صفا می خنده و میگه : پریسا « عشق ِ اون ور ِ آب » شده ، تو چرا مشکوک می زنی ؟
آه که کاش وقت و حوصله داشتم تا قضیه ی « عشق اون ور آب » پریسا را می نوشتم ، تا بماند یادگار . وای که امروز توی سلف اینقدر جفنگ گفت و خنداندمان که نزدیک بود " خورشت چمن " مان را آسپیره کنیم .
*** ***
امروز قبل از اینکه روپوش بپوشم و بروم ( اُ _بی)اول رفتم و جواب آزمایشم را به دکتر نشان دادم . دیشب تا صبح خواب به چشمم نیامد . امروز هم سر امتحان دیالیز خدایی بود که خودکارم روی کاغذ می لغزید . واسش 2 ساعت هم وقت مفید نگذاشته بودم .
*** ***
دارد کلاس هایمان تمام می شود . خانم غفاری دیروز حرف های دلی ای زد .دلم برای این روزها تنگ خواهد شد .
دلم تنگ می شود برای سر کلاس نشستن و سرک کشیدن و از روی دست هم جزوه نوشتن و آخرش هم : اَه ، جا ماندم که . . . .
دلم برای " مارمولک فوت می شود " تنگ خواهد شد .
*** ***
به صفا میگم : شدیدا" احساس خستگی می کنم . روحی شاید . دلم می خواهد بخوابم . برای همیشه . انصاف نیست ، 21 ساله دارم توی این دنیا صبح و عصر و شب شیفت می دم . خسته میشم ، خُب .
وقتی جواب سوالش را با هیچی میدم ، میگه : تو دوباره به هیچ رسیدی ؟
فردا روز پرستار است
هر پرستاری یه دنیا حرف برای گفتن دارد ( حتی اگه سایز کوچکش باشه )
اما . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . امان از این نقطه چین ها که با ذهن من و دل تو پر خواهند شد . پس این بار سکوت می کنم تا نقطه چین ها سخن بگویند .
فقط می خواهم بگویم :
پرستار مهربان است ولی ای کاش امسال از مهربانی اش کمتر بگویند
پرستار فداکار است ولی ای کاش امسال از فداکاری اش کمتر بگویند
پرستار دلسوز است ولی ای کاش امسال از دلسوزی اش کمتر بگویند
پرستار فرشته ی زمینی است ولی ای کاش امسال از فرشتگی اش کمتر بگویند
و ، ای کاش امسال
از توانایی اش
علم و دانش اش
مهارتش
و
نگاه پر مسئولیتش
بـیــــــــــــــــــشتر بگویند .
![]()
این گل ها تقدیم به همه ی پرستاران :
فرشتگان نجات و سپید جامگانی
که عشقشان زندگی است ؛
آنها که آمیخته اند ایمان و علم را ،
و آموخته اند صبر و شکیبایی را بربالین بیماران ،
و در لحظات سخت و پر التهاب ،
زندگی را روحی تازه می بخشند
دیروز رفته بودم برای شرکت در مراسم با شکوه خوابگاه تکانی . صفا و فاطمه و زینب در آستانه ی شروع انتحانات میان ترم و پایان ترم ، تقاضای یک اتاق بهتر و بزرگتر در یکی از طبقات کم سرو صدا داده بودند . الان دو ماهی می گذرد که در پی این تقاضای معقول مدام از این اتاق به اون اتاق پاس داده می شدند . بگی نگی این اوایل هم دیگه نا امید شده بودند . سه شنبه که داشتم توی کتابخانه درس می خواندم ، صفا دمغ و بی حوصله اومد پیشم نشست . از آنجایی که رنگ رخساره خبر می دهد از حال درون ، فهمیدم دوباره دست به سرشان کرده اند . اما برای اینکه باب حرف زدن باز بشه و حرفهایش توی دلش قلمبه نشه و فردا بچه ام مجبور نشه بره معتاد بشه ، پرسیدم : چی شد ؟ که خواند : فرمودند : بزک نمیر بهار میاد ، کمبزه با خیار و خوابگاه میاد .
بعدش هم گفت که از زور دلش ایستاده و با صدای بلند گفته : اگر یه دانشجوی پزشکی ، حتی ترم اول بود که تا لب تر می کرد یه سوئیت پیش کش می کردین که . آخه حق دانشجو هم خوردن داره ؟ برای درس خواندن هم تو کشور ما باید التماس کرد ؟ این هم یکی دیگر از مشکلات پرستار ها .
آقا ! جا و مکان نداریم . خُب فردا صفا اینا مجبور می شوند بروند توی بیمارستان این دغدغه ی فکرشان را سر مریض ها خالی کنند دیگه . هی حالا دو روز دیگه ، روز پرستار که شد ، صندوق صندوق هندوانه بچپانید زیر بغل مان . چه فایده .
اما از آنجایی که به قول منصور همه چیز را توی این دانشگاه باید به زور گرفت ( البته گاهی هم زور بازو مدّ نظر است ) حرف های صفا هم نتیجه داد و دیروز با اشتیاقی وصف نا پذیر زنگ زد و خبر داد که اتاقشان جور شده . یه ریزه فقط یه ریزه کوچولو هست ولی عوضش دنج هست .
کار داشتم ولی من باب کمک به دوستم و اینکه راه دوری نخواهد رفت و آنها هم احتمالا" سال آینده در مور من جبران خواهند کرد ، دیروز یک دستمال گل گلی بستم به سرم و عینهو یک کارگر افغانی ، هی جارو کردم و هی شیشه شستم و هی تخت جا به جا کردم ( هی مس سابیدم و هی یخ حوض شکستم ) اونا هم منو به یک شام خوشمزه ی ( من در آوردی ) مهمان کردند و کلی توی اتاق کوچکشان که برای جا شدن هر 4 تایمان مجبور بودیم پاهایمان را توی بغلمان جمع کنیم ، ولی سوپر صمیمانه ، بهمون خوش گذشت و از سادگی و آلاخون والاخونی دانشجویی ،یواشکی، لذت بردیم . ![]()
خسته شدم
از خواندن این همه جزوه های پر ملال خسته شدم .
پوریا داشت ادبیات می خواند
آه که چقدر دلم برای خواندن کتاب لطیف و خوش رنگ ادبیات تنگ شده
چقدر دلم می خواهد دوباره شعر نو بخوانم ، آرایه ی ادبی بخوانم ، تاریخ ادبیات حفظ کنم ، معنی شعر کنم ، داستان بخوانم ، شرح حال بخوانم و ازشون لذت ببرم . چیزهایی که به یکباره خیلی ازشون دور شدم.
خسته شدم .
از خواندن این همه مرض و رنج و درد خسته شدم .
امتحانام شروع شده. ممکنه یه مدت دیگه نتونم آپ کنم . دوست ندارم از کارهایی که ازشون لذت می برم دور شم اما چه کنم که پرتم کردند توی دنیای آدم بزرگ ها و هی می گن برو جلو!
....................
.............................
....................................