این هم از اخرین شیفت اطفال . در کل بد نبود . فقط مامان مهسا که یه کیس GE هست ، یه کم اذیتم کرد . از اون مامان های حساس بود که مجبور سدم واسه اینکه بهش ثابت بشه مهسا febrile نیست ، با سه تا ترمومتر 3 بار براش درجه بگذارم . هر ربع ساعت هم مجبور بودم برم وIV اش رو چک کنم . آخه مامانه خیلی باهاش ور می رفت . این قدر هم چپ و راست و وقت و بی وقت ازم سوال های جورواجور پرسید که داشتم کلافه می شدم . ولی سعی کردم به همشون با حوصله پاسخ های کاملا تشریحی بدم !
اطفال بخشی بود که اون روزهای اول حس خوبی در من ایجاد نکرد . حس کردم کارش از بخش های دیگه سخت تر هست . اوایل اصلا باهاش راحت نبودم . وقتی لاین بچه ای رو می گرفتند ، من که نگاه می کردم بیشتر زجر می کشیدم . اگه لاین بچه ای توی سرش بود که اصلا می ترسیدم بهش دست بزنم. نمیتونسنم capillary sample بگیرم . آی وی نوزادان رو باید طوری تنظیم می کردم که ظرف یکساعت مثلا فقط 5 سی سی بگیرد و خیلی کارهای ظریف با موجوداتی ظریف . یادش بخیر اون هفته اول چک ای وی اطفال _ که قانون خاصی داره _رو یاد نمی گرفتیم . زبان خانم ( س ) مو در آورد و ما هم همگی به این نتیجه رسیدیم که اگه یه CTscanاز ما بگیرن نتیجه اش میشه : قشر مخ صاف ، هیچ گونه gyri رویت نشد .
اما بعد از یک هفته جا افتادم و هنوز هم فکر می کنم اطفال دوست داشتنی ترین بخش بیمارستانه .
کار با موجوداتی معصوم و بی گناه که قبل از پروسیجر های تهاجمی بهت لبخند می زنند . دردشون میگیره ، می زنند زیر گریه ولی زود زود فراموش می کنند و دوباره بهت لبخند می زنند .
خاطرات خوب و تجربه های خوب تری از اطفال گرفتم . به خصوص به خاطر مربی کاربلد و علم به روز ، خوش اخلاق و صبور ، که بعد از چنج گروه که من سخن گوی گروه شده بودم و بیشتر با هم در ارتباط بودیم ، رابطه ی خاصی هم با هم پیدا کردیم .
اون روز که شلوارم گم شده بود همه ی رخت کن رو با من زیر و رو کرد و پای همه ی بخش رو اگزم کرد تا شلوارم پیدا شد .
وقتی بهش فکر می کنم می بینم مصداقی است از جمله ی مولا علی که فرمود :
هر کس کلمه ای به من بیاموزد تا آخر عمر مرا بنده ی خود ساخته است .
باز هم دلم نمیو مد از اطفال برم ...
*** ***
این روزها هر کدام از بچه ها رو که ببینی ، بعدش جز احساس پوچی و بیهودگی چیز دیگه ای حاصلت نمیشه . احساس می کنم اطرافم پر از موج های منفی شده ... فکر می کنم دوباره باید برم تو غار ...به قول مهرنوش غار لازم شدم ....انگار که غار های این دنیا تمومی نداره ...
ممکنه یه مدت نباشم ...
*** ***
از بیمارستان که خارج شدیم ، هوا سرد بود و تاریک . ولی من و زهره و صفا که گرم گرم بودیم . واسه همین به کلمون زد بیمارستان تا خونه رو پیاده گز کنیم . تو راه حرف زدیم ، خندیدم ، پفک خوردیم و برای صدمین بار گوش دادیم :
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج
رها ، رها ، رها، من
ز من هر انکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من ...
از این روزها که دیگه بر نمیگرده ...
*** ***
به خونه که رسیدم فقط دلم می خواست از شدت خستگی یه جه بیفتم و بخوابم . اگر مقیاس GCS ازم رو چک می کردی به زور از 6 ،7 بالا تر نبود . " م" که اومد خونمون فقط تونستم وسط خمیازه و چرت زدن یک کم از احوال و اوضاع و خبرهای جدید دانشکده ازش یپرسم و هنوز نرفته بود که اومدم تو اتاقم و دیگه رسما وارد فاز کما شدم ...
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تارک اند
چرا های رابطه تاری اند
...
" فروغ "
ح آخرش هم دیرم شد . تا صبحانه رو جمع و جور کردم ، ساعت هم کار خودش رو کرد و بدو بدو روی این صفحه ی مدرج دوید . انگار با من مسابقه می داد . صبح که تنهایی از کوچه های فرعی می رفتم سمت بیمارستان ، ته دلم می خواستم اونجا نبودم . ولی بودم و کاریش هم نمی شد کرد .
در اتاق رست رو که باز کردم ، طبق معمول از همان جا یه سلام بلند کردم و وارد شدم . که یهو پریسا پرید تو بغلم و ذوق زده مثل همیشه اش گفت که چقدر دلش واسم تنگ شده بوده ، واسه حرف های خوشمزه و شوخی های بانمکم . ! تازه فهمیدم 5،4 روزه که ندیدمشان . وقتی روپوش پوشیدم ، از اتاق که می امدم بیرون دیگه می دونستم آدم گاهی وقت ها فقط مال خودش نیست ...
***
خانومه امروز شونصد دفعه اومده توی استیشن و میگه : بچه ی من داره تشنج می کنه . بدویید به دادم برسید . مدام زل زده به چشم های بچه و یک کم که مردمک از وسط سفیدی چشم چپ و راست میشه ، هراسان و بی قرار کمک کمک می کنه . یک بار هم امده بود و می گفت ، هر کدام از پرستارها که قبول کنه هر چقدر پول بخواهد بهش میدم تا بیاد و 24 ساعته مواظب بچه ی من باشه تا مبادا دوباره تشنج کنه !
بی خودی نگران بود . اتاق بچه روبه روی استیشن بود و بچه هم تحت کنترل همه جانبه . (گاهی وقت ها هم از دست مامانش به شیوه نامحسوس )
البته نمیشه مادر رو به خاطر نگرانی ها و بی قراری های مادرانه اش سرزنش کرد . اما گاهی همراهی غیر از فامیل درجه یک بیمار برای حال او بهتر است .
***
ساعت ملاقات که میشه همه ی ده ، حدود 20-30 نفر _ باور کنید بدون اغراق _ بلند میشه و میاد ملاقات یک نوزاد 13 روزه داخل انکوباتور . چند روز پیش با بچه ها نشسته بودیم و می شمردیم که این یکی حتما کدخدای ده هست و اون یکی ریش سفید و اون یکی بزرگ فامیل بچه و اون یکی خان عمو و ... .هر کدام هم می خواهند به نوبت ( گاهی هم بی نوبت و با هم ) سر انکوباتور را بردارند و سرک بکشند توش .
هیچ کس رو نمیشه ساعت ملاقات از بخش بیرون کرد و اجازه نداد بیمارش را ببیند . ولی به کرات دیدم که اکثر بیماران بعد از ساعت ملاقات خسته تر و بدحال تر می شوند . ...
***
الان که دارم می نویسم . هیشکی خونه نیست . من هستم و خودم با خودم .
منتظر پوریام . داره شب می یاد به این خونه باغی و دارم یه کمی هم می ترسم . به اطراف که نگاه می کنم می بینم اندر سوتی های من و پوریا در 24 ساعت گذشته ، 2 تا لامپ سوخته ، که دیشب طی تعویض روشنایی اتاق ترکاندیمشان ، و یک قابلمه ی سوخته ، چشمک میزنه . صبح هم که ایستاده بودم کنار بخاری دیدم یه چیزی داره میگه جییییییییییییز . بعد دیدم آره ،انگار گوشه لباسم هست که گرفته به بخاری و داره میگه یعنی بای بای . خلاصه داریم می سوزانیم دیگه . تا فردا پس فردا کللهم اسباب اثاثیه رو نسوزونیم جای شکرش باقیه .
***
دارم گوش می کنم :
یه زخم کهنه روی بالم
یه آسمون که چشم به راهم نیست
به غیر واژه ی غریبی ، چیزی توی ترانه هام نیست
دل من از نژاد عشقه
از تو و از ترانه لبریز
یه دنیاغم توی صدامه ، مثل سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده ی غریبم ، من از نژآد آسمونم
میون این همه ستاره ، من یه شهاب بی نشونم ...
چرا دیگه نمیشه این روزا به کسی گفت بالای چشمت ابرو هست ؟؟؟
این روزها دارم به خودم آموزش سکوت می دم . فهمیدم بزرگترین عیبم اینه که نمی تونم در مقابل زور و ظلم و حق خوری این زبون رو توی دهان نگه دارم . همیشه هم آخرش به ضرر خودم تموم میشه ...
خدا عاقبت هممون رو به خیر کنه ...
*** ***
دیروز صفا دوباره مریض بود . این گلودرد و سرماخوردگی هم انگار خیال نداره دست از سر ( کچل ) صفا برداره . من و پریسا وسط شیفت بردیمش درمانگاه تا دکتر ویزیتش کنه . پنی سیلین برایش نوشته بود که ریسک کرد و داد من و پریسا تزریقش کردیم . آخرای شیفت بود که مامان پریسا زنگ زد و گفت که برای اونم یه پنی سیلین بخره و بیاره . آخه پریسا دیشب تشخیصش رو داده بود ! ما هم واسه اینکه نخواهیم دارو رو آزاد بخریم ، دست به یک اقدام جانانه زدیم . صفا که بود . پس مریض حاضر ، دکتر حاضر ، دارو هم حاضر . گفتیم دکتر که صبح برای صفا پنی سیلین نوشته حتما اگه باز هم ببریمش می نویسه دیگه !
نوبتمان که شد ، من با صفا رفتم داخل اتاق . صفا نشست روی صندلی کنار دکتر و برای محکم کاری شروع کرد به توضیح دادن آن هم از نوع اغراق آمیز ، واسه اینکه نکنه دکتر به فرض محال یه وقت پنی سیلین تجویز نکند .
دکتر می گفت : خب خانوم مشکلتون چیه ؟
صفا : سرما خوردم و گلودرد دارم . اینقدر سرفه می کنم که نگو . یه عالمه هم اگزودا .
_ تب هم دارین ؟
_ بله ( چه جورم ) از تب و سردرد نمی تونم سرم رو از روی بالش بلند کنم . تب و لرز دکتر . !
_ سرفه هم می کنید ؟
_ تمام مدت ، حرف که نمی تونم بزنم .
این وسط هم مدام سرفه های آب دار تصنعی تحویل دکتر می داد . اینقدر که وقتی بیررون آمدیم گلویش خشک شده بود . دکترمان هم معاینه ای فرمود و بعد شروع به نوشتن کرد . صفا هم که نقش تکراریش رو بازی کرده بود باخیال راحت منتظر نشست . بعد از چند لحظه پرسید : پنی سیلین هم واسم نوشتین دکتر ؟
_ نه جانم ! نگران نباش ! پنی سیلین لازم نداری ! داروهای دیگه نوشتم ! !
حرف توی دهان من و صفا ماسید .
بیرون از اتاق نمی دونستیم بخندیم ، تعجب کنیم ، یا ناراحت بشیم . بالاخره صفا پنی سیلین لازم داشت یا نه ؟ اگه داشت ، پس چی شد ؟ و اگه نداشت ، اون درد صبح رو چرا تحمل کرد ؟ که حالا از اثراتش یه نمه هم می لنگید .
در همین حال اینترن اورژانس رو دیدم که می رفت به سمت اتاق رست . توی راه قضیه رو نصفه نیمه بهش گفتیم ، اما هنوز حرف از دهانمون خارج نشده بود که اکی ثانیه برداشت نسخه ی پنی سیلین رو پیچید و به مهر پررنگ هم زیرش زد و داد دستمون .
اصلا هم نپرسید ، مریض کی هست ؟ کجا هست ؟ چش هست ؟ !!!
*** ***
چند روز پیش یه مریض خل وضع بخش مردان ، به محض اینکه چشم پرسنل رو دور می بیند به قصد خودکشی پنجره ی اتاق رو باز می کنه و از طبقه دوم خودش رو پرت میکنه پایین ...
اما از آنجایی که تا عمر کسی تمام نشده باشه ، از طبقه دو که سهله از آسمون هم به زمین بیاد ، یه خراش هم روی کسی نمی افته ، مریضه هیچ چیزش نشده و مشکل خاصی نداره .
فقط nursing بخش مردان رو بیچاره کرد .
*** ***
علیرضا ، کوچولوی بخش اطفال ، چندتا سرنگ و آبسلانگ و ویال خالی رو جمع کرده دور و بر خودش و ژست دکتر ها رو واسه همه ی بخش می گیره . درجه تبش رو هم خودش می ذاره . امروز سایت آی وی اش خراب شده بود . با لباس سفید بلندش ( لباس دکتری ) بردیمش تو اتاق درمان .
وقتی انجیوکت رو وارد کردیم ، همه ی غرور پسربچگی اش شکست و زد زیر گریه ...
*** ***
این روزها دارن نارنج های خیابان مان رو می چینند . همه جا عطر نارنج پیچیده . آدم دلش می خواد " نفس هایش را قدری جانانه تر بکشد " ...