دیروز بعد از 11 روز برگشتم خونه . دوشنبه از صبح که چشم هام رو باز کردم تا خود شب Q1h برای بچه ها آبغوره گرفتم . دست خودم هم نبود . حتی ترتیب دادن سفره شام بیرون و روی چمن ها ، توسط بچه ها ، هم بهترم نکرد . دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود . بچه ها تشخیص گذاشتند که دیگه خونه واجب شدم . با مربی ها صحبت کردند و چهارشنبه رو تعطیل کردیم و عصر سه شنبه هم برگشتم . الان خوبم ، خوب خوب . واقعا که اگه مال ده کوره ها و دهات ها ی بدون هیچ امکانات رفاهی باشی و بوی تکنولوژی و امکانات جورواجور هم که به مشامت نخورده باشه ها ، اما هوای وطن ، جایی که سالها توش نفس کشیدی بهت نفس میده .
دیشب کنار مامان روی تخت توی حیاط خوابیدم . زیر سقف آسمون با پولک های درخشان و چشمک زن ، با فانوس ماه . و صبح زود با چه چه پرنده ها بیدار شدم . و دوباره حس کردم شده ام همان حوریای بی دغدغه ی آزاد اندیش و کیف کردم .
قبل از خوابگاهی شدنم فکر می کردم دختر مستقل و خود مداری هستم . فکر می کردم دوری از خانواده چندان روی من موثر نیست . حتی در مسافرت های خانوادگی چمدان و ساک من از بقیه جدا بود . خوابگاه یادم آورد که وابستگی عاطفی به خانواده دارم و از این بابت ناراحت نیستم .
آدمی گاهی میون شلوغی های روزمره احتیاج به لختی آسایش و آرامش داره و اگر این عاطفه و کشش در وجودش نباشه ، آرامش رو هم هیچ کجای دیگه نمیشه پیدا کرد .
خانه و خانواده از اون دست چیزهایی هست که آدم با دوری و از دست دادنش هر چند برای مدتی کوتاه ، قدرش رو بهتر می فهمه . به یاد ترانه ی خونه افتادم :
" من از این خونه هر جایی که می رم
نمی تونم تو رو یادم نیارم
چقدر خوبه دلت آشوبه بی من
من ای آشفتگی را دوست دارم . "
غیر از دلتنگی مشکل دیگرم با خوابگاه شلوغی و سر و صدای زیادی اونجاست . به خصوص برای من که هر وقت خلوت و سکوت می خواستم لب تر نکرده محیا بود . عادت کردم کارهایم رو با ساعت و برنامه ریزی انجام بدم و آنجا باید حتی برای خوابیدنم با حداقل 10 نفر هماهنگ کنم . درس خواندن که کاریست شاقه . برای یک صفحه درس خواندن باید 6 بار جامو عوض می کردم تا بلکه یه جای کم سرو صدا تر پیدا بشه . و این برایم شدیدا عذاب آوره .
یک باره همه کارهای روزانه ام به دوش خودم افتاد . خودم باید غذامو آماده می کردم ، خودم باید ظرف ها رو می شستم ، خودم باید لباس هامو می شستم ، یخچال رو برفک گیری می کردیم ، خرید می کردیم ، کارهای بانکی رو انجام می دادیم ، پرسان پرسان آدرس ها رو پیدا می کردیم و ...
مشکل بعد تا کردن و ساختن با اخلاق های جورواجور هم اتاقی هایم بود . یکی دو هفته اول که هرشب بهانه ای برای یک دل سیر گریه کردن قبل از خواب داشتم .
کارآموزی های دوشیفت و خسته کننده و کنفرانس های درون گروهی هم فشار زیادی وارد می کرد و می کنه . حتی یک لحظه هم برای خودم نیستم .به قول صفا جایی که بشه چند لحظه فکر کرد فقط و فقط "دستشویی" هست . و در این شرایط نیاز به دوست و آشنا و حامیان رو پیش از پیش احساس می کنی . متوجه شدم که تو این مدت بیشتر از قبل یا دوست هام تماس داشتم و ازشون یاد کردم . توی جمعی ولی خیلی وقت ها از درون تنهایی . آشنای عزیزی که ناخوانده بهت سربزنه ، خیلی به دلت خوش میاد .
میون این همه دلمشغولی ها گاهی با هم بودنمون خیلی شیرینه . به هر حال پیش اومده که ما چند نفر چند ماه آخر فارغ التحصیلی رو با هم و زیر یک سقف زندگی کنیم . با هم بیدار بشیم ، بخوابیم ، بخندیم و غصه بخوریم . صبح ها برای آماده شدن توی اون اتاق 6 در 4 ، بیست بار به همدیگه بخوریم . و خاطرات خوشمزه و تلخ مزه ای رو برای باقی عمر از هم یدک بکشیم .
این دوره هم داره یواش یواش تموم میشه . و من به این فکر می کنم که تصورات میتونه تا چه اندازه یا خود واقعی یک اتفاق تفاوت داشته باشه . فهمیدم گاهی هم عادی میشه که فرصت ها رو بی خیال بشیم . فهمیدم چیزی رو به زور از خدا نخوام . اگه صلاحم باشه خودش میده ...
و فهمیدم زودتر از خیال ما
می گذرد و می گذریم ...