تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

ازم می پرسه : تو که پرستاری یعنی چی کار می کنی ؟

( حوصله ندارم ) ، میگم : پرستاری دیگه

بازم می پرسه : مثلا عمل هم می کنی ؟ ( !! )

( خنده ام می گیره ) : عمل که نمی کنم ، ولی به جراح توی عمل کمک کردم

می پرسه : بچه ها رو هم عمل می کنی ؟

( با خودم میگم :جمله ی قبلم را نشنید ؟ چقدر سوال می کنه ، از پوست و کلیه و گوارش و  ... ) ایندفعه دیر تر و بی حوصله تر جواب می دم : جراح که یه بچه رو عمل می کرده ، آره ؛ من هم بودم 

ساکت میشه . انگار متوجه میشه دارم زورکی جواب می دم ؛ دیگه هیچی نمیگه .

سکوت بچه ها خیلی سنگینه . من نمی توانم تحملش کنم . وجدان درد می گیرم !

ایندفعه خودم شروع می کنم : به من نگفتی  تو دوست داری در آینده چه کاره بشی ؟

( لبخند می زنه ، انگار از دلش در آوردم . منم خوشحال میشم و نشون می دم دارم گوش می کنم )

میگه : دکتر

( حدس می زدم خودم )

میگم : آفرین ، پس باید حسابی درس بخوانی

می پرسه : بچه هایی که میان پیش شما ، مثلا شده که  عمل کنند ولی دیگه خوب نشن ؟

( حس غریبی پیدا کردم ، ایندفعه صداش یه جوری بود . نگران و  و کمی ابری . . .)

گفتم : خدا بچه ها رو دوست داره ، حتما خوب میشن

( و منتظر شدم تا ادامه بده )

گفت : خواهرم عفونت ادراری داره ، دکتر گفته اگه خوب نشه باید عملش کنیم ، ( و روی اگه خوب نشه ، تاکید میکنه  ، برای اطمینان خاطر خودش شاید ، انگار چندین بار این جمله را با خودش تکرار کرده بوده ) من یواشکی عکس هاشو دیدم ، سر در نیاوردم ولی چیزی توش نبود .

من می خوام دکتر کلـّیه ی بچه ها بشم !!

هوایش باز هم ابری بود ...

 

این روزها همچین یه ذره حس می کردم ذهنم قفل شده ، درگیر شده ، آزاد نیست . مال خود خودم نیست .

افکارم نصفه نیمه ، حرفهامو قورت می دم ، چشمام همه چیز رو نمیبینن ، از اطرافم غافلم ، اصلا نمی دونم تو کدوم دنیام

یه بار هم مفصلا و رسما خودم را دعوا کردم که : حوریا خانم  ، تو این جوری نبودی که . .

فکر نکنم حرف به گوش خودم رفت ...

این روزها زیادی حساس شدم ، زیادی از همه چیز بیزار میشم ، به خاطر چند تا هورمون لعنتی که باعث گذاشته شدن صفت " زن " روم شده ، بای خیلی چیزا رو تحمل کنم   ، و نمی توانم

زیادی می بُرم و کنار می کشم ، زیادی بغز می کنم  ، زیادی برام دنیا کوچیک و بزرگ میشه ...

گوشیم داره می لرزه  

اس ام اس پریسا ترساندتش

و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست...

و زیرش نوشته

فردا منتظرتم .

شاید یه شروع دو نفره برام خوب باشه ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:4 توسط :: پرستار کوچولو ::

حس بچه های دبستانی رو دارم ، وقتی تابستانشان شروع میشه . هر چقدر هم که بزرگ بشیم بعد از گذراندن امتحانات خرداد و تیر ، همین احساس شیرین باهامون هست

 

دیروز عصر را کاملا CBR بودم ، و امروز که OOB شدم ، امدم سراغ این کلیدها که توی این مدت دلم برایشان حسابی تنگیده بود .

امتحان آخرم " اصول مدیریت پرستاری " بود . انگار همیشه باید درسی وجود داشته باشد که  آدم رو اذیت کند و نگذارد آب خوش از گلویت پایین بره . ترم های پیش " بهداشت " بود و این ترم مدیریت جایش را الحق و النصاف  که خوب پر می کرد . حالا هم که شده بود امتحان آخر و همراه با خستگی و بی علاقگی ما .

جزوه هایمان که دیدنی بود . هر چقدر فکر کردم دیدم واقعا نمی توانم این جزوه های نصفه نیمه ی نخوانده ی دست نویس استادمان که بی اغراق توی آفتاب می گذاشتی راه که چه عرض کنم ، می دویدند را مثل بچه ی آدم بخوانم . بلند شدم و رفتم خوابگاه . قیافه ی بچه ها از جزوه هایمان دیدنی تر بود . به هر جان کندنی بود ، عقل هایمان را روی هم گذاشتیم . یه چیزهای را توی حافظه ذخیره کریم . حال بگذرد که درس خواندنمان هم خودش ماجرایی داشت .

« اِ ! چه جالب ، ما که ندیدیم ، مگه از این چیز هام هست ، فلانی که همیشه چسبیده بود به صندلی استیشن ، این همه وظیفه داشته ؟ یا فلانی که همیشه در اتاقش بسته بود و فکر کنیم که اون تو هم اصلا نبود که ، هم این همه وظیفه داشته ؟ کاش بهش می گفتیم ، شاید نمیدونه خُب !»

دیروز هم با دیدن سوالات باید برای پاس شدن ، دسته جمعی روزه نذر می کردیم ، آن هم از نوع سکوتش !!

 

باز می خواهم هیچی نگم ، نمیشه . حتما شما هم با من موافقید که " مدیریت " اگه خوب و اصولی و با ایجاد انگیزه در دانشجو تدریس بشود ، درسی است که در زمان کار یا  حتی همین روزهای کارورزی پیش رو خیلی کمکمان خواهد کرد . نه تنها به ما بلکه به کل جامعه ی پرستاری . مدیران آینده از سر همین کلاس ها بلند می شوند .

اما متاسفانه نه درست آموزش داده شد و نه اینکه ما هر چه خواندیم با سیستمی که در بیمارستان های ما پیاده می شد و ما شاهدش بودیم یا شنیده بودیم ، مطابقت داشت و ...

متاسفانه بعضی از مطالبی که به اجبار حفظ کردیم رویا ها و ایده آل هایی بودند که شاید و شاید روزی و روزگاری چشمه ای از آنها را جایی شاهد باشیم .

 

دیروز منتظر ایستاده بودم برای سرویس . آخه هواخیلی گرم بود . با دختر خانمی هم صحبت شدم که بعد فهمیدم دل پر دردی دارد . ظاهرا دو سال پیش مدرک کارشناسی ارشد آموزش بهداشت را با هر جان کندنی بوده از شهید بهشتی می گیرد و خوشحال از اینکه حالا دیگه می تواند به جایگاهی که دوست دارد و آرزویش بوده برسد ، جند روزی را سپری می کند . توجه داشته باشید که فقط چند روز . چون مدتی بعد می فهمد که باید مدرکش را بگذارد در کوزه و آبش را نوش جان کند . برای چندمین بار و باز هم دست از پا دراز تر از دانشکده بر می گشت . می گفت  دانشگاه بهش احتیاج ندارد .

می گفت تا کی باید اساتید پرستاری آموزش دانشجوهای بهداشت را عهده دار باشند و ما که درس این کار را خواندیم و تخصصش را داریم ، کنار زده شویم . بعضی از اساتید محترم چند ساعت از چند درس را برمی دارند و اجازه ی هیچ امتیازی را به بقیه نمی دهند .

زمان زمان ورود اندیشه های جوان و تازه است ولی متاسفانه قدیمی تر ها همچنان بر مسند قدرت پافشاری می کنند و این عرصه را تنگ و تنگ تر می کنند .

حالا هی می خوام شکل علامت سوال نشم . هی می خوام وسط حرف هایم چرای کشیده نگذارم . هی می خوام هوار نکشم ؛ نمی ذارن که

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

توی این مدت یه خبر هم که از شنیدنش خیلی خوشحال شدم خبر قبولی نازیلا ( دختر عمه ) برای دوره ی تخصص بود . هم خودش و هم نامزدش . و فکرکنم هر دوشان هم کلیه .

 

پریروز داشتم درس می خواندم . عجیب هم اعصابم خرد بود . پاتوق تیم فوتبال بچه های خیابان ما هم شده درست جلوی خانه ی ما . اون موقع که پوریا هنوز کنکورش را نداده بود ، وقتی حسابی آمپر می پراندم ، در رو باز می کردم و می گفتم : " آهای! برید اون طرف تر بازی کنید . ( از پوریا هم مایه می گذاشتم ومی گفتم ) ما بچه ی کنکوری داریم " پریروز هم در آمدم که " سر و صدا نکنید . ما بچه ی دانشگاهی داریم "

پسر بچه یه نگاه بهم کرد و یه لبخندی هم زد و با قیافه ای حق به جانب گفت : چه زود بچه ی کنکوریتان بچه دانشگاهی شد ؟

حرف حساب جواب نداشت !

 

پریسا دیروز گیر داده بود به متصدی کتابخانه آقای ( ن ) که نکند کتابخانه را مثل پارسال تعطیل کنید ها ! ایشان هم می گفتند : سعی می کنیم این طور نشود . پریسا دوباره می گفت : قول دادین ها ! قول بدین ، یادتون نره یه موقع ؟ قول ِ قول ؟

بعدش هم اصرار روی اصرار به من .....

ترسم عاقبت با طناب پوسیده ی این جماعت اندر چاه شوندمدی !

                               

                                    ببینیم . . . .تا چه پیش آید .......

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:38 توسط :: پرستار کوچولو ::

دل من حالش خوشه

 

                        اصلا بلد نیست بگیره

 

ولی خیلی تنگ میشه

 

                        گاهی می ترسم بمیره  . . . .




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:24 توسط :: پرستار کوچولو ::