دارم به رادیو گوش می کنم و مثل خیلی ها آرام و بی صدا منتظرم تا آخرین ساعات آخرین روز زمستان هم سپری شود . دیشب رفتیم و هفت سین خریدیم . عید را شاید فقط به خاطر این کار دوست دارم . اینکه شب عید یکی را پیدا کنم و به زور برش دارم ببرم بیرون و یکی یکی از مغازه های شلوغ پلوغ ، با اشتیاقی کودکانه ، هفت سین جور کنم . ماهی بخرم و توی راه مدام مواظبش باشم تا مبادا یکدفعه ای هوس کند و از توی تنگ بپرد بیرون . سکه بخرم و بعد از سال تحویل همه را بذارم توی جیب های خودم . تخم مرغ رنگ کنم و رویش چرت و پرت بنویشم و گاهی هم کاریکاتور پوریا رو بکشم . دور تنگ ماهی و سبزه ها روبان قرمز بیارم و از توی باغچه گل بچینم و بذارم لای قرآن ، برای اون لحظه . لحظه ای که قراره حالمان به بهترین حال دگرگون شود .
امسال برای همه مردم سلامتی آرزو می کنم . به یا همه ی اون مریض هایی افتادم که امسال روی تخت بیمارستان دیدم . همه مریض هایی که توی هر کدام از بخش های بیمارستان شاید با دلتنگی وارد سال جدید می شوند .
خدایا ، بهترین داده ی تو ، سلامتی ام را شکر می کنم و برای همه ی مردم سرزمینم تن سالم طلب می کنم و آرامش .
نمی دانم چه تقدیری برایم مقدر کرده ای اما حاضرم باز هم خراب بشه و بسازم ، بجنگم و بدست بیاورم ، بخواهم و بتوانم ، توانم دهی و دستگیری کنم ، شادی بدی تا شاد کنم ، دانش بدی تا عمل کنم و باشی تا باشم .
امروز به زور مامان اتاقم را تکاندم . پیش خودمان بماند ، بعضی جاها واقعا خاک یکساله را پاک می کردم .دیروز هم مامان هوای فرش شستن به سرش زده بود . ما هم اجابت کردیم و من و مامان و پوریا ، سه نفری ، فرش توی پذیرایی را شستیم . جالب اینجا بود که بسکه تی کشیده بودم داشتم از کمر درد می مردم اما باید غرغر های مامان خانم و پوریا را هم تحمل می کردم که : این موهای سه متر و نیمی مال تو هست ها روی این فرش که کنده هم نمیشه . یا لکه های پشت فرش ما گلدون های تو هست ها یا یادت میاد بچه بودی اینجای فرش را تو سوزاندی ها . من هم هیچی نگفتم . این روز ها تصمیم گرفتم نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم . « دلا بی خیال شو ، بی خیالی هم عالمی دارد ! » ( اصلا می خوام شعر ها را هم عوض کنم ، می خوام برای خودم زندگی کنم ، تنهایی )
ولی امروز فهمیدم ، واقعا که ما زن ها هیچ دوره و در هیچ عصری عوض بشو نیستیم . به هر جایی هم که برسیم و هر جور تز و تئوری هم که در دفاع از حقوق پایمال شده ی زنان از خودمان در کنیم ها ! باز هم شوق و شعفی که از انجام دادن کار خانه بهمان دست میده قابل قیاس با هیچ چیز نیست .
حتی اگر مثل من و به قول مامان مدام سرت توی درس و کتاب باشد و فرق دم کش و آب کش را از هم ندانی . مامان اینجور وقت ها میگه : اون روزی که من تو را شوهر بدم ، مادر شوهره فردا صبح یا اگه بفهمد ؛ همان شبونه است که بسته بندی ات می کند و با پست سفارشی می فرستت در خونه . ساره که دیروز اومده بود خونمون یه تیکه ی خوشگل پراند که ، اون وقت حوریا هر روز داخلی _ جراحی پلو با خورش جزوه سرو می کند .
این چند روز هم حسابی گیر داده بود که سال دارد نو می شود ، پاشو حداقل یه دستی به سر و روی اتاق خودت بکش . و من می گفتم : ای بابا ! سال باید توی دل آدم نو بشه .
و بعدش آروم از خودم می پرسیدم : سال به دل من نو شده ؟
و سکوت . . . . . . . .
امروز روز خسته کننده ای بود . ساعت 5/7 از خانه آمدم بیرون و تا ساعت 6 دنبال بدو بدو های روزمره بودم . الان هم واقعا نمی دانم با چه جان و انرژی اینجا نشستم ؟ یکی از پرستارهای بخش امروز می گفت : کارهایی که می کنی اصلا به قدو قواره کوچولو موچولوت نمی خورد .
امروز به اتفاقات بیمارستان یه پرسنل طرحی اضافه شده بود . همان کسانی که ما دانشجوها حسابی با آنها گرم می گیریم و اونا هم هوای ما را زیاد دارند .
دومین روز کاریش بود . سر پرستار تازه اتفاقات را دیگه توی این چند روز حسابی شناخته ام . بد قلق و بد اخلاق . همیشه به صفا میگم با آن ابروهای نازک و هشتیش کم از جادو گر ها ندارد . خدا به پرسنلش صبر بده . امرزو هم به طرز اعتراض برانگیزی تمام زورش را سر این پرستار طرحی خالی می کرد . اون بی نوا هم که تازه وارد یک محیط جدید شده بود ،به جای اینکه هر لحظه اونو مشتاق تر کنند ، از همای اوایل می شد بیزاری را در نگاهش دید . مدام مجبور بود امرو نهی هایش را بی چون و چرا و فورا انجام بده . انگار برده آورده بود . یادش رفته بود روزی هم خودش در جای او بوده ؟ یادش رفته بود از کجا به کجا رسیده ؟ چرا اینقدر زور می گفت به صرف اینکه طرف مقابلش تازه کاره و نا آشنا و غریبه ؟ چرا همه کارهای بخش را ، حتی آنها که زیاد فوری نبود را با لحن بدی ازش می خوست یا بهتر بگم بهش دستور می داد ؟ چرا مدام برای اینکه 4 تا دست نداره ماخذه اش می کرد ؟ و چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
بیمارستان جای شاد و مفرحی نیست ،و اگه از کسایی که مثلا همکارانت هستند روحیه نگیری ، اگه کسی باشد که فقط به این دلیل که رئیس بازیش گرفته مدام روحیه ات را بگیرد و شخصیتت را زیر پایش له کند ، باور کنید که این محیط غیر قابل تحمل می شود . کاش یه ذره فقط یه ذره به فکر هم باشیم .
از خیال اینکه یک روز در موقعیت این پرستار طرحی قرار بگیرم وحشت کردم . هر روز که میگذره انگیزه ام برای ادمه دادن و فوق قبول شدن بیشتر میشه .
امروز از آن روز هایی بود که آقای ( ج ) ، مربی کار آموزی مان ، افتاده بود روی حرف زدن و ول کن معامله هم نبود . سر حرفهایش را می گرفتیم ، تهش در میرفت ، تهش را می گرفتیم ، سرش در می رفت . واقعا حوصله همه سر رفته بود . بالای سر هر بیمار کلی قصه می خواند . گاهی هم چهار پنج تا خاطره پشت سر هم تعریف می کرد . خلاصه وسط یکی از خاطره هایش بود و انگار به جاهای حساسش هم رسیده بود ، که من که اصلا گوش نمی کردم و همش حواسم این ور و اون ور بود فوری پریدم وسط حرفش که " میشه درمورد کاردکس برایمان توضیح بدین ؟ " ( فکر کردم بهتر از گوش دادن به خاطره های بی مزه است .) بچه ها از این اقدام به موقع خندیدند و حرف توی دهان استادمان ماسید . کم مانده بود بهم بگه " دارم حرف می زنم جان دلم ، گِل که لگد نمی کنم "
نفهمیدیم کی دوباره این برگه اورژانس را گذاشته بود جلوی چشم استادمان . توی این 3 روز به قول راضیه 400 دفعه این برگه را برای ما توضیح داده است . امروز هم به محض اینکه رفت سمتش هممان از ته دل نالیدیم " واااااااای ! " دیگه هر وقت این برگه را ببینم به یاد آقای ( ج ) و اداهای راضیه که پشت سرش می ایستاد و همه جمله ها رو که دیگه حفظ شده بود پانتومیم می کرد ، می افتم . امروز یواشکی به پرستارها گفتیم تورا خدا دیگه هر وقت ما آمدیم ، از این برگه هاو امثال انها را ، یک جایی قایم کنید . بلکه خدا کمک کرد و مربی ما یادش رفت .
امروز سر کلاس اطفال حواسم اصلا سر جایش نبود . هیچ جور نمی توانستم افکارم را متمرکز کنم . و جالب اینکه اصلا نمی توانستم بفهمم در فکرم چه میگذره ؟ خانم ( ث ) هم اومد گوشه کلاس و اشاره ای کرد که یعنی حواست کجاست ؟ دلم می خواست بگم کاش می دانستم . حتی پنج صفحه نوشتن توی دفتر خاطراتم هم ارضایم نکرد . دوباره عادت کردم به درس خواندن های شبانه . رادیو را با صدای ارام روشن می کنم و می نشینم پایین پنجره . جای دنج اتاقم که با قصر ها عوضش نمی کنم . رادیو که روشنه خیال می کنم زندگی جریان داره .شب آرام است و صبور . شبها حس می کنی سر خدا هم خلوت تره ، انگار بیشتر مواظب آدم است . انگار خودش می خواهد یه جوری باب حرف زدن را باز کند . اول عاشق آدم خداست .
...........................................................................................................................
الان پوریا جیغ زد " علی دایی شد مربی تیم ملی "
مامان هم از اون طرف داد زد " برو سر درست ، شد که شد ! "
دوباره این خبر را توی ذهنم مرور کردم . اصلا اهل فوتبال نیستنم ولی دوست دارم همچین پر رنگ بنویسم :
کار این دنیا رو!
امرز صبح پشت رخت کن که رسیدیم دیدیم رﻭی یه کاغذ بزرگ نوشته اند که " بچه ها خوابند ، لطفا وارد نشوید " ما هم وارد نشدیم . توی این بیمارستان جدید هم تنها کسایی که فراموش شدند دانشجوها هستند . باز هم نه یک اتاق مخصوص داریم و نه حتی یه کمد مخصوص . ما که دیگه عادت کردیم . حالا امرز توی همان رخت کن هم ورودمان ممنوع بود . این ترم گروهها را جابه جا کردن با این منطق که ما عادت به همکاری با هر سلیقه و روحیه ای را پیدا کنیم . هر چند اوایل همگی ناراضی بودیم اما حالا که امروز جلسه دوم بود احساس کردم چه قدر استقلالم بیشتر شده . انگار روی پای خودمان ایستاده بودیم . اینش خوب بود . ولی امروز که فاطمه هم با آمبولانس رفت از اون بیمارستان مریض بیاره ( نمی دانم توی همه بیمارستان های تازه تاسیس اوضاع همین قدر خنده داره که توی بیمارستان ما ؟، هیچ کس را به غیر از دو تا کار آموز برای همراهی با آمبولانس پیدا نکرده بودند ) من تنها تر شدم . همیشه با دیدن کار ورز ها فکر می کردم تک و تنها توی یه بخش بودن خیلی سخته . یه جورهایی از شر و شور افتاده بودم و همچین یه ذره مظلوم و آرام شده بدم . رفتم و با کمک پرستار ( آ ) دارو ها را آماده کردیم که کلی ازم تعریف کرد که چه قدر زرنگی و خوب کار می کنی ، بعدش هم کلا سینی داروی همه بخش را با خیال راحت سپرد به من . خیلی از دارو ها جدید بودن و تنوع داشت اما کماکان حرف اول را " کفلین " می زد . من هم که غریب افتاده بودم با جدیت مشغول کارم شدم . حیف که دیگه از اون شیطﻮنی ها خبری نبﻮد .
امرز توی بخش خواستگار پیدا کرده بودم . همراه یکی از مریض ها که اتفاقا CVA داشت . مودب بودنش بیش از همه توجه ادم را جلب می کرد ( نمی دانم من چرا این روزها همش با آدم های مودب برخورد می کنم ) وقتی هم که داشتم توی استیشن برای بچه ها CVA را توضیح می دادم اومده بود کنار استیشن تکیه داده بود به دیوارو گوش می کرد ( بیشتر نگاه می کرد ) بعدش هم در اولین فرصت همه مطالب دست نویس و کپی ها را ازم گرفت . از نگاههایش و دقیقه ای صد دفعه خسته نباشید گفتن هایش که آدم نا خود آگاه احساس می کرد یک بیل و گلنگ دست گرفته و دارد کوه می کند ، فرار کردم و رفتم سمت تزریقات . وقتی برگشتم پرستار ( آ ) پرسید این آقا آشنای شماست ؟ گویا چشم از در برنداشته بودند یه بار هم از ایستگاه پرسیده بوده که این دختر خانوم دانشجو را جایی فرستادید ؟
نزدیک های ظهر که جایش را با خواهرش عوض کردن خواهره منو کشید یه گوشه و گفت آقا داداش ما از شما خیلی خیلی خوشش آمده ، ( کلی هم پز مدرک مهندسی داداشش را داد) آخرش هم شماره تلفن و آدرس می خواست .
این هم یه جورشه دیگه . خواستگاری بیمارسانی!
همه ی آخر هفته را مشغول جمع کردن مطلب در مورد CVA بودم . ( البته به غیر از رمان خواندن ، سهم من ، سرگذشت غم انگیز یک زن ) . فردا باید CVA را توی بیمارستان کنفرانس بدم . اول فکر کردم چه قدر راحته اما بعد دیدم که خیلی مبحث مفصلی است . اصولا مراقبت از بیماران بستری در ICU خیلی سخت و حجیم است . من هم که به قول صفا حساس .
امروز" دانشکده تکانی "بود . از سر تا پای دانشگاه را با تکنولوژی پیشرفته شستند . سر و صدایش اعصاب همه را خط خطی کرده بود . من نمی فهمم چرا توی کشور ما این کار ها را شب ها انجام نمی دهند . کتابخانه که امروز خیلی بهش احتیاج داشتم هم درش تخته بود . برای بیرون بردن یک کتاب مرجع اون هم فقط از طبقه دوم به طبقه اول که چاپ و تکثیر بود ، مجبور شدم صد جا را امضا کنم . البته اولش که اصلا زیر بار نمی رفتند . انگار تنها چیزی که ارزش ندارد دانشجو است . بعد که رفتم پیش رئیسشان ، دادو بیداد کردم اجازه دادند فقط یک ساعت کتاب را ببرم بیرون . که دیدم چاپ و تکثیر بسته و رفته . مجبور شدم ببرم بیرون از دانشگاه . فکر کنم اگر کتابخونه ای ها می فهمیدند به نگهبانی می سپردند که جلویم را بگیرد . واقعا که مسخره است .
کتاب را که گذاشتم جلوی پیش خوان ، صاحب مغازه از روی جلد کتاب فهمید که پرستارم . وای ، تا حالا اینطور برخوردی ندیده بودم . یک انسان در نهایت ادب و نزاکت نسبت به انسانی دیگر . بعد که مبحث سکته مغزی را دید گفت که یکی از بستگان نزدیکشان چندی پیش دچار این سانحه می شو د و انگار پرستار ها ی بیمارستان خیلی برایش زحمت کشیدند و به قول او زحمت های دلسوزانه . به اندازه همراه دلسوزی کردن و به اندازه بیمار درد کشیدن . انگار با نهایت ادب و احترام در مقابل یک پرستار ( هر چند که از نوع کوچولویش باشه ) سعی درجبران داشت .
اصلا نمی توانم حالش را توصیف کنم .
امروز به خودم ، به حرفه ام و به همه پرستارهای دنیا بالیدم .
باید بروم متن کنفرانس را راست و ریس کنم . اتفاق های جدیدی توی بیمارستان افتاده که اگر وقت و حوصله داشتم فردا یادداشت می کنم .