایت ما آدما ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 15:43:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bidarparastari&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>bidarparastari</dc:creator>
<guid>http://bidarparastari.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
