امروز صفا کشیدم جلوی شیشه ی یکی از اتاق های بخش post CCU . نگاهش که کردم دیدم از خنده قرمز شده . قضیه این بود که مریض بخش داشت خودش، خودشو وصل می کرد به مانیتور !!! مریضه OUT OF BED بود و وقتی می رفت WCو برمی گشت به تختش تعارف می کرد و فکر می کرد مزاحمته که به پرستار بخش اطلاع بده . پیرمرد خودش سعی می کرد خودش رو مانیتور کنه و من و صفا و پریسا هم پشت شیشه به تماشا .
اینقدر این کار رو با حوصله و دقت انجام می داد که نگو . اول کاملا حرفه ای به جای باز کردن دکمه ی لباس ، لباسش رو از اون پایین همین طور لایه لایه بالا زد تا رسید به نقطه ی مورد نظر . بعد در جست و جوی چسب ها ، اونا رو هم پیدا کرد و با دقت تمام محکم تر چسباند . چند بار هم فشار آورد تا قشنگ مطمئن بشه . بعد سیم ها رو یواش یواش کشید تا رسید به الکترود ها . چند ثانیه ای با حوصله و تفکر نگاهشان کرد . بعد تصمیم گرفت یکی رو انتخاب کنه . و یکی یکی بچسباند . ولابد هر جا که شد . رنگ ها رو با هم ست می کرد . الکترود ها رو توی دستش می گرفت و سبک و سنگین می کرد و بعد با دقت وصل می کرد .
یک بار از بالا می زد می دید نمیشه ، یک بار از اون طرف می زد می دید باز هم نشد . ولی اصلا اعتماد به نفسش رو از دست نمی داد و دوباره برمی داشت و به خیال اینکه جایش اشتباه است می زد اون طرف قفسه سینه . یکی دوباری هم محکم نگذاشته بود و افتاد . بعد که هر سه تا را مطابق میلش چسباند ، رفت سراغ کاف فشار سنج و اونو هم از بین سیم های پیچ در پیچ گذاشت دور بازویش و بعد آهی از سر رضایت کشید و مثل یه مریضه خوب دراز کشید و دستهایش را هم حلقه کرد و گذاشت روی سینه !
حرکاتش مثل " هاردی " بود . اینقدر با مزه این کارها رو انجام داد که خدا بدونه .
پرستارهای بخش که دیدن ما از شدت خنده داریم وسط بخش غلت می خوریم ، خواستن بریم و ببینیم درست مانیتور شده یا نه .
سبز رو چسبانده بود بالا ، زرد رو با لباسش نگه داشته بود تا نیفتد و قرمز هم به مویی بند بود . کاف فشار سنج رو هم وارونه بسته بود و دستگاه چنان ECG ای نشان می داد ، تفسیر کردنی !
گفتیم : حاجی وقتی خوب شدی بیا یه جلسه orientation بخش CCU ، حسابی راه میفتی . بابا یه خبری بده خودمون در خدمتتون باشیم
که مظلومانه گفت :
می خواستم مزاحمتون نشم . آخه شماها خیلی زحمت می کشین ...
گاهی تنها به یک بهانه برای به در کردن خستگی و ادامه ی زندگی نیاز داریم . امروزم با خستگی و بی حوصلگی شروع شد . حوصله ی خودم رو هم نداشتم . روزمرگی . از اتاقم اومدم بیرون ، گلها رو دیدم ، درخت ها رو ، نغمه خوانی پرنده ها رو ، شهد گیری زنبورها رو ، زیبایی ها رو ، نوازش خورشید رو ... و یادم افتاد به این شعر : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند ( من چرا بی کارم ؟ )
من که خدا گفته از همه ی اینا بهترم چرا شادتر و بهتر از اینا نباشم ؟ . دوباره زندگی شروع شد ...
******
من برگشتم ... یک هفته و اندیست . دلم می خواست از اونجا ، اینجا بنویسم . کلی تعریف داشتم از جایی که خیلی ها آرزوی دیدنش را دارند ( و حالا خودم هم آرزوی دوباره دیدنش را ) . ولی انگار نمی شد ! حال کسی رو دارم که حلاوت وصل رو چشده و بعد ... بعد از قضای روزگار هجران نصیبش میشه . حتی دیگه نمی تونم برای اطرافیانم از اونجا تعریف کنم . انگار سر مگو . چیزهایی که چشم ندید ، دل دید ؛ گوش نمی شنید ، دل می شنید ؛ و این چیزها رو نه میشود نوشت و نه می شود گفت . اینجا همون جاست که واژه ها خجالت می کشند پایشان را وسط بگذارند . و اصلا چطور واژه قادر به توصیف خالقش است ؟
راستش هنوزم خمار همون مستی ام ..... بگذریم ....
*******
این هفته کارآموزی دیالیز رو می گذرانیم . برایم جالبه . آخه قسمت دیالیز ما خارج از بیمارستان هست و پیش نیامده بود که بتوانم از نزدیک محیط دیالیز رو ببینم . تصوراتم را با چیزهایی که توی کتابهایم خوانده بودم خیلی تغییر داد . بیمارات با مشکلات کلیوی به خصوص آنها که نیاز به دیالیز پیدا می کنند ، افرادی لاغر و نحیف و تکیده و ترحم انگیزند . یکی دو روز اول را که به کل دپرس بودم ( من هم حساس ) . انگار انسانی رو جلوم زجر می دادند . نیدل زدن به شریان اون هم توی دستی که شانت داره و به همین دلیل دیگه شکل و شمایل دست سالم رو به خودش نداره ، خیلی دردناکه .
دختر بچه ای داریم 9 ساله . محدثه .اینقدر ضعیف شده که شبیه 6 ساله هاست . مادرش هم مشکل کلیوی داشته و پزشک تاکید اکید می کنه که نباید باردار شود . و کو گوش شنوا برای بعضی ها ! محدثه رو تحویل این دنیا میده با کلیه هایی بدون کارکرد و خودش در دو سالگی محدثه فوت می کند . پارسال یک مورد پیوند برای محدثه پیدا میشه . عمل خوب انجام می شود اما به خاطر عدم مراقبت های بعد از عمل ، پیوند پس زده میشه و تازه حالا به خاطر بی دقتی پرسنل بیمارستان ، هپاتیت هم به مشکلات این دختر بچه معصوم اضافه شده .
این یک هفته چهره اش مدام جلوی چشمم هست .واقعا که سلامتی بزرگترین نعمت هستی است . برای همه ی بیماران با مشکلات خاص دعا کنید .
محدثه حالش امروزاصلا خوب نبود ...
*******
این روزا شیرینی خورانه . زینب مان هم عروس شد . داماد هم برادر مرضیه است . ما هم دیگه از هر دو طرف فامیل حساب میشیم ! و حسابی خوش خوشانمان شده . به بهانه های مختلف شیرینی اخاذی می کنیم .شیرینی بله بران ، شیرینی به تفاهم رسیدن ، شیرینی عقد ، شیرینی اولین صحبت تلفنی با همدیگه ، شیرینی اولین بیرون رفتم با همدیگه ، شیرینی اولین کادو و خلاصه هر بهانه ای که جور بشه وقتی ما شیرینی هوس می کنیم . البته چون بچه های خوبی هستیم با یه آبنبات چوبی هم راضی میشیم و آرزوی خوشبختی مضاعف می کنیم .
و بدین ترتیب جمع متاهلین کلاس ما به عدد مقدس 7 رسید .
*********
امروز واسه یک سری کارها رفتیم دانشگاه . برای پرینت گرفتن یک فرم گذرمان افتاد به کمیته تحقیقات . دختره یه نگاه مبهمی بهمان کردو گفت : شما سال اولی هستین ؟ قیافه هاتون خیلی ناآشناست .
آره ، غریبه شدیم تو دانشگاه . دیگه کمتر گذرمان به دانشگاه می افته . سال آخری حسابی بیمارستانی شدیم واسه خودمان .
حس خوبی بهم نمیده . دلم نمی خواد حالا حالاها از دانشگاه دور بشم . هیج جا دیگه صفا و صداقت دانشگاه و هم دانشگاهی ها رو نداره . کاش بشه بازهم دانشجو بمونم .
رود رونده
سینه و سر
می زند به سنگ
یعنی بیا که
ره بگشاییم و
بگذریم ...