تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

Take twin mounds of clay

Mold them as you may

Shape one after me

Another after thee

Then quickly break them both

Remix  remake them both

One formed after thee

The other after me

 

Part of my clay is thine

Part of thy clay is mine

kwan tao shing




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:36 توسط :: پرستار کوچولو ::

اومدم اعتراف کنم .

دیروز یه اتفاق بد افتاد . خیلی بد یا شاید از دید من بد ! اتفاقی که من رو به یاد ماجرای این روزها انداخت . به یاد حرف های اون پرستار کوچولو .

می خوام اعتراف کنم : آره ، یکّه به قاضی رفتم . یه اتفاقی برای یکی از نزدیک ترینهام افتاد که فهمیدم حتی اگه همه ی خستگی های دنیا هم یه روز مال من باشه ، باز هم حق ندارم به این بهانه حق کسی که به من اعتماد کرده و ازم انتظار یه مراقبت خوب داره رو نادیده بگیرم .

چون دست تقدیر پرستارم کرده و این روپوش سفید رنگ صبره




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:46 توسط :: پرستار کوچولو ::

نه خیر ، حال درس خوندنم نیست .

                                      پــــس می نویــــــسم ...

اول از همه ، خطاب به s.h عزیزم !

سلام . چطوری دوست تازه ؟ همنفس نو ؟ مرسی که میای و منو می خونی . شادم می کنی ( حتی وقتی دلم گرفته یه کم )

تو پست قبل سعی کردم یه جور دیگه ای به قضیه نگاه کنم . می خواستم شعار ندم . می خواستم در گوشی حرف بزنم . پرستارونه  حرف بزنم ، همدردونه ، همدلونه . من زیاد انتقاد کردم ، با صدای بلند ، تو جمع ، یواشکی ، گاهی هم تو دلم ، گاهی هم اینجا ، تو وب کوچولوم . ولی راستش کم شنیده بودم . خودمونیم ، حداقل سخته که منتقدت از خودت پایین تر باشه ، نه ؟ جوجه باشه به عبارتی . از همه ی اینا که بگذریم و به ریز و درشت و درست و غلط ، که کار نداشته باشیم ، می خواستم با پست قبل بگم ، گاهی می دونیم درست قضیه چیه ها ، قبل از اینکه کسی پیدا بشه و بزنه تو ذوقمون خودمون می دانیم چه کار کنیم ولی ... چیزی که هست اینه که پرستاری ما اصولی نیست . گاهی حجم کار باعث نادیده گرفتن حقوق مریض ها میشه . باعث غیر اصولی کار کردن ما میشه و باعث دید بد مردم میشه و چیزهایی که قطعا تو بهتر و بیشتر از من می دونی .

خواستم یه جور دیگه به ماجرا نگاه کنم و مطرحش کنم . نمی دونم شد یا نه ؟

راستی خانومی ، از این به بعد جواب هام رو زیر کامنت هات می ذارم ، تا این رابطه دو جانبه بشه . موافقی ؟

                   ***                         ***

امروز صفا سرماخورده بود و نتونسته بود بیاد بیمارستان . پریسا هم از اول صبح نید " نورو" شد . و من ماندم تنهای تنها توی بخش داخلی با یک هدنرس دور از جان شما ، اینجاست که میگن خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه ، قمر در عقرب و یه چیزی تو مایه های لولو!. از اونایی که چپ و راست به دانشجو جماعت گیر میدن ها . بخشش مثل پادگان نظامیه . واه واه واه واه .....

سعی می کردم زیاد جلو چشماش نیام وگرنه حتما می گفت برم لاین این پیرزن های دیابتی بد رگ رو بگیرم که کار حضرت فیل هست . پریروز هم که مرضیه یکی از همین لاین ها رو یک رپچر حسابی و باقلوا کرد که مجبور شدیم 4 تایی با چند لایه گاز تا کسی متوجه نشده ، پانسمانش کنیم !!! ( دیگه شما خودتون زحمت بکشید حساب کنید چه مدل رپچری بود )

برای اینکه خودمو مشغول نشون بدم و کمی هم پاچه خوری و اینا در پی یک اقدام غافلگیر کننده مثل سوپر من ( سوپر وومن ) پریدم وسط استیشن و گفتم : داروهای امروز بخش کلّهم با من . بخش داخلی 15 تا اتاق داره که میشه به عبارتی 30 تا تخت که بیست و خورده ایش هم مشغول بود . خلاصه هی کارت گذاشتم و هی دارو کشیدم و هی قرص باز کردم و ... اون پرستار کوچولو کجا بود ببینه آخراش چقدر آن استریل کار کردم .

از 5/7 تا5/8، 4 تا سینی دارو رو آماده می کردم .

حالا حدس بزنید چی شد ؟ اگه بگم دل مرغ های آسمون هم کباب میشه !

سینی های نقل و نبات رو گذاشتم جلوی پنجره ی اتاق دارو . دست هام رو مالیدم به هم و گفتم : ای ول حوریا جون ! امروز دیگه این سرپرستار بداخلاقه کف میکنه و جای گیر دادن هم نداره .

خسته شده بودم اومدم پنجره رو باز کردم تا هوا عوض بشه و سربرگرداندم که ییهو نمی دونم طوفان شد ، گردباد اومد ، عذاب آسمانی نازل شد ، شاید هم کسی چشمم زد دیگه ! که یهو از پنجره باد زد و همه ی قرص ها و کارت ها و داروها ، رنج مایه های من ، با یه صدای هولناک ددددددددددددددنگ وسط اتاق پخش و پلا شد .

از خودم هیچی نمی تونم بگم ، فقط تصور کنید از اون طرف مریض ها دستشون روی دلشون بود و ازم می خندیدند و از این طرف هم اهالی استیشن ...

دوباره تا آخر شیفت هدنرسه چشم و ابرویش رو برام کج و معوج کرد ...

امان از بادی که بی موقع وزیده شود .




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 21:53 توسط :: پرستار کوچولو ::

آقا زل زل تو چشمام نگاه میکنه و میگه : خانوم شما داری آن استریل کار می کنی ! . دست می کشم و برمی گردم طرفش و یه نگاهی به روپوش سفیدش می اندازم و میگم : بله ؟ !  نه خیر از رو نمیره ، دوباره میگه : من چند دقیقه هست که دارم شما رو نگاه می کنم . بعد هم قیافه ی حق به جانبی میگیره و میگه :

اولا که باید پنبه الکل رو بذاری پشت آمپول و اونو بشکنید ، با دست شکستن باعث آلودگی میشه . ثانیا که باید دستتون به پیستون سرنگ نخوره . ثالثا که باید قبل از خالی کردن دارو توی میکروست ، سرش رو پنبه الکل بکشید ( مامانم اینا ) . که شما هیچ کدام رو رعایت نکردید .

زبونم بند میاد . مانده ام چی بهش بگم ؟ به این کارموز ترم 3 که تازه چند روزه پاشو گذاشته توی بیمارستان و فکر می کنه همه چیز به قشنگی و رمانتیکی و پاکیزگی توی کتابهای داخلی و جراحی هست ، چی باید بگم ؟ جز اینکه

                   تو هم عادت می کنی

دلم می خواست بهش بگم منو یاد روزهای اولم می اندازی . روزهایی که وقتی کاف فشارسنج رو می بستم دور بازوی مریض ، با دلسوزی ازش می پرسیدم : سفت که نیست ؟ . روزهایی که وقتی قرصی از دستم می افتاد روی زمین ، به راحتی اوتش می کردم . یادم مانده بود بعد از هر تی پی آر باید برای مریض بعدی دست ها رو شست . عامل عفونت های بیمارستان اغلب دست پرسنل هست . ولی حالا تا آخر شیفت یک بار هم دستم رو نمی شویم . دلم می خواست بدونه اونم عادت می کنه . هم رنگ جماعتش میشه . اونوقت اینطوری با جسارت تمام نمیاد و بگه ...

امروز فهمیدم احترام به تجربه یعنی چی ؟ امروز خوشم نمیومد یک دانشجوی ترم سه بهم بگه کارت اشکال داره و من مجبور بشم با هزار زبان و صد دلیل در حالی که سرم سوت میکشه ، بهش بفهمانم اوضاع از چه قراره .

از دستش خیلی حرص خوردم . ولی وقتی با خودم روراست شدم دیدم بچاره تقصیری نداره . خودم هم در طول این 7 ترمی که می گذرد از این برخورد ها زیاد کردم . زیادی فکر کردم بیشتر بلدم ، زیادی خرده گرفتم  و خیلی ها در مقابلم کوتاه آمدند .

امروز تصمیم گرفتم احترام گذاشتن را ، ادای احترام به تجربه ها حتی به اندازه ی یه ماه بیشتر از من .

بچه های کار آموز رو دوست دارم . سعی می کنم هر چی یاد گرفتم بهشون یاد بدم . خودشون هم فهمیدند . وقتی خراب کاری می کنند فوری می دوند دنبال ما . و یادم باشد درست انتقاد کردن را . جسور نبودن را و شان همکار رو رعایت کردن را و تواضع را .

اگر هدف انتقادمان اصلاح نادرست است چرا طوری برخورد کنیم که طرف در مقابلمان جبهه بگیرد ؟

پسره آخر شیفت اومد و ازم معذرت خواهی کرد .

بهش گفتم همه ی اون چیزهایی که گفتی خیلی خوب و درست بودند . تو سعی کن اگه توانستی رعایتشان کنی . فقط بدان پرستار هم خسته میشه ، خسته . حتی کتابها هم به فکرش نیستن .

واقعا که دنیا دنیای عمل و عکس العمله . همین هفته ی پیش بود که یکی از پرستار ها داشت به یکی از مریض ها گاواژ می داد . حساب کنید 10 تا تخت و تنها یک پرستار . وقتی دیدم مایع گاواژ رو به سرعت به مریض داد و رفت سراغ امورات بعدی ، در آمدم که اینطوری گاواژ نمی دن . کارتون اشتباه بود . بعدش هم براش کتاب برونر باز کردم که :

مایع گاواژ باید با جاذبه ی زمین وارد بدن بیمار بشه ، نه با زور و ضرب و سرنگ باید در فاصله ی 45 سانتی متری قرار بگیره و قبل و بعدش هم باید آب داد و خیلی هم هایپراسمولار و با سرعت نباشه تا مریض دچار سندرم دامپینگ نشه . اولش هم باید حجم باقی مانده رو حساب کرد و ...

اونم یه لبخندی بهم زد و گفت : غزیزم ! اونوقت باید تا آخر شیفت دست به سینه در خدمت همن یک دانه مریض باشیم .

حق داشت و ظاهرا این اوضاع

                                          تا باد چنین بادا

***

حالم خوب نیست ، دلم گرفته یه کم

                                             شکایت از که کنم ، خانگیست غمّازم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:35 توسط :: پرستار کوچولو ::

 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست ................

..............................................................................

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:12 توسط :: پرستار کوچولو ::