تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

امروز شیفت شلوغی رو توی اورزانس گذراندم . برعکس دیروز که فقط خمیازه کشیدیم و احیانا   IV  دی سی کردیم و بعضی وقت ها هم درس خواندیم ، امروز توی بخش صدا به صدا نمی رسید . این مریض رو راه می انداختی ، اون یکی از در وارد می شد . حال این یکی رو رو به راه می کردی ، اون یکی بد حال می شد و...

مثل همه چیز این دنیا که هیچ گوشه اش با اون یکی مثل هم نیست ، واقعا که چقدر بخش های بیمارستان هم با هم فرق داره . بعضی جاها اینقدر بی کاری و شیفت کاملا  safe هست که حتی برنامه کودک تلوزیون را هم از دست نمیدی و بعضی جاها ...

خدا کنه هیچ وقت مجبور نشوم تو اورزانس شیفت های پر استرس بدم .

امروز یه خانمی رو آورده بودند که یکی از پاهایش با " زود پز " دچار سوختگی درجه 2 شده بود . موقع شست و شو تمام بخش رو روی سرش گذاشته بود . آخه سوختگی درجه 2 دردناکترین نوع سوختگیست .

و نتیجه ی اخلاقی اینکه : من بیش از پیش از آشپزی کردن ترسیدم .

 

امروز کمک   CPR بودم . وای که چقدر پر استرس بود . با اینکه نقش حاشیه ای داشتم . ولی جانم به لبم رسید تا مریض برگشت . هر کدام از موج های منظم قلب او که روی مانیتور حک می شد انگار به جان ماهم حیات می ریخت . چه رمزیست که از جان و با تمام قوا برای کسی که ندیده ای و نمی شناسیش مایه می گذاری ؟ تو از نفس می افتی تا صدای تنفس بشنوی....

 لاین یکی از مریض ها رو که گرفتم و پرونده اش رو برای بستری شدن مرتب می کردم ، مدام به ما ( من وصفا و پریسا )میگفت که من کارت قرمز دارم . ما هم منظورش رو نمی گرفتیم . یک بار هم پریسا د رآمد که : خُب کارتت رو بذار تو جیبت تا گم نشه یه موقع ! صفا هم گفت : خوش به حالت ،مال من که آبیه ! منم فکر کردم منظورش اینه که کمربند قرمز داره و می خواهد چون به قول مریض ها سوراخ سوراخش کردیم بزنه له و لوردمانم کنه ! تازه بعد فهمیدیم که کارت قرمزداره یعنی بیمار روانی هست . واسه همین هم 7 تا   DIAZOXIDE   رو با هم خورده بود .

 وقتی خواستم به یکی از مریض ها انجیوکت بزنم آقای نجفی اومد بالای سرم و گفت که معلوم شده بیمار  HIV positive  هست . و بیشتر مراقب یاشم .

هول کردم و گفتم که اگه میشه خودشون لاینش رو بگیرید . بعدش هم به مدت 20 دقیقه سخنرانی آقای نجفی رو مبنی بر اینکه ما پرستاریم و نباید برخوردی داشته باشیم که این جور مریض ها از گفتن حقیقت پشیمان بشن رو به گوش جان نی یوش کردم . همه ی حرف هایش را قبول دارما ولی ............. نمی دونم چی بگم .

 امان از دست این پنی سیلین ها که همیشه مایه ی سوتی دادن هستند . پنی سیلین رو که کشیدم توی سرنگ سفت شده بود . فکر کنین توی پای مریض بود ولی خالی نمی شد . ناچارا درش آوردم و جالب این بود که بیمار خوش خیالم هم می گفت : خدا عمرت بده ، چقدر خوب زدی که اصلا درد نگرفت !!! ولی بعدش فهمید و هیچ چیز هم بدتر از این نیست که بگن برو با بزرگترت بیا ( البته دیگه عادت کردیم و سه نفری جوری جوابش رو میدیم که مریض بیچاره پشیمان میشه ) صفا سرنگ رو توی هوا گرفته بود و می خواست به زور پیستون رو بکشه پایین که همه ی محتویات سرنگ یکدفعه پاشید توی هوا و روی سر ما و مریض و ویزیتور پر سر و صدایش باران پنی سیلین باریدن گرفت .

بعدش هم مجبور شدیم خودمون بریم پنی سیلین بخریم و نیدلش رو هم عوض کنیم و این دفعه هم بیشتر رقیق کنیم و غر غر های مریض رو هم با کمال میل خریداریم . ....

 توی اورژانس همیشه با کمبود مواجه هستیم . و این روزها به خصوص در مورد " تورنیکت " . سراغ تورنیکتمان رو که از آقای شجاعی گرفتم با شوخ طبعی همیشگی خودش گفت : بساز !!!

فکر کردم دوباره فرصت پیدا کرده تا سر به سر ما دانشجوهای به قول خودشون   disorient بگذاره ! مانده بودم چطور تورنیکت بسازم ؟ که فولی رو گرفت جلوی چشمام . از تعجب گرد شدند . جالب تر اینکه یا می توانستم فولی رو انتخاب کنم و یا  NGT رو . تورنیکت با شکل و شمایل مشهور آن ، زیادی سوسول بازی هست . !!! و اینکه یافت می نشود و اگر شد سلام تک تک بچه ها رو بهش برسونم و                 از این پس به جای " تورنیکت" بگویید " ستاره ی سهیل " !

 

امروز اتفاق های بامزه ی زیادی داشتیم . حیف که خسته ام و یه عالمه هم کار دارم . تازه درس خواندن هم به جای خودش . با اینکه دو ساعت خوابیدم اما هنوز خستگی تو تنمه . کاش می شد همه ی ساعت های دنیا رو چند لحظه نگه داشت ، بعد یه نفس راحت کشید و یه چرت هم زد و بعدش دوباره start




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 17:40 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز خواهر مرضیه بعد از مدرسه اومده بود بیمارستان تا با خواهرش برگرده خونه . یک ساعتی پیش ما بود . و فقط نگاهمان می کرد . ما که نفهمیدیم پشت این نگاه چه تفکراتی در جریان است . فقط وقتی مرضیه می خواست یه تزریق انجام بده و واسه اطمینان بیشتر پرسید : آی اِم  IM بزنم دیگه ؟ دیدیم که خواهرش از پشت روپوشش رو میکشه و میگه : " مرضیه !آبرو مون رو بردی آی اِم نه ، آی اَم(I am)!!!

   

 ***                                                                                                       ***                متشکرم از همه ی دوست های گلی که برام کامنت گذاشتن .                                        

 1-متشکم از پرستار "حقیقت " ، ما زود تر از اینا منتظر شما بودیم خانوم . نظر شما به دیده ی منت ، حتی اگه خیلی رک باشه . قبلا هم نظر شما به من رسید . اما نمی دانم جواب من هم به شما رسید یا نه ؟ وبلاگ من یه وبلاگ تخصصی پرستاری نیست عزیزم . چون خودم هنوز یه پرستار کامل نیستم . شما ببخشید که اسم وبلاگم یه خورده غلط اندازه . من اینجا راجع به موضوعات مختلف می نویسم . البته بهتره دیگه حالا بگم ، مینوشتم . خودم بودم و امیدوارم باشم . دست نوشته های یه دختر که حالا اتفاقا دانشجوی پرستاری هم هست .  فقط همین.               

مرسی که گفتی وبلاگم بهتر شده . ولی من زیاد با این فضا راحت نیستم و به همین خاطر این اواخر کمتر می نویسم . راستش رو بخوای دلم هم لک زده برای نوشتن یه شکوائیه ی درست و حسابی از در و دیوار و زمین و زمان .....                                                                          

باز هم منتظرت هستم .                                                                                            

2-" یکی مثل تو" ، یکی مثل من ؟ متشکرم که منو می خونید . این روزها مشغله ی بیشتری دارم . من این ترم کارورزم . و انگار هنوز هم نتونستم خودم رو به زندگی پرستاری وفق بدم و برنامه های زندگیم رو جوری مرتب کنم تا به همه ی کارهایم ، مثل وبلاگ نویسی ، برسم .            

3- آقای خطیبی ، من دانشجوی ترم 7 پرستاری ، از استان فارس هستم . برای شما آرزوی موفقیت می کنم و بهتون پیشنهاد می کنم کتاب های روانشناسی در زمینه ی اعتماد به نفس را بخوانید . سعی کنید دامنه ی روابطتان را قوی تر کنید و توانایی هایتان را بشناسید و انها را پرورش بدید . سعی کنید شرایط موجود رو همان گونه که هست بپذیرید و از روزگار دانشجویی استفاده کنید چون این روزها بهترین اوقات عمر و تکرار ناپذیر ترین انها هستند . زیاد هم خودتان را محدود نکنید .!      

۴-از کامنت گذاران خصوصی هم متشکریم .

 

باز هم خواهم آمد

                     و ندا در خواهم داد

                                    ای نفس هاتان سبز

                                                 سیب آوردم ، سیب

                                               سیب سرخ خورشید                                                                                                     




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:47 توسط :: پرستار کوچولو ::

اون مریض drug poisening مان ، یکی از عجایب پزشکی است . دیروز بعد از 5 دقیقه !!!!! به یک کپسول cephalexin ، reactionداد . آن هم شوک آنافیلاکسی .مانده بودیم در عرض 5 دقیقه چطور این کپسول توی بدنش باز شد و چنین واکنشی را نشان داد . امروز هم به این نتیجه رسیدیم که بدنش به انواع دارو ها حساس است . دکتر با ترس و لرز    order هایش را change  می کرد . بعد از هر med هم emergency box رو پشت در اتاقش آماده می گذاریم . تا حالا چند بار از ارست حتمی جان سالم به در برده .

اینترنمان دیروز کپسول سفالکسین ، رو توی آب حل کرد ، ببیند چه اتفاقی می افتد . از بس این اتفاق عجیب بود شک کرده بود به اینکه شاید اشکال از کپسول های جدید بیمارستان باشد . سفالکسین که توی آب حل شد ، بوی گوشت گندیده می داد . انگار بمب شیمیایی !

 امروز هم شیفت و هم بخش بودیم . منصور سوتی می داد و من جمعش می کردم .

 پیرزن اتاق 12 از دیروز discharge شده . ولی میگه اینجا بیمارستان دولتی هست و من یک قران هم به هیچ کس پول نمی دهم . وضع مالی اش هم بد نیست . فکر کنم داره بازیمان میدهد . دیروز که فهمید مرخص می شود ، زیر لب غرولند کرد که : حالا کجا برم ؟ ! تک و تنها تو اون خونه چه کار کنم ؟ ! اینجاحداقل با این هم اتاقیم حرف می زنم ! . بقیه ی حرفش رو توی دلش گفت . ولی می شد حدس زد یه چیزی تو این مایه هاست : ( شام و نهارم که به موقع است ، تر و خشکم که می کنید ، اگه یکی از شما اخم هایش رو برایم در هم کرد ، فوری سوپروایزرتان گزارشش را رد می کند ، آمپول تقویتی و ویتامینم هم که به راه است . کجا برم بهتر از اینجا ؟ نه خیر ، بیمارستان دولتی هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

ظاهرا از ما دل نمی کند . امروز صحبت این بود که پولی جمع کنیم و بهش بدیم تا شاید با بیمارستان تصویه کرد و دست از سر ما هم برداشت و شد که تا شر نشده و احیانا شروع به هیستریک بازی نکرده ، بره به سلامت .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:34 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز تو بیمارستان علاوه بر دسته گل های که کاشتم ، چند تا سوتی دست اول هم دادم .

یه بیمار drug poisening داشتیم . دیشب توی یه پارتی قرص و مشروب خورده بود و امروز هم که حسابی داشت از همه ی سلول های بدنش در می آمد . تو یه عالم دیگه سیر می کرد . یکدفعه از سر جایش بلند می شد و می خواست خودش رو از تخت پرت کنه پایین . ناچارا سه تا همراه برایش گذاشته بودند . اوایل صبح بود که مانیتور نشان داد وضعیتش رو به وخیم شدن است . اریتمی های خطرناک پشت سر هم تکرار می شد . گویا قبلا مشکل قلبی هم داشته ، که حالا کشف می شد . در یک لحظه همه ی اقایون و خانوم های دکتران جوان دورش جمع شدند . و ما کوچولو ها  هم به نظاره . !

از اول صبح تلوزیون بخش خراب شده بود . برفکی بود . ولی تو اون هیر و ویر انگار که اون هم دچار شوک شده باشه ، یکدفعه درست شد . من داشتم رو به پریسا می گفتم : مانیتور ... که از تو اتاق دیدم که تلوزیون درست شده ، ادامه ی جمله ام رو با هیجان گفتم :..صاف شد . اما آقای اینترن فکر کرد مانیتور رو میگم . همچین با وحشت برگشت سمت مانیتور که نگو . بعدش هم با حرص یه جوووری نگام کرد . منم برای رفع و رجوع یواشی گفتم : تلوزیون صاف شد !!! خنده اش گرفت . نمی دانست تو اون هیر و ویر بخنده یا .....

       ***                                                                     ***

آزمایشگاه HBیکی از مریض ها رو 3 شمارش کرده بود . دوباره یه نمونه گرفتیم و اورژانسی ازمایش شد . باز هم همان نتیجه تکرار شد . دکتر گفتن اول مریض رو هیدراته کنیم ؛ با 500 سی سی نرمال سالین و بعد پک سل . وصل کردم ولی بیست دقیقه بعد که رفتم دیدم مرض 1000 سی سی نرمال سالین گرفته . انگار که باتل سوراخ باشه . آخه من تنظیمش کرده بودم . تا اخر ساعت همه برایم دست گرفته بودند و وقتی می خواستند نشانی مریض رو بدهند می گفتند : همان که هیدروتراپی اش کردی . ( آخه وضعیتش نسبت به قبل از آن بهتر شده بود ) ولی من هنوز هم فکر می کنم ، مریض خودش سرم رو دست کاری کرده بود .

      ***                                                                  ***

دکترمان تازه آمده بودند برای راند . صفا و پری اصرار داشتند بریم رست . ولی من خواستم با دکتر برم سر راند . رسدیم به یکی از مریض ها که من صبح ازش TPR گرفته بودم . فشارش را چند بار گرفتم ولی یه عدد عجیب داشتم . اگه نمی خندین : 140 روی 50 ! من هم نوشتم خب . دکترمان چند بار عدد رو بالا و پایین کرد . چپ و راست کرد و جلو و عقب برد و بعد از مسئول بخش ماجرا رو پرسید . چشمتان روز بد نبینه ، مسئول بخش به طرز وحشتناکی رو به من کرد و گفت که : شما این فشار رو گرفتی ؟ ترم 7 هستی خانوم ولی هنوز نمی تونی یه فشار ساده رو بگیری ؟ کار آموز فن هم بلده ! اگه نمی تونین ، بگین خودمون بگیریم ! دانشجوی بدون مربی همین میشه دیگه ! دکتر ما چه قدر باید مواظب این ذانشجو ها باشیم ؟ . حالا یکی باید جلوی این مسئول ما رو می گرفت . وقتی میگن پرستار بدون حامی هست یعنی این ... هر چی از دهنش در اومد جلوی دکتر و اینترن و مریض به من گفت . عصبی شدم ولی خودمو کنترل کردم . دکتر هم نگاه مهربونی بهم کرد و گفت برو یه دستگاه BP  بیار تا دوباره کنترل کنیم . کاف رو بست و گوشی رو گذاشت و من هم تو دلم خودمو لعنت می کردم که آخه راند اومدنت چی بود دختر !

حالا بگین چی شد ؟

یکدفعه دکترمان گوشی رو پرت کرد روی میز و رو به مسئول بخش گفت که خانوم این چه وضعیه ؟ برین دستگاهتان رو عوض کنید . چقدر دستگاه BPخراب تو این بیمارستان ریخته ؟ اشکال از شماست نه از دانشجو ...

حالا کارخونه قند تو دل من آب می شد .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:8 توسط :: پرستار کوچولو ::