تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

از هفته ی آینده امتحان های میان ترم بعد از اختلاف سلیقه ها و کشمکش های بسیار و دعواها و حل کردن مشکل این و اون برای تعیین روزهای امتحان ( که بیچاره نماینده ی کلاس نزدیک بود از دست ما سر به کوه و بیابون بذاره ) بالاخره شروع می شود . دیگه حتی آموزش هم شاکی شده بود که چرا ما برنا مه مان را بهشان تحویل نمی دهیم . این هفته و چند روز آینده به کارهای عقب مانده می گذرد . به تهیه ی پمفلت برای کار آموزی بیمارستان و مرور درس های عقب مانده و آمادگی بیشتر و کمی هم برای کنفرانس اطفال . اینجا دیگه جا دارد بگم " توی این هیر و ویر گل بود به سبزه نیز آراسته شد . " خانم ( ث ) امر فوموده اند که هر کدام از ما در مورد یکی از مباحث اطفال مطالبی خــــــــــیـلی جدید که کسی تا حالا توی هیچ کتابی ننوشته باشد  و به عقل جن هم نرسیده باشد ، ما رو هوا از دست مکتشفش بقاپیم و بیاریم  توی 15 دقیقه کنفرانس بدهیم . ! حسابی بچه ها سر کار رفته اند . صندلی های کافی نت هر روز با بچه های ما اشغال شده . گوگل و یاهو و هر چی موتور جست و جوی معتبر است از دست ما کچل شده . من هم در پی تلاش های شبانه روزی چند صفحه ای مطلب پیدا کردم که توی این چند روز هر وقت

بی کار شدم کم کم ترجمه اش کردم. موضوع ام هم « آمفالوسل » هست .

 

***                                                ***

و اما اخبار جدید دانشکده  :

 

هیچ می دانستید چقدر جمعیت دوستدار کتاب و کتابخوان توی دانشگاه ما ریخته ؟ هیچ می دانید بچه های ما برای یه صفحه کتاب سر و دست می شکنند ؟ هیچ می دانید حاضرند از نان شبشان بگذرند و کتاب بخرند ؟ هیچ می دانید به قول شاعر : خداوندا ! باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم ، اما نباشد ، هرگز نباشد ، که در کفم کتاب نباشد ؟ ( از شاعرش معذرت می خوام )

چطور ؟ حالا عرض می کنم :

هفته ی پیش دانشکده ی ما در پی یک اقدام غافلگیر کننده تعدادی بن کتاب به مبلغ 20 هزار تومان بین دانشجوها توزیع کرد . خواهش می کنم کسی نگه : ای بابا با 20 هزار تومان که شانس بیاری فقط می توانی یکی و نصفی کتاب درست و حسابی بخری . خُب خودتان قضاوت کنید با این همه ماشاء الله دانشجو که سال به سال برکت می کند هر کدام 20 تومان زیاد می شده خُب ، بعدش هم حتما که نباید کتاب درسی و یا کتاب های شیک می خریدیم ، می شد باهاش بیست تا کتاب قصه گروه « ب » خرید . تازه اش هم از قدیم هم گفتن : دندون اسب پیشکش را که نمی شمارند که ! دستشون درد نکنه .

تا اینجاش درست . اما تو را خدا هر کی این پست را خواند برای کسی تعریف نکند ها !

از فرداش بود که بین بچه ها شایع شد که تنی چند از بچه های رشته ی بهداشت مغازه ای را پیدا کرده اند که قراره این بن ها را ازمون به قیمت 15 هزار تومان بخرد . یکی دو ساعت در حد شایعه بود و بعد از آن بود که این فکر توی مغز ها ریشه دواند و بین نرون ها سیناپس برقرار کرد و فکر یه عده ای را مشغول بی زی نس  کرد . از فردای آن روز هم بود که سیل بچه ها برای فروش بن هایشان به سمت مغازه ی مذکور سرازیر شد .

تازه خبر از منبعی آگاه رسیده است که : اون مغازه دار خائن به فرهنگ کتابخوانی کشور به اون بچه های رشته ی بهداشت قول داده است که اگر برایش مشتری های بیشتری پیدا کنند بن انها را همان 20 هزار تومان می خرد . ! آنها هم بوسیله ی تبلیغات سو ء و مخ زنی و پیتزا و بستنی مهمان کردن بود که همه ی بچه های دانشکده ی ما را اغفال کردند .

حالا از صدقه سری پول فروش بن ها ، دختر ها صاحب یک کیف یا مانتو نو شده اند و پسر ها هم دستی به سرو رویشان کشیده اند و نو نوار شده اند .

من که دیگه حرفم نمیاد .

یه وقت فکر نکنید من هم جز این گروهی بودم که عطر خوش کتاب به مشامشان نخورده ها . من با 13 تومانش یک کتاب اطفال وُ نگ خریدم .

 

***                                               ***

این روزها ساره بعد از پشت سر گذاشتن مراحل دپرسی و گوشه گیری و کنج عزلت گزیدن ، مصمم شده درس بخواند و هر طوری شده توی رشته ی خودش کارشناسی قبول بشه . من هم تشویقش کردم . من که معمولا شب ها خواب ندارم و خودم را با درس خواندن مشغول می کنم ، اون هم که خیلی از وقت هایش را از دست داده است چاره ای جز بای بای کردن با خواب شیرین ندارد . وقتی شبها به خیال اذیت کردنم بهم میس می زنه و می بیند بیدارم تعجب می کند . من هم میگم : دارم نگهبانی میدم تا تو خوابت نبره .

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:58 توسط :: پرستار کوچولو ::

دوستی بود که می گفت :

                حال همه ی ما خوب است

                « اما تو باور نکن »

 

نه میشه باورت کنم    ،    نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی    ،     نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی    ،    نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی    ،    نه میتونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش    ،    دلم صدا کنه تو رو

نه میتونم بگم بمون    ،    نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو    ،    نپیچه توی لحظه هام

قصـه ام رو از کجا بگم    ،    که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم    ،    تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر    ،    تیشه به ریشه می زنی

نه ساده ای نه خط خطی    ،    نه دشمنی نه هم نفس

نه با تو جای موندنه    ،    نه مونده راه پیش و پس

نه میتونه تو خلوتش    ،    دلم صدا کنه تو رو

نه میتونم بگم بمون    ،    نه می تونم بگم برو




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:42 توسط :: پرستار کوچولو ::

روزگار بر وفق مراده ما باش please



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:6 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز من و فاطمه مدیکیشن بودیم (حالا واقعا دستگیرم شده که خانم « ف» واقعا یه چیزی می  دانست که این ترم بچه ها را از هم جدا کرد و هزار تا گلایه و غرولند را ازهمه طرف تحمل کرد اما زیر بار اینکه گروهها به وضعیت ثابت برگرد نرفت . فاطمه جدا" آدم فوق العاده سمجی است ، حرف هم حرف خودش هست گاهی واقعا کلافه میشم اما به یاد خانم ( ف ) می افتم که می گفت  : کار با هر روحیه و سلیقه ای . که الان که با هم، هم کلاس و دوست هستیم راحت تر می توانیم باهاش کنار بیاییم و با نظرات مخالف سازگار شویم . ) خلاصه امروز 6:30 صبح کورمال کورمال خودم را رساندم بیمارستان . بعدش هم سرو کله زدن با فاطمه خانوم . اون طور دیگری توی این مدت مدیکیشن را یاد گرفته بود و من هم طور دیگری . هر کدام هم حامی روش خودمان بودیم . با اینکه آخرش هم حرف خودم را به کرسی نشاندم اما ازته دل گفتم " پریسا ، صفا ، زهرا کجایید که یادتان بخیر "

پرستاری هست و ارتباط ، ارتباط با همکار ، ارتباط با همکار ما فوق ! ارتباط با همکار زی فوق ! ارتباط با بیمار ، ارتباط با ویزیتور بیمار و . . . تا دلت بخواد آدم های جورواجور

ولی  واقعا با بعضی ها علی رغم سعی زیادی که داری نمی شود ساخت . شاید بهش میگن عدم تفاهم . در پی همین عدم تفاهم ، من و صفا که ترم های پیش همه ی بخش را نیم ساعته دارو می دادیم ، کارمون امروز تا دم دم های ظهر طول کشید .

 این هم یه جورشه دیگه . همه که با هم هم سلیقه نیستند . تحمل و احترام به نظرات مخالف و سعی برای تغییر نادرست ها . شاید کار آموزی امروز این بود .

 

گفتم ارتباط و احترام یادم افتاد به ماجرایی که امروز توی بخش شاهدش بودیم . دعوای کوچولویی بین یکی از اینترن های بخش و هدنرس بخش که اگر بزرگواری هدنرس نبود می توانست و حقش بود بزرگتر از اینها تمام شود . دوست ندارم قضیه را تعریف کنم یادآوری اش خوشایندم نیست . راستش امروز یک کوچولو از پرستاری بدم اومد . و راست ترش اینکه با خودم گفتم اگر بخت یاری کرد و فوق لیسانس قبول شدم که هیچ ؛ تا انجا که می توانم از بیمارستان دور میشم و اگر نه ، مدرکم را می گیرم و میشینم توی خونه و خودم را از تحقیر آشکار و پنهان راحت می کنم . یادم افتاد یکی از دوستهای وبلاگ نویسم توی یکی از پست هایش نوشته بود : اصلا با دیدن بعضی رفتارها به سرم زده توی این کنکور پرستاری به پزشکی شرکت کنم و حال بعضی ها را سر جایشان بیارم "

 

این ماجرایی که تعریفش نکردم ! اواخر ساعت حضور ما اتفاق افتاد به همین خاطر همه ی ما دمغ و بی حوصله برگشتیم دانشکده  و طبیعتا تعریفش برای بقیه . صفا گفت " اهمیتی ندارد  ، نادانی بعضی ها را نباید به پای همه نوشت ، یادمان نرود ما برای کمک به کسی بسیج شدیم که این گونه برخورد های ما بیشترین ضرر و زیان را متوجه او می کند ، بیمارمان . "

فکر می کنم اگر صفا نبود من تا حالاهزار دفعه از این دنیا استعفا داده بودم . با حرف هایش باز هم پرستارم کرد ! حافظ شیراز میگه :

  روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق                          شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم

 

اینها را هم برای این اینجا نوشتم تا یادم باشد یک روز یه چیزهایی اذیتم کرد ، امروز یه هدنرس با سابقه در مقابل توهین و بالا بردن صدای یه بچه اینترن تابع بی چون و چرا بود . می خواست بگوید خواسته ی این بچه به ضرر بیمارش است اما شاید حقی نداشت . و اگر حقی داشت شاید آن را خیلی راحت نادیده گرفتند . خیلی راحت تجربه و علمش را زیر سوال بردند !

چرا ؟

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:21 توسط :: پرستار کوچولو ::

تا همین یک ساعت پیش داشتم اتاقم را که بعد از مهمانی دیشب به خرابه های به جا مانده از یک زلزله ی 60 ریشتری بیشتر شبیه بود را جمع و جور می کردم . امان از دست بچه های این دوره ! ما هم این طوری بودیم ؟ فکر نکنم ! داشتم خسارت های این زلرله را حساب می کردم که دیدم انگار آمار بالا می زنه : دیشب که یواشکی رفته بودن سراغ موبایلم ، نمی دانم چه بلای سرش آورده بودند که گوشیم طفلک یک ساعت قاطی کرده بود . بیشتر از همه دلم برای گلدان هایم میسوزه همشون زخم و زیلی شدند . وقتی دیدم یکی از بچه ها داره با فنر گلم را شلاق می زنه! ، نزدیک بود جیغ بکشم . خب آدم بعضی چیز ها را خیلی دوست داره . . .

 

 * * *                                                                                                                                        

امروز بابا یک تقویم رو میزی سال جدید برایم آورده بود . چه قدر که جای تقویم سال پیش که آنقدر دوستش داشتم  خالی مانده بود . واسه خاطر همین حسابی خوشحال شدم . صفحه اولش با یه شعر از سهراب است

به سراغ من اگر می آیید

                        نرم و آهسته بیایید

                                         مبادا که ترک بردار

                                                           چینی نازک تنهایی من ( روزهای زندگیم )

صفحه ی اول را که گذاشتم یادم افتاد به سی و چند روز پیش که آخرین صفحه ی اون تقویم را آوردم جلو ، وزن روز های رفته سنگینی کرد و از اون ور میز افتاد  . .  .

 

 * * *                                                                                                                                          

از اولین روز عید یه مزاحم تلفنی پیدا کردم . یه آدم شوت و چندش آور . طرف حسابی خیال می کند من یه شازده پسر رعنام که فقط گیر خودش اومدم !! اینقدر هم مطمئن تشریف داره که حتی یه زنگ نمی زنه تا از روی صدام بفهمد من دخترم . ابراز احساسات و علایق پشت ابراز احساسات و علایق هست که این دختر خانم ( که فکر کنم سن و سالی هم نداشته باشد )  برای من از خودش بروز میده  ! راستش از هر چی هم جنس خودم هست تو دنیا ، متنفر شدم . سخته تصور کنم یه دختر چطور حاضر میشه با این همه کم محلی و بی اعتنایی باز هم ابراز عشق کند ؛ اون هم نسبت به کسی که ندیده و نمی شناسد !!  می خوانم :   مجنونم و دلزده از لیلی ها    . انگار خودمم باورم شده پسرم !  . . .

 

 * * *                                                                                                                                          

این روز ها که به خاطر کنکور پوریا خان ، همه اش را در خانه به سر می بریم ، من هم خواه ناخواه و برای اینکه مشغول باشم و بیشتر از این دل پرس و احیانا رسما خُل نشم  ؛ بیشتر سراغ درسهایم را میگیرم . از اولین روز عید تصمیم داشتم خواندن  CCUو ECG را شروع کنم . اما هر بار به بهانه ای فرار می کردم :  _ یک ساعت که بیشتر به ظهر نمانده ، این بحث را باید درست و حسابی خواند ، الان نمیشه ، اصلا نمیشه  _ الان که هوا ابری هست ، آها ! برای اطفال خوبه ، ECG بعدا  _ امروز نه ، بذارم روزهای آخر که تمرکزم بیشتر باشه و ...

تا اینکه دو روز پیش با اکراه و راستش ترس بالاخره دختر شجاع شدم و شروع کردم . و الان که تقریبا نصفش را خوانده ام متوجه شدم که توی این مدت هیچ کتاب دیگری را دستم نگرفته ام . اعتراف می کنم که انگار از فوضولی کردن و سرک کشیدن توی این موج های حیات خوشم هم اومده . به این نتیجه رسیده ام که باید زد توی دل مشکل . شاید هم پس سر مشکل . اگه بترسی حریف هی بزرگتر میشه . بزرگ کاذب را باید شکست . مثل ECG که فکر کنم شکست .  .  .

این روزها وبلاگ « لبخندی بر بوم درد » را که می خوانم ، بعضی پست ها را انگار تازه  دوزاریم  می افتد که چی به چی هست و چه خبر بوده . . .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:27 توسط :: پرستار کوچولو ::