تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

گاهي مسير جاده به بن بست مي رود            گاهي تمام حادثه از دست مي رود

گاهي همان كسي كه دم از عقل مي زند         در راه هوشياري خود مست مي رود

گاهي غريبه اي كه به سختي به دل نشست     وقتي كه قلب خون شده بشكست مي رود

اول اگر چه با سخت از عشق آمده                 آخر خلاف آنچه كه گفتست مي رود

گاهي كسي نشسته كه غوغا به پا كند         وقتي غبار معركه بنشست مي رود

اينجا يكي براي خودش حكم مي دهد            آن ديگري هميشه به پيوست مي رود

واي از غرور تازه به دوران رسيده اي               وقتي ميان طايفه اي پست مي رود

هر چند مضحك است و پر از خنده هاي تلخ     بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود

اين لحظه ها كه قامت قد كمان ماست           تيريست بي نشانه كه از شصت مي رود

بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند         اما مسير جاده به بن بست مي رود

***

چه خوب كه توي خوابگاه هم مي تونم به اينترنت دسترسي داشته باشم .

مدتيست كه در خوابگاه روزگار مي گذرانم . در اولين فرصت در مورد اينجا مي نويسم . فعلا يه ذره سرم زيادي شلوغ پلوغه و من هم زيادي عادت ندارم به اين مدلش .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:50 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز آخرین امتحان کارآموزی رو هم دادیم . از همین موج های حیات . بچه ها همه ی سوال ها رو از روی برگه ی من زدند . تو عالم دوستی هم چیزی نمی شد گفت . و من با هزار دلیل و منطق زورکی ، خودمو فانع کردم مهم اینه که برنده ی اصلی کی باشه . به نظر شما برنده ی اصلی این جور وقت ها کیه ؟ اونی که راه رو طی میکنه تا به مقصد برسه یا اونی که میانبر میاد ؟

 

بعد از امتحان رفتم خوابگاه تا روپوش های ترم جدید که تازه رسیده بود رو تحویل بگیرم !!! ( البته باید گفت روپوش ها ی ترم قدیم . آخه ترم جدید دیگه واسه خودش بزرگ شده ، قدّی کشیده و داره به روزهای اخر هم نزدیک میشه . اما از قدیم گفتم دندون اسب پیشکش رو که نمیشمارن که . تازشم همش 4 ماه و نصفی از ترم جدید میگذره . تازه ترش هم آسیاب به هم نوبته . اول پزشکی های هایپر محترم و محترمه !) . ظاهرا مسئول خرید، آقای ( ا ) _ یکی از داداش های کلاس _ رو با خودش برده بوده برای انتخاب جنس و مدل روپوش ها ! .

ایشان هم این وظیفه ی خطیر رو به نحو احسن انجام می دن و دیروز با سربلندی روپوش ها رو با خودشون میارن .

بسته ها رو که با ذوق و شوق باز کردیم و پوشیدیم ، قیافه هایمان دیدنی بود . آقای ( ا) اینقدر سایز ها رو بزرگ انتخاب کرده بود که دو نفری توی یک روپوش جا می شدیم . دکمه ی آخر روپوشم زیر زانوهام بسته می شد . تا شست پام هم طولش بود . آستین هاش هم فیت دستهای مجید جان دلبندم . توی جیب هاش می شد هندوانه قایم کنی .

البته خرید آفایون که بهتر از این از آب در نمیاد که .

زنگ زدیم که بی زحمت تشریف بیارید و این چشم بازار ها رو بردارید ببرید .

بعد کاشی به عمل اومد که این روپوش ها از یک جای دیگه آب می خوره .

مدتی است که رئیس بیمارستان طی مراسم بزرگی تغییر کرد . و بعد از اون رئیس دانشکده هم . حالا هم این دو حسابی با هم مچ شدن . رئیس بیمارستان ( همون متخصص مغز و اعصاب که دوران کارآموزی فن یک بار نشستم روی کیفش و چروک های کیفش رو صاف کردم ) از اون آدم های خشکه مذهب و مقدس مآب هست . به طوری که روز اول توی جلسه ی معارفه در میاد و میگه : وضعیت حجاب خانوم ها توی بخش تاسف آوره و من این وضعیت رو تغییر خواهم داد ( حتما حتما )

از فردای اون روز هم راه افتاده بود توی بخش ها و انگار که دیگه همه ی جای بیمارستان خوب و مناسبه و فقط حجاب پرسنله که لنگ می زنه ، می خواستند این قسمت رو هم درستش کنند .(البته نمی خوام منکر خوبی های فراوان این طرحشون بشم ) اما مثل همیشه که توی کشور ما آش مون زیادی شور میشه بود ...

حالا هم انگار دقت که فرموده بودند به این تشخیص رسیده بودند که روپوش خانوم های دانشجو مناسب نیست . ریاست دانشگاه هم به آقای ( ا ) تاکید اکید می کنه که روپوش جدید رو سه چهار شماره ای بزرگتر بردار . آقای ( ا ) هم سنگ تمام گذاشته بود و روپوش ها رو طوری انتخاب کرده بود که هیچ خیاطی در کل کره ی زمین نتونه اونو اندازه کنه .

بچه ها پیشنهاد دادن یک روز همین روپوش های بسیار شیک رو بپوشیم بریم توی بخش تا جناب رئیس رویت بفرمایند ببینند الان خوبیم یا نه . خدا عاقبت همه رو به خیر کنه با این طرز فکر ها و صاحبان ایده های جدید .   

راستی فردا روز پرستاره .ما که به قول زهره مسافریم و امسال به جشن روز پرستار دانشکده نمی رسیم .

روز پرستار ...! تا حالا فکر کردیم چرا روز میلاد اسوه ی صبر رو گذاشتن روز پرستار ؟ ...

  روزتون مبارک پرستارهای امروز و پرستارهای فردای سرزمینم . سیب سلامتی تقدیم به وجود همیشه سبزتون .

                                  




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:38 توسط :: پرستار کوچولو ::

سلام

اوووو..وه  فکر کنم خیلی وقته دیگه نیستما .

امروز اصلا حوصله ی درس خوندنم نیست . الکی دارم وب گردی می کنم واسه خودم .بهار فصل کسالت باری هست واسم . مدام یا خوابم یا وقتی هم بیدارم گیج ویج می زنم .

راسنی اینو گفتم یادم افتاد به چند روز پیش . آخرین روز کارآموزیم توی این یکی بیمارستان ، واسه یه کاری رفتم اتفاقات بیمارستان که از همون اول حس کردم زیادی شلوغه . جلوتر که رفتم دیدم نه بابا حسابی شلوغ پلوغ شده . با خودم گفتم حتما دوباره تصادفی آوردن و کسی قرار نیست ورود ما رو تحویل بگیره . بعد دیدم جمعیت همشون فقط یه گوشه ای جمع شدند . من هم از خاصیت روپوش سفید که قابلیت عبور از هر جماعت و ایست بازرسی بیمارستانی هست ، استفاده کردم و رفتم اون جلوی جلو . بعد دیدم یه پیرزن ایستاده روی یکی از تخت ها و داره واسه خودش می زنه و می رقصه . اون جماعت هم ایستاده بودند به تماشا و خنده .  از روپوش سفید های همکار ( بعد از این ) که ماجرا رو جویا شدم ،خودم هم خنده ام گرفت . گویا بچه های دانشجو داروی  " پرومتازین " رو آی وی شوت زده بودند به پیرزن بیچاره . اونم حسابی آژیته شده و به این حال افتاده بود . نمیدونین چکار می کرد . دو گوشه ی چادرش رو گرفته بود و تو هوا تکون می داد و می رقصید . ترانه های قدیمی می خوند و بشکن می زد . شنیدم میون تماشاچی ها یکی می گفت آقا فیلم بگیر فیلم بگیر برای بلوتوث خوبه .

پیرزن بیچاره !

از دست سوتی های رنگارنگ ما دانشجوها ...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:54 توسط :: پرستار کوچولو ::