می نویسم براتون
من از تو بهترم چون وقتی ناراحتی میتونم خوشهالت کنم
حتی اگه خودم ناراحت باشم
و وقتی خوشهالی میتونم خوشهالترت کنم حتی اگه خودم ناراحت باشم
فقط وقتی داری میخندی بهم نکاه نکن اخه خیلی دلم گرفته نمیتونم جلو اشکامو بگیرم
من از تو بهترم چون وقتی داری با من دعوا میکنی من بهت نگاه میکنم و از خودم میپرسم چرا؟
و اگه جوابمو نگرفتم از تو میپرسم چرا؟
و اگه بازم نفهمیدم میفهمم که نمیخوای مشکلمون حل بشه بلکه میخوای تلافی کنی پس منم به حرفات گوش نمیدم اخه نمیخوام از دستت ناراحت باشم به همین راحتی!!!!!..........................
![]()
گاهی یه خط قرمز شدیدا قرمز میاد وسط تمام معادله های ذهنت .اونم درست وقتی می خوای برگه ات رو تحویل بدی...
امشب شب قدره . شبی که میگن یه چیز کلی ازسرنوشت یکساله آدم ها رقم می خورد . نمی دونم امشب چه تقدیری برام مقدر میشه ....خواننده ی خوبم
امشب
میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...
moorcheo phobia
این روزها فوبی مورچه ( ترس مرضی از مورچه ) گرفتم .
قضیه از این قراره که چندی پیش متوجه رفت و آمدهای مشکوکی به اتاقم شدم . تردد های مانع کسب تعدادی موجودات سیاه به اندازه ی یک بند انگشت به نام مورچه . وسط اتاق من برای خودشان اتوبان کشیده بودند و انگار نه انگار باید از جایی یا از کسی ( مثلا من ) مجوز بگیرن . هی به خودمان گفتیم ، میازار موری که دانه کش است . حالا اون کوچیک شده و تو بزرگ که نباید از نون خوردن بندازیش . بذار خودشون کارشون که تموم شد میرن ! چی کار داری حیوونی ها رو . چند روزی در جوار هم زندگی کردیم و این مهمان ناخوانده ها رو که گاهی حتی توی کتابی که داشتم می خواندم سرک می کشیدند ، رو تحمل کردم . تا اینکه حس کردم انگار زاد و ولد کرده باشن ، دارن زیاد میشن انگار . گفتم نه دیگه ، دیگه نمیشه ، این اتاق رو فقط به چند تا دونه از شماها اون هم برای چند روز اجاره دادم . حکم تخلیه رو صادر کردم که دیدم ای بابا اینا تازه جاگیر شدن . خوش گذشته بهشون . پذیرایی هم شدن تازه . اولین دست گل هایی که دریافت کردم این بود که یه شکلات فسقلی که گذاشته بودم روی کشوی میزم رو چنان از داخل خالی کرده و میل کرده بودند که با یک تلنگر خاکستر ش به جا ماند . یه آدامس با طعمی که دوست داشتم هم ته کشوم مانده بود که تا رفتم سراغش دیدم جاتره و بچه نیست . چند روز پیش هم ردشون رو از داخل کیفم گرفتم که قصد شکلات های اون تو رو کرده بودند . جالب انجاست که فورا این مورچه ها ی کذایی غیب میشن و وافعا نمیشه ردشون رو گرفت . من هم در یک اقدام انتحاری مجبور شدم تمام شیرینی جات و نقل و نبات و آدامس و ....تا اطلاع ثانوی از اتاقم خارج کنم . بلکه این مهمون های نا خوانده خودشون از روی مبارک برن و رفع زحمت کنند . اما ...........
صحنه ی دلخراش تر وقتی بود که گوشه ی یکی از کتابام سوراخ شده و دوتا از اون " اسمش رو نبر ها " هم دارن برام چشمک می زنن و بای بای می کنن . شما بودین چه حالی بهتون دست می داد . این رو دیگه نمی توانستم طاقت بیارم . در یه لحظه احساس کردم که من در مقابل کوچکترین موجود هستی ناتوان ترینم . جلوشون کم آوردم . میدانی چرا ؟ آخه تعدادشون زیاد بود . باهم بودن . حتی برای هم فدا می شدم . حس می کردم به محض اینکه می فهمیدند که من بو بردم و قصد نابودیشون رو دارم ، فورا همدیگه رو خبر می کنن . آره ، چون جمع بودن نابود کردنشان زیاد هم کار آسانی نبود . حالا می خواد من اشرف مخلوقات باشم ، می خواد نباشم .
اون همه کتاب و کاغذ رو نمی شد از اتاقم خارج کنم که . فقط شانس آوردم اونا کاغذ ماغذ دوست نداشتن . شاید هم دلشون برام سوخت که کوتاه اومدن . اما همچنان توی اتاقم ماندگار هستند . همش حس می کنم دارن روی فرش راه میرن . یا از دست و پام بالا میرن . یکیشون رو که از چند متری می بینم ، مثل فشنگ از جا می پرم . مجبورم روزی چند بار همه چیز رو چک کنم ببینم رد پاشون اونجا نباشه .
دیشب به ساره می گفتم اگه اینا فردا روز مورچه های آدم خوار از آب در اومدن چی ؟ مثلا صبح که از خواب بیدار میشم ببینم یه قسمت از بدنم رو خوردن چی کار کنم ؟ ساره ادا در آورد و گفت : من از طرف سلطان مورچه ها اومدم ، مامورم تو رو بخورم . انتخاب کن . از کجا شروع کنم ؟
یه آن به ذهنم رسید و گفتم ، سرم رو می خوام ، ذهن و خاطراتم رو می خوام ، چشم و گوشم روهم لازم دارم ، هنوز باید خیلی چیزها رو ببینم و بشنوم ، پاهام رو هم می خوام ، اونا نه ! هنوز خیلی جاها باید برم که نرفتم ، از دستم هم دست راستم رو می خوام . برای نوشتن لازمش دارم . دست چپم ؟ حالا شاید بشه روی اون به تفاهم برسیم . می تونید از انگشت کنار انگشت کوچیکه شروع کنید . ساره خندید و گفت : اون که انگشت انگشتریه که ! فهمیدم راست میگه انگار !
این هم قضیه ی ما با این مورچه ها بود . اگه کسی ترفندی برای خلاصی ما از شر این مهمان های ناخوانده بلده ، یا جایی دارویی ، درمانی برای moorcheofobia خوانده ،عاجزانه ازش تقاضای کمک داریم . ![]()
امان از سنگ اندازی ها و بعضی قانون های دست و پا گیر ، که آدم رو به چه کارها که وادار نمی کنه . !
چند روز پیش در پی دادن یه پیشنهاد درست و درمان به آموزش دانشگاه و در پی گیر دادن ها و خرده گرفتم ها و بهانه های بنی اسرائیلی آوردن های مکرر آنها ، من و صفا مجبور به روی آوردن به جعل امضا شدیم !!!![]()
اولش آموزشی ها گفتند باید این تز گرانقدرتان را روی کاغذ و در قالب نامه بنویسید تا پیگیری شود . نوشتیم و تقدیم کردیم . بعدش گفتند : نه خیر ، این تئوری شما فقط به خودتان ربط نداره که ! پس نظر جمع چی میشه ؟ هان ؟ ! . گفتیم : چه کنیم ؟ گفتند : آها! قربون آدم چیز فهم ، باید امضای همه ی همکلاسی هایتان زیرش باشه . ( پیشنهاد من برای آنهایی که این پست رو می خوانند و هنوز دانشجو نشدن اینه که تا کلاس ها شروع نشده بشینند و یه امضای خوشگل << و البته غیر قابل جعل >>برای خودشان دست و پا کنند که توی دانشگاه ممکنه یکدفعه اینقدر امضای تو مهم بشه که میشه 40 ، 50 نفر رو همزمان دنبال خودت بکشانی و یه عالمه التماست کنند تا به یه تصمیم جمعی امضا بدی
)
در مورد ما ، بچه ها که هر کدام شهرستان های خودشان بودند و جز عده ای که مال این شهر بودیم کس دیگری نبود . البته از قبل رضایت اکثریت رو از طریق تلفن و مسیج و پیغام و پسغام گرفته بودیم . گفتیم چی کار کنیم ؟ نمیشه تا اول مهر صبر کرد که . پس دست به کار شدیم و توی کتابخانه ی دانشگاه ، من و صفا در عرض یک ساعت و نیم امضای 33 نفر رو جعل کردیم . و اینقدر ماهرانه که هیچ کدام یه ذره هم شکل هم نشد .
خانم ( ب ) چشمش که به امضاها افتاد یه نگاهی بهمون کرد و گفت : " به من نگا کنین ! از اون چیزا ( شاخ ) رو سرم هست ؟ " ما هم خنده مان گرفت و گفتیم که اگه چیزی نگه کسی هم متوجه نمیشه . یه مکثی کرد و بعدش هم که انگار پاچه خوری و لوس کردن خود جواب داده باشه ، چیزی نگفت . فقط آخرش یه حرفی زد که خستگی این همه جعل امضا تو تنمان ماند :
پیگیریش با خودتون . ![]()
دارم فکر می کنم امان از بعضی از این قانون های خشک و دست و پا گیر دنیای ما . این که فقط یه گوشه اش بود . ما هم که به قول اساتیدمان ، توی یه دنیای دیگه سیر می کنیم و هنوز هم کسی خیلی خیلی ازمان توقع نداره و همه چیز هم برایمان یه شوخی کوچولو هست که به راحتی میشه بهش خندید و از میان برش داشت . ولی ...
توی دنیایی که خودمان ساختیمش وقتی کسی یه ایده ی نو و تازه داره ، انقدر با بعضی جبهه گیری ها و از کاه کوه ساختن ها و بهانه های بنی اسرائیلی مواجه می شود که عطا رو به لقا می بخشه و ترجیح میده تا یه چیزی هم بدهکار نشده برود و دوباره بنشیند روی گلیم خودش و مواظب پاهاش هم خیلی باشه ! .
دیگه نمی گم چرا ( چرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) چون دارم بزرگ میشم !!![]()
*** ***
و این ترانه ی تیتراژ سریال " مثل هیچ کس " چقدر به دل آدم میشینه وقتی میگه
همه دنیا بخوان و تو بگی نه
نخوان و تو بگی آره ، تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
توی روزهای مبارک این ماه مبارک برای همه دعا کنیم مخصوصا برا مریضا .
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شنبه هست و نه جمعه!
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است ؟ زود و دیر کدام؟
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صدا زده ای
ملال پیری اگر می کشد تو را ، پیداست !
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای !
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز بعد از 2 سال همکلاسی دوران دبیرستان و راهنمایی و دبستان و همسایه ی آن روزها – فاطمه _ رو دیدم . آمده بود دانشگاه دنبال برنامه ی طرحش . مامایی خوانده بود .
بالاخره همان سال اول دانشگاه با کسی که دوستش داشت – امیر خان که معرف حضور همهی بچه های کلاس بود – نامزدی کرده بود . حالا بعد از سه سال دوباره تاریخ عروسی شان کنسل شده بود . پرسیدم چرا ؟
از ته دل نالید : امان از بی فرهنگی .....امان
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام آناهیتا جان !
فعلا تا آنجایی که من اطلاع دارم پرستاری رو میشه تا مقطع دکتری ادامه داد
این کامنت یکی از خواننده های وبلاگم هست :
با عرض سلام وخسته نباشيد...بنده سعيد خليلي دانشجوي كارشناسي پرستاري هستم.روز اولي كه به اين رشته آمدم بسيار به آن علاقه مند بودم امابه خاطر حرف و حديثهاي برخيها (البته نه همه) وهمچنين پاره اي از مشكلات خانوادگي 90درصد انگيزشم به اين رشته كم شد كه متاسفانه ترم دوم موفق به پاس كردن يك درس اختصاصي نشدم. اما با مراجعه ي من به مشاوره ي دانشگاه توانستم دوباره سكان تحصيل رابه شكل درست در دست بگيرم زيرابه فهمانده شد كه من به خاطر خودم زندگي مي كنم نه بخاطر حرف هاي مفت برخي افراد بيسواد. اگرشما از يك كنكوري بپرسيد كه دوست دارد چه رشته اي قبول شود قطعا" نمي گويد پرستاري!! چون مملكت ما تنها درراه تبليغ برخي رشته هاي بلند بالا(پزشكي دندانپزشكي داروسازي مهندسي ژنتيك و.....) قدم بر مي دارد.ولي با اين همه مشكلات من فرياد ميزنم: پرستاري دوستت دارم. لطفا" درمورد صحبتهاي اينجانب نظردهيد.متشكرم!!
..............................................................................................................................
سلام آقا سعید . هم رشته ای عزیز . خوشحالم که به حرفه ات علاقه مندی . پرستاری رو بدون عشق و علاقه نمی شود ادامه داد . زود خسته و دلزده ات می کند . اما همین علاقه برای شروع کافیست . یادت باشه دوست من ، تو در حال فراگیری علمی هستی که برای کمک به حیات انسان هاست . حتما تا حالا شنیده ای که به پرستار لقب " فرشته ی نجات " رو دادند . طرف حساب پرستار فقط خداست . این رو هم که می دانی ؟ احساس خوبی به تو دست میدهد وقتی می بینی علمی رو درون سینه ات داری که به درد انسانها می خورد . وقتی کنار بنده های خدا هستی که فقیر و غنی ، پیر و جوان و ... احساسشان با هم فرقی ندارد . درد است و آشفتگی و نیاز . و تو اگه بخوای بهترین مرحمی . و این کار هر کسی نیست . پس به خودت ببال و افتخار کن .
راست گفتی تو به خاطر خودت ، هدفت ، انگیزه هایت ، زندگی می کنی نه به خاطر حرف مردم . البته توجه داشته باش که دید مردم نسبت به حرفه ی پرستاری نسبت به سالیان گذشته باز تر و منطقی تر شده . امروز مردم به پرستارها اعتماد دیگری دارند . روی دانش انها حساب دیگری باز می کنند . ببین ! من فکر می کنم همه چیز دست خود ماست . دست خود ماست که پرستاری رو مطرح کنیم . به آنهایی که شناخت کوتاهی دارند بشناسانیمش . چطور ؟ در برخورد بامردم . با استفاده از آموخته هایمان در برخورد های روزانه. با آموزش به آنها .
آقا سعید من خودم امسال برادر کنکوری داشتم . می دانستی سازمان سنجش در آماری که به کنکوری ها برای انتخاب رشته ارائه کرد ، پرستاری در رشته ی تجربی بعد از پزشکی بیشترین متقاضی رو داشته ؟ رتبه ی دوم در رشته های مرتبط با پزشکی .
شاید به این خاطر که در چند سال اخیر وجهه ی اجتماعی بهتری پیدا کرده و امکان ادامه تحصیل تا مقاطع بالا در این رشته فراهم شده .
اقا سعید !
بیم از حصار نیست
هر قفل بسته را
با دست های روشن تو می توان گشود ...
و از همه ی دوستهای پرستارم خواهش می کنم اگه دوست داشتن توی وبلاگ من در اینباره برای اقا سعید کامنت بذارن . مرسی
کـودک نـوپــا
Egocentrism
کودک نوپا قادر به در نظر گرفتن نقطه نظرات دیگران به جز خود نمی باشد
از گفتن دلیل اینکه چیزی غلط است خودداری کنید . اگر کودک نوپا در بخش ، کودکان دیگر را مورد آزار و اذیت قرار می دهد در خواست اینکه از زدن کودکان دیگر خودداری کند ، چون سبب ناراحتی کودک دیگر می شود موثر نخواهد بود . باید گفته شود که زدن و آزار و اذیت ممنوع است .
Transductive
استدلال وی از جزء به جزء است ( بدون دلیل خاص )
مثلا کودک از غذا خوردن امتناع می کند به دلیل اینکه چیزی که قبلا خورده طعم خوبی نداشته است . در چنین مواقعی پرستار باید استدلال کودک را بپذیرد و غذای رد کرده را در وقت دیگر پیشنهاد دهد .
Global organization
تغییر در یک بخشی از کل می تواند کل را تغییر دهد .
مثلا کودک از خوابیدن در اتاق خودداری می کند اگر جای تخت او عوض شود . باید تخت او را در همان وضعیت قبل قرار دهد .
Animism
کیفیت همسان زندگی را به اشیای بی جان نسبت می دهد .
ممکن است پله ها یا هر وسیله ی دیگر مراقبت در بیمارستان را سرزنش کند ، به این خاطر که سبب آسیب به او شده اند .
پرستار می تواند همراه کودک سرزنش کند و اشیای ترسناک رادور از او قرار دهد . توجه کنید که کپسول اکسیژن در بیمارستان عامل ترس عمده ی نوپایان است. یا می توان سرنگ را به صورت زنبوری برای نیش زدن به گل توصیف کرد .
Magical
اعتقاد دارند که افکار قدرتمند هستند و می توانند سبب رویداد شوند .
اگر کودک آرزوی مرگ کسی را کند و او اتفاقا بمیرد کودک خود را مقصر تلقی خواهد کرد . برای او توضیح دهیم که افکار سبب حوادث نمی شوند و کودک مسئول مرگ نیست .
Inability to concerve
عدم توانایی درک این ایده که توده می تواند از نظر اندازه ، شکل ، حجم یا طول تغییر کند . بدون اینکه به توده اصلی چیزی اضافه یا کم شود .
باید مهمترین چیز از دید کودک را تغییر دهیم . برای مثال دادن دارو در یک لیوان دارویی کوچک بهتر است تا لیوان بزرگ زیرا که به نظر وی لیوان بزرگ دارای داروی بیشتری خواهد بود .
*** ***
دارم فکر می کنم کدام یک از این موارد رو میشه روی پسر دایی های سوپر شیطون من امتحان کرد ؟ اصلا برای اونا جواب می دهد ؟ من که بعید می دانم .
........................................................................................................................................
چند شب پیش از رادیو جوان ، باشگاه دانشمندان جوان رو گوش می کردم . برنامه شان در مورد افزایش قد بود . خیلی مطالب جالبی می گفتند . شما می دانستید صفحات رشد استخوان های بلند فقط تا 16 ، 18 سالگی رشد می کنه و صفحات رشد بین مهره ای تا 23 سالگی ؟
God grant me the ...
Serenity to accept
The things I can not changeُ
Courage to changeُ
The things I can
And … wisdom to know ُ
The difference