این چند روزی که نبودم keyboard مون خراب شده بود . اولش فقط کلید B ( فکر کنید من اصلا نمی توانستم وارد وبلاگم بشم ) و Z اش کار نمی کرد . به زور و خواهش و قبون صدقه و تهدید پوریا رو فرستادم ببردش دکتر . دکترش هم از اون نابغه ها از آب در آمد . وقتی آوردیمش خونه کلا فاتحه اش را خواندیم و گذاشتیمش کنار . حالا دیگه هیچ کدام از کلید هایش کار نمی کرد !!! به سرم زده بود برم دعوا وغرامت گیری و از این حرف ها . فکرکنم این آقای کامپیوتری کشاورزی خوانده بود که همه ی keyboard ما رو شخم زده بود .
آخه جماعت ! چرا کاری رو که بلد نیستید قبول می کنید ؟
رفتیم یه keyboardنوخریدیم قدمش خجسته ...
امروز تولدمه . روزی که من به دنیا آمدم . میگن حول و حوش 7:30 صبح روز شنبه بوده . _ و به قول زهرا شروع ساعت کاری _ امروز مال خودمم . از اول صبح واسه خودم خواندم و رقصیدم .به خودم خوش گذراندم . پالت و قلم مو روآوردم و روی کوزه گل آفتاب گردان کشیدم و گلهایی رو که در سفر به " مورچکی " با فاطمه جمع کرده بودیم گذاشتم توش و برعکس همیشه هیچ کس نگفت برو این علف ها رو بذار تو اتاق خودت . گذاشتم کنار میز تلفن . همه تو خونه خوششون آمده و خودم بیشتر ...
دوباره این سرما خوردگی و گلودرد اومده سراغم . فکر کنم عواقب اون همه آب بازی و هم آهنگ و هم صدای آب شدن توی مورچکی باشه . ما جنوبی ها که شالی برنج ندیدیم این جور وقت ها و این جور جاها بهمون میگن " جَو گیر " . واقعا تا کمر خیس آب بودم و روم نمی شد توی ماشین دایی بشینم . دیروز و امروز با این التهاب و تورم گلو ، صدام در نمیاد. فکر کن روز تولدت نتوانی با هیچ کس حرف بزنی و زبان ارتباطت فقط اشاره و ها و هوم بشه .(به جای کیک تولد هم همش cold candy بخوری .)سخته یه ذره .
امروز تولدمه. میگن پا را که از 20 اون ور تر بگذاری ، روز تولدت دیگه حس خوبی بهت دست نمیده . فکر می کنی داری پیر میشی . داری الکی زندگی می کنی . دیگه هدف تازه ای نداری . من امروز 21 ساله شدم . ولی نمی دانم چرا چنین احساسی رو ندارم . حس می کنم اگه یه روزی ، یه لحظه ای کسی با وجود من به آرامش رسیده باشه ، پس ارزش زنده بودن رو داشتن . 21 سال گاه چون برف زمستان آرام ، گاه چون ابر بهاران سرکش ...![]()
امروز تولدمه :
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را تنها دل من دل نیست یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را باکمتر از صداقت ندهم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست خودش باز میشود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم![]()
میگن اگه روز تولدت یه آرزو کنی ، به اجابت میرسه
دعا می کنم سال آینده چنین روزی حس کنم به اندازه یک سال رشد کردم .
امروز دلم هوای تازه می خواست . دوباره کیف و کلاسور و کتاب و جزوه ام رو برداشتم و راهی کتابخانه ی دانشگاه شدم . با اولین چیزی که برخورد کردم ، قیافه های در هم صفا و پری بود . آخه این مدت حسابی از خودم بی خبر گذاشته بودمشان . اولش که تحویلم نگرفتند ، ولی بعد که فهمیدند گرفتار چه قضایایی بودم که هنوز هم ادامه داره ، اوضاع تغییر کرد . کتابخانه ساکت تر و خلوت تر از روزهای نخست شده بود . اما چیزی که نظرم را بیشتر جلب کرد ، حضور دو چهره ی تقربیا آشنا بود . دو تا از پرستار های بیمارستان ، که پشت میز ها در حال درس خواندن بودند . این روزها متقاضیان کارشناسی ارشد پرستاری رشد چشمگیری داشته است . می توانم به یقین یگویم بیش از 60 درصد بچه های کلاس ما توی این تعطیلات میان ترم و این اوج گرما ، یک روز هم از مطالعه غافل نخواهند شد . و هر کس با دلایلی مختص خود . چرایش را دقیقا نمی دانم ، فقط می دانم دانشجویان کارشناسی پرستاری این روزها به مقطع و گاهی مدرک کارشناسی اصلا قانع نیستند .
از زبان بچه ها شنیدم که پرستار" تردستی " چندی پیش طرحش را به پایان می رساند و حالا بعد از چند ماه خانه نشینی و بی کار شدن به فکر خواندن برای کنکور فوق لیسانس افتاده است و کتابخانه ی دانشکده را برای مطالعه ترجیح داده است .
نفر دوم آقای " حمیدی " است . او از اوایل امسال طرحی اتفاقات شد . از قصه ی ایشان و انگیزه شان هنوز خبر ندارم . اما گویا این مدت که نبودم یا صبح یا عصر عضو ثابت کتابخانه بوده است . وقتی آمد سراغ میز ما ( محض دور از جان شما ،فوضولی ) پریسا منو معرفی کرد و گفت که منو به زور آوردن تا بهشون درس بدم و رفع اشکال کنم ، بعدش هم اضافه کرد که بدقولم و دو هفته بی خبر خودم رو off کردم . آقای حمیدی هم در آمد که : حالا که قراره جریمه بشه ( کی گفته بود باید جریمه بشم ؟ ) از یه نفر دیگه هم باید رفع اشکال کنه ( خودش رو می گفت ) . خوشم نیامد . به تظرم از آن آدم هایی آمد که از راه نرسیده پسر خاله می شوند .
فکر می کنم چقدر شبیه این پویا توی سریال ترانه مادری هست با این تفاوت که اون نابغه هست و لی این . . .
( دارم خودمو دعوا می کنم . دختر بد ! خوب نیست آدم در مورد مردم پیش خودش اینطوری زود قضاوت کنه . به من چه که اون نابغه است یا کند ذهن . آدمه و بهش اجازه ی زندگی داده شده . (متنبّه می شویم ) )
امروز مهسا رو توی چاپ و تکثیر دانشکده دیدم . همکلاس سه سال دوره ی راهنمایی . خیلی از دیدن دوباره هم خوشحال شدیم .سه ماهی می شد ندیده بودمش . باباش اینجا را زده به اسم مهسا ( خدا شانس بده ) . برای من هم که بد نشده . از این به بعد کپی هام خارج از نوبت انجام میشه . دارم فکر می کنم قبلا از پارتی بازی بدم می آمد . خیلی . ولی حالا هر چقدر بزرگتر می شوم ، میبینم زیاد هم بدم نمیاد دیگه ! عادت کردیم برای هر کاری دنبال پارتی بگردیم ، حتی توی چاپ و تکثیر دانشکده هم . . .
برگشتنی خانم همسایه رو دیدم که از کمر درد می نالید .احوالش را که جویا شدم گفت که چند روزه از شدت درد خانه نشین شده . پرسیدم دکتر رفتین ؟ که جواب داد : نه . چند دقیقه بعد گفت : راستی یادم باشه آمپولم رو بدم شما زحمتش رو بکشی . تعجب کردم و گفتم : مگه دکتر رفتین ؟ که گفت : نه ، ولی پارسال که دردی شبیه به این داشتم ؛ دکتر فلانی نسخه ای داده بود که هنوز دارمش و ا ز روی همان نسخه دارو گرفتم و استفاده می کنم !!! دوباره امروز مجبور شدم از " فن وحشت و ته دل خالی کن" استفاده کنم و چنان خانم همسایه را از عواقب این کار بترسانم و پیاز داغش رو زیاد کنم ، تا دیگر دست به این کارها نزند .
راستی اشکال کار کجاست ؟ نقص اطلاع رسانی و کمبود آگاهی مردم یا مشکلات اقتصادی و هزینه های گزاف ویزیت دکتر و آزمایش و دارو و دوا یا ......... ؟
و در آخر
بزرگ می نویسم :
متشکرم از
مریم خانوم عزیزم
به خاطر کامنت زیبایشان ![]()
![]()
![]()
دست هایم را در باغچه خواهم کاشت
سبز خواهد شد
می دانم ، می دانم ، می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم ، تخم خواهند گذاشت