از دیروز درس و مشق رو گذاشتم کنار و آستین ها رو زدم بالا و شروع کردم به خانه تکانی اتاقم . و مثل هر سال قبل از اینکه انگشتم به چیزی بخوره ، با خودم گفتم : حوریا خانوم ! اول دلت . و امسال یه چیز تازه هم فهمیدم ، اول دلم و ذهنم . این دو تا علت و معلول همدیگه هستن . گرچه امسال عید خونه نیستم ، مامان سبزه شب عید رو سپرده به من و رفته . هر سال مامان مواظبشان بود و من فقط با ذوقی کودکانه هر روز قدکشیدنشان را تماشا می کردم . اما امسال حتی گندمش را هم خودم خیس کردم . پرستار سبزه ی شب عید شدن هم عالمی داره واسه خودشا . از بچگی عاشق بهارم . عاشق هفت سین عید . دیروز همسایمان سمنو پزان داشت . اولین قاشق رو که زدم توی کاسه ی سمنو ، به جای سمنو گردو اومد بالا ! میگن از این چند تا گردو یی که توی دیگ می اندازند ، قسمت هر کسی که بشه شگون داره . ساره هم تا دلش خواست سر به سرم گذاشت . امیدوارم بهار برای همه ی مردم بشارتی برای تازه شدن باشد .
ساکم رو گذاشتم وسط اتاق و هر چیزی که یادم میاد فوری می ذارم کنارش . با این گردن دردی که این روزا امانم رو بریده . راستش رو بگم هنوزم باورم نمیشه دارم می روم . کم کم خداحافظی ها شروع شده . بعضی ها خودشون میان و ازم خداحافظی می کنند ، با حس بارون ...
و من این روزها با تمام وجودم دارم حس می کنم از طرف آدم هایی می روم که خیلی و خیلی و خیلی برای این سفر لایق تر از من اند . اون وقت دلم میگیره و حس می کنم پاهام سنگین شده ...
پارسال روز پرستار دانشکده به هممان یه دفترچه خاطرات فانتزی هدیه داد . به توصیه ی خیلی ها شروع کردم و از دیروز ، از همین روزها که دارم یواش یواش از دوست و آشنا خداحافظی می کنم ، دل نوشته بر می دارم . با یه حس عجیب و غریب . حتی نمی تونم حدس بزنم چه چیزهایی در انتظارم هست ...
و همین جا ، تو وب کوچولوم ، از طریق این صفحه ی مجازی از همه ی اونایی که یه روزی ، یه جایی ، یه طوری ،
با نوشته ام ، با زبانم ، با دستم ، با پایم و حتی با گوشه ی چشمم ، رنجاندمشان متواضعانه معذرت می خواهم . از من بگذرید شاید سبک تر بگذرم ...
پیشاپیش سال نو همه مبارک . دلتون سبز به طراوت سبزه ، تنتون سلامت به سرخی سیب ، لبتون خندون و وجودتون مفید ... مثل بهار ...
![]()
آدمک اخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند ...
*****
امشب بعد از حدود دو سال ؛ دوباره حرفهام رو توی دفتر خاطراتم نوشتم .بعد آروم آروم روزها و شب های رفته رو خوندم ... عجیب قصه ایه حکایت ما آدما ...
امروز همش اتفاق های عجیب و غریب برایم می افتاد .
اوایل صبح بود و بخش تقریبا خلوت . کتابم رو برده بودم توی اتاق دارو و میون چرت زدن یک چیزهایی هم زیر لب می خواندم . که یکدفعه یه آقای جوان با لباس معمولی اومد داخل اتاق . یه نگاه کوچولو هم به من که روی صندلی یه گوشه ای نشسته بودم انداخت و بعد یه سرنگ 5 سی سی برداشت و رفت . با خودم گفتم : کی بود این ؟ خودم به خودم جواب دادم ، شاید یکی از همراهان مریضا بود و یکی از پرسنل فرستاده بودتش . تا اینکه دو دقیقه بعد دوباره پیدایش شد و این بار حتی یک نیم نگاه هم به من نکرد و اکی ثانیه یه آمپول رانیتیدین برداشت و رفت ! یه ذره مشکوک شدم ولی بازم عکس العملی نشون ندادم . 5،6 دقیقه بعد بود که دوباره پیدایش شد و این بار می خواست یه بسته گاز برداره ، که دیدم اینطوری نمیشه . آقا غارت اموال بیمارستان توی روز روشن اونم جلوی چشم پرستار ؟! از جایم بلند شدم و با قیافه ای حق به جانب و عصبانی در اومدم که : آقا چیکار می کنی ؟ اینا رو کجا می بری؟ . سرتاپایم رو برانداز کرد ( فکر کنم به نظرش یه ذره کوچولو رسیدم ) و گفت : شما ؟
ایندفعه عصبانی تر به روپوشم اشاره کردم و گفتم : من پرستارم ، یعنی برای برداشتن هر چیزی باید اول از من اجازه بگیری . ( و روی هر کدام از کلمه هام هزارتا تشدید گذاشتم . ) اینجا بود که اقای ( ج ) با دستپاچگی خاص خودشون و چهره ای که انگار همیشه داره از آدم خجالت می کشه جلوی در سبز شد و فوری رو به من گفت : خانوم ، ایشون پرسنل طرحی جدید هستند . و بعد منو معرفی کرد که کارورز امروز اورژانسم .
ضایع شده بودم ، بدجور .
حرفم نمی اومد . فقط معذرت خواهی کردم . عجب برخورد اولی ! خودم رو آماده کرده بودم برای یک کنایه یا یک حرف تند احتمالی که خیلی متین گفت : پیش میاد، شما ببخشید که خودمو معرفی نکردم . اگه کمک خواستین من در خدمتم . بیشتر وارفتم .
میگن کارش هم عالیه . امروز تعریف می کرد که مامانش رو با PLP میارن اورژانس ، بعد یک روزی تو بخش زنان بستری میشه ، از اونجا میره OB ، کارش نمیشه و می برندش اتاق عمل برای سکشن . خودش هم بعد از تولد مشکل تنفسی پیدا می کنه و چند روزی تو بخش نوزادان بستری بوده .
می گفت قبل از تولد یه جلسه ی مفصل orientation با همه ی بخش ها داشتم ! ...
سلامی به طراوت این قطرات باران .
من دوباره اومدن و می نویسم ، می نویسم تا بگم هستم ، تا بگم فکر می کنم ، تا بگویم " آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید رو به احساس شما می تابد "
تحملم کنید please
پنجشنیه و جمعه ، یه مهمون عزیز داشتم . دختر عمو . کسی که 4 سال کنار هم زندگی کردیم . همه میگن من خواهر کوچیکه هستم . و شاید کسی باورش نشه اگه بگم 4 سال بود که ندیده بودمش . هنوز هم نفهمیدم چرا بعد از ازدواج ، یکدفعه رابطه اش رو با همه فامیل قطع کرد . اونم 4 سال .توی هیچ کدام از مراسم ها پیدایش نبود . هیچکس ازش خبر نداشت . اوایل فکر می کردم شاید اخلاق شوهرش بده . از اون شوهر هایی که دختر رو از فامیلش غربال می کنند . ولی این دو روز که مهمانمان بودند شوهرش رو آدم زود آشنا و خودمانی ای دیدم .
نمی دانم خوبی زندگی اینه یا بدیش که هیچکس نمی دونه تو دل بغل دستی اش چی میگذره ؟
اتاقم براش یه دفتر خاطره بود . خاطرات دوران دانشجویی اش ، دور از خانواده .
حرف هایی هم بینمان پیش آمد که چند روزی ذهنم را مشغول کرد . یهو برگشت و ازم پرسید : " کار جدید چی نوشتی ؟ !!" بعد از یه مکث قاه قاه خندیدم و گفتم " کو حوصله ؟ کجا وقت ! ذهن آزاد سیری چند ؟ "و پرسید : چرا ؟ چرا استعدادت رو سرکوب می کنی ؟
اون روزا ، 8 سال پیش ، که خیلی کم سن و سال تر بودم daily dream هایم را می کردم داستان . می نوشتمشان . می شد رمان . هر چی می نوشتم واسه سمیرا که دانشجوی ادبیات بود می خواندم . خودش با اصرار ازم می خواست . حتی اگر یک صفحه می نوشتم ، شب باید برایش با صدای بلند می خواندم .تشویقم می کرد . می گفت قلمت خوبه .خوب می نویسی . برو دنبالش .
پنجشنبه ، دوباره اون دو تا دفتر صد برگ پر از دست نوشته های رنگارنگ رو از ته کمد درش آوردم . یه پیشنهاد داد و گفت چاپش کن . خندیدم و به شوخی جواب دادم : آخه تو شوهرت خر پول شیرازه ، خودت دبیر دبیرستان غیر انتفاعی ، من ، دانشجو جماعت ؛ دستم به کجا بنده ؟ . گفت : سرما یه اش از من ، ناشرش رو هم خودم پیدا می کنم ، خودمم ویرایش می کنم ، هر چی سود کردی نصف نصف .
هر چی گفت خندیدم و مسخره کردم . ولی این لحظه دلم می خواد این آرزوی محال یه روزی محقق بشه . حتی اگه در آینده ای دور باشه ؛حتما یه روزی دنبالش رو می گیرم ...
قلم تا کاغذ نردبانی برای شعر های من است ،
همه را غربال کنید
شاید تکه ای از من برای من بماند
این روزا فیلم زندگیم رو دور تند افتاده . از یک طرف بیمارستان ، از یک طرف درس هام ، از یک طرف باید دست و پای سفر جمع کنم ، یه عالمه کتاب و سی دی برام اومده که باید همه رو بخونم و ببینم ، آخر هفته باید برم کلاس حج ، از خیاطی لباس سفید هام رو بگیرم ...
از پشت پنجره اتاقم هر روز شاهد روییدم جوانه های تر و تازه برای زدودن رنج تن شاخه های خشکیده ی درخت هام . بهار داره میاد .... حی می کنم خیلی به بهاری شدن احتیاج دارم ....