تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند
وقتی به اوج نا امیدی رسیدی برو بالای یه کوه و باصدای بلند داد بزن :

                          امیدی هست ؟ ....

کوه لب باز میکنه و میگه :

                           هست ...

                                   هست ...

                                            هست...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:36 توسط :: پرستار کوچولو ::

تا حالا شونصد دفعه از سردر دانشگاه تا ساختمون اصلی اومدم و سیصد دفعه هم برگشتم خونه و دوباره اومدم دانشکده و هی رفتم بالا و هی اومدم پایین و هی به این پاس داده شدم و هی به اون و  .......

وای امروز دارم این قدر سوتی می دم که خدا بدونه . دیگه جرات نمی کنم قدم از قدم بردارم .

آقای کتابخونه بهم میگه : خوب شد شما رو گیر آوردیم خانوم . بیا کتابهات ( کتابهامون که صاحب شدی ) رو تحویل بده خب . تا حالا ۶ هزارو هفتصد تومان جریمه به شما تعلق گرفته . بهش میگم خب شما بیا یه کاری کن . کتابهای منو بزن روی کارت صفا و کتابهای صفا رو بزن روی کارت من . اینطوره مشکلمون حله !

میگه " میگم اوامرتون رو اجرا کنن .

بابا یکی هوای ما سال چهاری ها رو داشته باشه . دیگه از این دانشجوها پیدا نمیشه ها . از ما گفتن بود




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:30 توسط :: پرستار کوچولو ::

باز هم دارم می نویسم . گاهی بی اراده دلت می خواد همه ی خودکارها و مدادها و ماژیک هات رو بذاری کنار و قلم ذهن و دلت رو روی کاغذ بلغزانی .

رفتیم دیدم پوریا . یک ماهی شاید هم بیشتر می شد که ندیده بودمش .  دلم تنگ شده بود ، گرفته بود ، گرفته بود ، گرفته بود . واسه همه ی روزهایی که با هم بزرگ شدیم و قدر ندونستیم  و حالا معلوم نیست هر چند وقت یکبار بتونیم همدیگر رو ببینیم . احساس اونم شبیه به این بود . وقتی گفت " هیج جا مثل خونه ی آدم نمیشه" ، بغض کرده بود . می دونم عادت می کنه ، می دونم عادت می کنیم . می دونم همینه رسم این دنیا .

پوریا منو به یاد روزهای اول دانشگاه خودم انداخت . باهاش رفتم و دانشگاهشو از نزدیک دیدم . همکلاسی هاشو ، دخترهای همکلاسیش رو ... و به یاد نخستین روزهای خودمان افتادم . همون سردرگمی ها ، همون پریشانی ها ، همون حس های عجیب ، همون در به در دنبال یه چیزی گشتن و ... و چیزهایی که اگه کسی ترم یک دانشگاه رو تجربه کرده باشه خوب خوب می دونه چی میگم .

            ***                                                    ***

هفته ی پیش ترم 7 تموم شد . به همین سرعت باور نکردنی . توی هر بخشی که می رفتیم در عرض یکی دو هفته ای که آنجا بودیم بدجوری به محیط و پرسنل عادت می کردیم و خو می گرفتیم ( به غیر از " زنان " کهدست آخر دعوایمان شد و پای سوپروایزور هم وسط کشیده شد) . هنوز هم هر وقت بی کار می شدیم به " اُ-بی " ها سر می زدیم . روز آخر برایمان بدترین و بهترین روز بود . بهترین واسه اینکه به روتین بخش آشنا شده بودیم و دیگه وصله ی ناجور نبودیم و بدترین ، چون دلمون نمیومد بریم . بُرد بخش ها هم که هیچ موقع از دست ما نفس راحت نمی کشید . حداقل خودم که در زمینه ی خط خطی کردنشان پی اچ دی داشتم .

روز آخری روی برد اتفاقات نوشتم :

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده ست

 نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر ترم هست

بعد دیدم پرستار ( م) هم زیرش نوشته :

اگه گفتیم خداحافظ نه اینکه رفتنتون ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره تنهاییم بی کارورز

اگه گفتیم خداحافظ واسه اینکه ، نبندین دل به رویاها

بدونین با ما و بی ما ، همینه رسم این نرس ها

بعد تا آخر ساعت زیرش پر از شعر و بیت و چرت و پرت شد .

 

فقط 3 روزه بچه ها رو ندیدم . ولی دلم واسشون شده یه ذره . گروه بندی ها که تغییر کرد و 8 نفره شدیم ، یک ترم دیگه همه با همیم به غیر از مرضیه که از گروهمون رفت . برام سخته فکر کنم این خداحافظی ها ، خداحافظی های آخره و ممکنه دیگه هیچ وقت کسایی رو که باهاشون این همه خاطره دارم و با هم پرستار شدیم و تجربه های مشترک داریم ، رو دیگه هیچ وقت نبینم .

می دونم دنیا اگه ساکن باشه ، کسالت باره . نمیشه و نمی تونیم که زمان رو متوقف کنیم . می دونم نمیشه کوچولو ماند ......باید بزرگ شد ....

پس ،

شنبه ــ30/9/87 ــ ترم آخر ــ اورژانس اطفال




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:52 توسط :: پرستار کوچولو ::

از یک هفته ی پیش واسه روز دانشجو نقشه می کشیدیم . آخه تموم کلاس ها تعطیل شده بود اما ما پرستارها که انگار هیچ چیزمون مثل آدمیزاد نیست ، باید تشریف می بردیم سر کارورزی هامون . ما دل نداشتیم ؟ ما دانشجو نبودیم ؟ جشن واسه ما نبود ( آیا ) ؟؟؟

گروه ما که طبق نقشه با هزار تا دلیل من در آوردی و ساختگی ساعت 9 صبح بود که از فن جیم استفاده کردیم و یهو غیبمون زد . با بچه های عصر کار هم هماهنگ کرده بودیم و 6 نفری خودمون رو رسوندیم سالن ارشاد .

کلی هم واسه خودمون ذوق کردیم که بالاخره یک بار هم معادلات ذهن این مسئولین پرستاری غلط از آب در اومد و دلمون خنک شد یه کمی !

جشن مثل همیشه بود . دانشجویی دیگه . نوآور و کمی هم بی تجربه . اولش هم که طبق معمول سخنران پشت سخنران . از همونا که آخرش از هر کس بپرسی یه جمله از حرف های اون بنده خدا رو هم یادش نمیاد .

سخن از 3 قطره خون بود . سه شهید . سه نفر که از جان گذشتند تا اوضاع امروز ما بهتر بشه ( یعنی اینطوری که الان هست بشه؟؟)

وقتی از سالن خارج می شدیم یهو فاطمه که جلوتر از ما می رفت ، به سرعت نور 180 درجه تغییر مسیر داد و برگشت سمت ما . گویا همون خانوم مسئول پرستاری هم اومده بود جشن . استتار کردیم تا خطر رفع شد .اگه ما رو می دید که می شدیم 6 قطره خون وسط اون جماعت . تازه شاید تجدید دوره مان هم می کرد . بعید نیست ازش که . !

به دانشکده که رسیدیم ، رفتیم تو صف کوپن برنج و قند ! 9 کیلو برنج و نمی دونم چند کیلو قند . خدا سه تا داداش کلاس رو رساند وگرنه نمی دانستیم چطور باید اینا رو تکان بدیم . بعدش هم بحث سر این بود که پسر ها قدرت بدنیشان که عامه مردم میگن " زور" شون بیشتره . و ما هم معتقد بودیم که نه ، اینطورها هم نیست . آقایون گلبول قرمز های خونشون بیشتره . اگه این اندازه RBC  به ما هم می دادن بیشتر از اینا ازش کار می کشیدیم .

دیروز کلید های اتاق شیرازمون رو گرفتیم . اقای جوهری می گفت : " 17 هزار تومان پول همین جاسیوچی ها ( املاییش درسته ؟ ) شده !!! و ما فکر کردیم مگه هتل 7 ستاره واسمون گرفتن  ؟ می گفت : " همه چیز خوبه ! فقط دو تا لوله ی بزرگ از وسط سقف اتاق می گذره که اونم مشکلی نیست خانوم ، اصلا مشکلی نیست " و ما فکر می کردیم : آره مشکلی که نیست . مثلا می توانیم لباس هامون رو رویش آویزان کنیم  ، می توانیم ازش آویزون بشیم و تاب بخوریم ، خب . چون احتمالا مجبوریم دولادولا راه بریم تا سرمون نخوره بهشون ، اینطوری تواضع رو یاد می گیریم و اخلاقمون هم خوب میشه تازه ، حتما یه چیزی از توی این لوله ها هم رد میشه دیگه ، اگه گوشمون رو بذاریم رویشان یه موسیقی هم واسمون پخش میشه و لذتش رو می بریم ( البته هنوز نمی دونیم لوله ی چی هست ؟ فاضلاب نباشه ؟ )

اگه کسی واسه ما پیشنهادی داره ، ما استقبال می کنیم . به بهترین پیشنهاد جایزه هم میدیم .

پرسیدیم : اتاق پزشکی ها کجاست ؟

گفتن : کنار اتاق خودتون . مثل هم هست . همه چیزش . فقط اون لوله ها از وسطش نمیگذره ، رنگ اتاقشون فرق میکنه و پرده هاش و ... فکر کنیم فرش وسطش باشه . وگرنه بقیه جاهاش مثل همه !!

منظورشون این بود که هر دو تااتاق 4 تا دیوار داره ، وگرنه ما که شباهت دیگه ای پیدا نکردیم ........

یار دبستانی من

                          با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

                         بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

                         رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم

                         مونده هوز بر تن ما

دشت بی فرهنگی ما

                        هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب ، بد اگه بد

                        مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این

                        پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو

                         درد ما رو چاره کنه ؟؟؟؟؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:30 توسط :: پرستار کوچولو ::

خسته ی خسته در حالی که می ناله و دستش رو زده به کمرش می شینه روی صندلی کنار من . لباسش آبیه ولی مرتب تر از اونایی که تا حالا تن خیلی ها توی بیمارستان دیدم . خودم رو جمع می کنم تا کنارم جا بگیره . نگاهش می کنم . چقدر خسته است ، ولی لبخند می زنه . در حالی که نشسته ، ولی هنوز دسته ی تی توی دستش هست . با انرزی سر صحبت رو باهام باز میکنه . که از امروز لانگ هست و فردا هم صبح کاره و کار نظافت سه چهارتا بخش امروز با اوست و از بس دسته ی این تی های جدید بیمارستان کوتاه و زبر هست که از کمر افتاده . باهاش همدلی می کنم .

می پرسه : پزشک بعد از این هستی یا پرستار بعد از این ؟ وقتی می فهمه پرستار کوچولو ام می گه: پس خوش اخلاق باش .

یه نگاهی به آسمون می اندازه ، یه آه میکشه و بعد انگار یه چیزی بهش انرژی می ده ، خیلی زیاد ، ادامه می ده

یه دختر دارم ، خیلی درسش خوبه . هر وقت از بیمارستان برمیگردم  میگه

مامان بهت قول می دم دکتر بشم . اونوقت اولین کاری که می کنم اینه که دیگه نمی گذارم تو بیمارستان جارو کنی . می ذارمت پیش خودم ......

رفت . دستش رو به کمرش زد و با انرژی یه یا علی گفت و بلند شد و رفت . ولی من هستم ، و به او و ارزوهاش فکر می کنم . رد پاش رو تا آخر با نگاه دنبال می کنم .

یادم باشه از فردا اگه کاور سرنگ یا پنبه الکل از دستم افتاد رو زمین نگم خدمه هست جمعش می کنه ، اگه خواستم کلات آی وی باز کنم سرش رو نگیرم روی زمین . بعضی وقت ها خستگی هاشون رو ببینم ، بشنوم و باور کنم .

داشتم یه ذره بزرگ می شدم و به خودم قول های خوب خوب می دادم که یهو پریسا با پِ پ ِ پ ِ پِ پِ خ خ خ خ خ از پشت سرم پرید وسط اتاق دارو و ........................... فقط بهش لبخند زدم.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:51 توسط :: پرستار کوچولو ::

چند روز پیش هر سه تایمان پیج شدیم به بخش اتفاقات . دیگه داریم تو این بیمارستان واسه خودمون معروف میشیم . ولی پیج شدن به اندازه ی خودش برایمان عجیب بود . یعنی با ما چی کار داشتن ؟ چه دسته گلی به آب داده بودیم که حالا صدایش در آمده بود ؟ یا باز دوباره تو این بیمارستان چه اتفاقی افتاده بود و می خواستند بیندازند گردن از مو باریکتر دانشجو ها ؟ ...

با اجازه ی رئیس بخش رفتیم . پرستار ( ب ) دم در بخش منتظرمون ایستاده بود . داشتیم شاخ در می آوردیم . مراسم استقبال بود ؟ کم کم می خواستیم اطراف رو برای جست و جوی گاو و گوسفند یا شتر قربانی با نگاه بکاویم که پرستار ( ب ) با خوشرویی هر چه تمام تر و یه کم هم تابلو تصنّعی جلو اومد و یه عالمه هم تعارف های ریز و درشت باهامون تکه پاره کرد . ما هم مات و مبهوت جواب های نصفه نیمه می دادیم و از ماجرا سر در نمی آوردیم . تا اینکه بالاخره رفت سر اصل مطلب و فهمیدیم که امر خیری در کاره ...

در جواب " با ما امری داشتین " ؟ جواب داد " امر خیره " . زبان پریسا هم که همیشه آماده ی باز شدن های ییهویی هست در آمد که : هر سه تایمان ؟ !

ولی چند لحظه بعد مجبور شد ذوقش رو قورت بده .

قضیه از این قرار بود که منشی تازه کار بخش یک نه صد دل ( به گفته  ی خودش و جون مامان جونش ) دلباخته ی دوست ما زهرا میشه که هفته پیش با ما اومده بود جبرانی . بعد هم قضیه ی دلدادگی و بی قراری های شبانه روزیش رو به پرستار ( ب ) میگه و اونم ما رو با احترام دعوت میکنه تا هر کدام که می دانیم شماره و آدرس زهرا اینا رو بهش بدیم تا برسونه به عاشق دل شکسته و از پریشونی نجاتش بده طفلک رو . !

ما هم که نمک گیر تحویل گرفتن های پرستار ( ب ) شده بودیم شروع کردیم به شماره دادن و ادرس و کروکی کشیدن و ... ... شریک امر خیر شدن

بچه ها رفتن بخش و من ماندم تا با مریضی که می آمد به بخشمان برگردم . در این حین " داماد " رو هم از دور یه کوچولو زیارت کردیم و بعد هم به برخی سوالاتش در مورد اینکه ما ترم چندیم و اینا جواب دادم و ازش رفع اشکال کردم و برگشتم .

به خودمون وعده و وعید شیرینی داده بودیم که بعد از پرستار شنیدیم که انگار قضیه منتفی شده و یه عالمه هم به حال عشق ناکام آقا منشی غصه خوردیم .

نا اینکه دیروز پرستار ( ب ) صفا و پریسا رو احظار کرده بود و کشیده بودشون کنار و بهشون گفته بود که آقا اینبار فرمودند : اون دوستش هم بد نبود ها ! به دلم نشسته . به دوستاش بگو مشخصات اون رو هم اگه زحمتی نیس برام بیارن !!!!!!

چی فکر می کردم و چی شد !

راستی چرا (اااااااا؟؟؟؟)تو این زمونه نمیشه آدما رو شناخت ؟ چرا اینقدر مجهول الهویه شدیم ؟

حتی در مورد پاکترین احساس این آدم دوپای نوین  ........؟

یه قسمتی از یه شعر داره دنگ دنگ می زنه به مغزم :

 

کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد

                                                   تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:6 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز  بهترین پیامک ممکن بهم رسید . تو این شلوغ پلوغی های این روزها ، تو این سردرگمی ها و بیا و برو ها ، تو این روزهایی که " هوا بس ناجوان مردانه سرد است " ، این روزهایی که مدام مجبورم ژست هیجی نفهم ها رو به خودم بگیرم  و خودمو بزنم به اون راه  ( که چی ؟ ) ، یه بهترین نشون داد که یادمه

امروز بهترین پیامک ممکن ، مثل خنکای باد پاییز رسید و مشامم رو نوازش کرد و  صورتم رو مروارید نشون  

یه بهترین خواندم به بهترین نقطه ی هستی  ...

 

حضرت دوست ، بفرما که دلم خانه ی توست

                                                  سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست

 

قراره حاج خانوم بشم . . .

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 16:2 توسط :: پرستار کوچولو ::