تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

       آ ه که اینقدر سرگرم این درس و امتحان هایی که تمام شدنشان و رسیدن به راحتی دیگه کم کم برام تبدیل به یه آرزو شده ، شده ام که تازه امروز و به طور اتفاقی فهمیدم که نادر ابراهیمی هم . .   .

       بادیدن این خبر توی  روزنامه به یاد اولین چیزی که افتادم ، روزهای پشت کنکور بود . نویسنده ی نامبر وان من در آن روز ها . یاد «آتش بدون دود » یا به قول خودم « تش بی دود ! »  یا « یک عاشقانه آرام»

       به  یاد آلنی ، گالان ، مارال ، یاشا . . .

       خاطرات سال کنکور و کل آن سال ، از بهترین سال های زندگی من بود . خاطراتش را با تمام وجودم دوست دارم و نادر ابراهیمی هم جزء جدا نشدنی آنها ست . هنوز هم رفتن این آدم ها را باور نمی کنم  . انگار برایم زنده اند . و نادر ابراهیمی به گونه ای دیگر  . . .

       قسمتی از آتش بدون دود را دوباره خواندم :

     

ا     لتماس می کنم مارال ، التماس می کنم

       خودت را بر پا نگه دار

       بدون تزلزل ،  

       بدون انکه کمرت قدری دو تا شده باشد ،

       و بدون انکه خم به ابرو ، غم به چهره ،

       نم به دیدگان بیاوری ...

       به عصا ، به دیوار ، و حتی به دست های دیگران

که تکیه گاه تمام عمر من و تو بودند ، هم تکیه مکن !

من و تو قصه ی خوبی بودیم ، قصه ی

 خوبی بودیم

                   اما

                           حال

 این وافعیت را بپذیر که

هر قصه سر انجام نا گزیر ، در نقطه ای به پایان می رسد ؛

و این واقعیت را هم که اگر قصه ای تمام نشود ؛

قصه ی تازه ای آغاز نمی شود .

 

روحش شاد .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:41 توسط :: پرستار کوچولو ::

به امروز یه جورهایی پیشوند روز آخر خورده بود . در مورد خیلی چیزها روز آخر بود . دو تا از نمونه هایش هم : روز آخر کار آموزی و روز آخر پشت صندلی یک کلاس نشستن بود .

از ترم آینده در این بیمارستان کارورز خواهم بود . فکر می کنم چقدر زود گذشت . تازه این گروه برای شیطونی کردن و بخش را زیر و رو کردن با هم مچ شده بود .

امروز صبح در رخت کن OB را که باز کردم همه چیز مرتب و فضا آرام بود . فهمیدم که هنوز بچه های ما پیدایشان نشده است وگرنه اینجا کن فیکون شده بود . با آرامش خیال روپوش پوشیدم و داشتم از اتاق خارج می شدم که سمیه و شادی هم رسیدند . زود تر از بقیه رفتم توی بخش . سلام و صبح بخیری هم تحویل اهالی استیشن دادم و شروع کردم به فضولی و سرک کشیدن توی اتاق ها . موسیقی دل انگیز OB هم که توی سالن پخش بود . نمی دانم این اهالی استیشن گوش هایشان عادت کرده یا سنگین شده که با خیال راحت توی استیشن می نشینند و عین خیالشان هم نیست .

وارد اولین اتاق که شدم خانم جوانی روی یکی از تخت ها به گوشه ی تخت چسبیده بود و به نظرم رسید داره گریه میکنه . منم که دل رحم ! خنده از لب هایم پرید . بدو رفتم بالای سرش و پرسیدم چی شده ؟ که با التماس گفت : میشه من مامانم را ببینم ، کارش دارم ! با خودم گفتم مثل بچه های نوپا که اضطراب جدایی دارند مامانش را توی بیمارستان می خواهد . اما نگاهش به دست و پایم افتاده بود . در مقابل این نگاه حرف زدن از قانون و مقررات OB و اینکه اینجا ملاقات ممنوع است و از این چرت و پرت ها ، به زبانم نیامد . از پرستار که اجازه گرفتم قیافه ای گرفت و بعد از یه واااای کشیده گفت : این مریضه از دیشب تا حالا دهان ما را سرویس کرده ! یه بار لیوانش را می خواد ، یه با کرمش را می خواد ، ده بار هم مامانش را می خواد . برو بگو نمیشه . پیشنهاد می کنم خودت هم زیاد نرو سراغش .  

وقتی برگشتم باز هم داشت گریه می کرد . مربی مان که آمدن پرستارش من شدم . خودم هم اینطور خواستم . شروع کردم به گرفتن هیستوری . در حال abortion دو قلو هایش بود . بعد از 6 سال . نزدیک به 2 میلیون خرج کرده بود . از این ور و اون ور سرکوفت نازایی شنیده بود . نگاههای غریب و آشنا را تحمل کرده بود و حالا بعد از مدت ها زحمت و خرج فراوان ، می گفتند نمی تواند نگهشان دارد .

قرار بود درد زایمان را تحمل کند ، اما بچه های زنده و سالمی در کار نبود . تمام درد جسمی اش یک طرف ، فشار روحی زیادی را متحمل می شد . و شاید ما پرستار ها بیشتر به آن دامن می زدیم . چطور ؟

یک ساعت بیشتر نگذشته بود که خانمی که تازه زایمان کرده بود را در همان اتاق ، کنارش بستری کردند . او مشتاقانه بچه اش را شیر می داد و یک نگاه معصوم هم با یک دنیا سوال نگاهش می کرد . احتیاج به حامیان روحی اش داشت ، ولی مقررات اجازه نمی داد تلفنی با آنها صحبت کند . شاید اگر حتی صدای یکی از اعضای خانواده اش را می شنید ، این بحران را راحت تر پشت سر می گذاشت . به شدت به هم ریخته بود و ظاهرا" کسی هم به فکر او نبود . و حالا حضور این خانم با نوزاد تازه به دنیا آمده .... اصلا انصاف نبود .

پرستاری تنها مراقبت جسمی نیست . گاهی این روح است که بیمار است و به مراقبت بیشتری احتیاج دارد .

طاقت نیاوردم . خواستم اتاقش را عوض کنند ، ما که تخت خالی داشتیم ، اما جواب شنیدم : اشکالی نداره ، الان اون یکی منتقل میشه بخش ، بینشان پاراوان بکش !!!!!! تازه توی نت هم نوشتند : حال روحی بیمار: خوب !!!!!

من دانشجوی کار آموز می توانستم چه کار کنم ؟

امروز همه ی ما دانشجوهای شیطون و حامی حقوق بیماران شده بود نامه رسان . نمی دانم کارمان تا چه اندازه درست بود ؟ پیغام او را یواشکی به خانواده اش می رساندیم و پیغام آنها را هم به او . حال روحی خانواده اش هم دست کمی از او نداشت . نگاهم به شوهرش افتاد که روی زمین نشسته بود . سرش را که بالا آور چشم هایش خیس بود . یواشکی موبایل را ازش گرفتم و رساندم به خانمش . و در حالی که بقیه جلوی در کشیک می دادند ، پتو را کشیدم روی سرش و یک دل سیر با شوهرش حرف زد و بعد کمی آرام شد .

به قول شادی ما که از بس به بهانه های مختلف نمره ازمان کم شده ، دیگه چیزی ازش نمانده که ، بگذار این ته مانده ی نمره ی کار آموزی هم به راه ثواب بره . فکر کنم اگه آرتیست بازی های امروز ما به گوش هر کدام از پرسنل بیمارستان می رسید ، مثلا آقای  ( س ) می فهمید که ما امروز توی یکی از بخش ها در حال سوزاندن چه آتشی بودیم ، از هر چه بیمارستان توی دنیاست ما را به جزیره ی دور افتاده ی " جیجو " تبعید می کرد .

وقتی از لحاظ روحی ، نه جسمی ، stable شد ، توسط دکتر معاینه شد . AROM انجام و macdonal باز شد . مگ سولفات وصل کردیم و دو تا oxytocin را توی دکستروز رقیق کردیم و جنتا مایسین و . . .

نمی دانم می توانست این رنج دوباره را تحمل کند یا نه ؟

 

                            ***                                           ***

 

 روز آخری از استاد ( ف ) خواستیم افتخار بدهند و بیایند کنار ما یه عکس یادگاری بیندازند . گفتند : شما بروید توی حیاط تا من هم آماده بشم !

ده دقیقه ، یه ربع ، 20 دقیقه ، منتظر شدیم . بچه ها خسته شده بودن و بعضی هم زمزمه ی رفتن داشتند که خانم ( ف ) از دور نمایان شدند . در حالی که با وجود سنگینی کتاب داخلی _ جراحی مدام تلو تلو می خوردند . نازنین نخودی خندید و گفت : کلاس عکس مان هم امد ، یکی بره کمک !

هر چه باشد ما که از این کتاب چند تُنی خاطره ها داریم .  یک بار هم که آقای ایمانی وسط بخش جراحی مردان این گنجینه ار دستش افتاد زمین و با یک صدای هولناک از وسط به دو نیم شد . حالا استاد ما مثل سوگ زده ها بی حرکت و مات مانده بود و ما هم مانده بودیم دست گل آقای ایمانی را از آب بگیریم یا استادمان را  ؟

نزدیک تر که رسیدند کمی هم از ظاهر تغییر کرده بودند .

 

                            ***                                         ***

 

باورم نمیشه دوباره دارم سرما می خورم . دوباره با شروع امتحان های پایان ترم خستگی و بی حالی بیاد سراغم . باورم نمیشه مامان الان آنتی هیستامین با یه لیوان آب را گذاشته بغل دستم . و از همه بدتر دوباره چشمم  به جمال این شربت برم هگزین ، که فکر کنم طعم زهر مار هم مثل این شربت باشد ، روشن شده . وقتی نگاهش می کنم یادم می افتد به اون زمستان سرد که برای اینکه از دست این معجون تلخ زود تر راحت بشم ؛ یه قاشق خودم می خوردم و دو تا قاشق می ریختم پای گلدان هایم .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:18 توسط :: پرستار کوچولو ::