تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

امروز پنجشنبه است . صدای قرآن از مسجد محل ما میاد . نمی دانم ختم ، سوم ، چهلم یا شاید هم یکسال هست که از رفتن یکی میگذره . نمی دانم چرا ، اما همین طوری به یاد مرگ افتادم . مرگ خودم شاید . چه قدر وقتی به مرگ فکر می کنی ،کوچک و بزرگ این دنیا پیش چشمت کم رنگ می شود و چه قدر حس می کنی خدایت بزرگ است . مرگ ، نمیشه گفت بهش فکر نمی کنم . حداقل پنجشنبه  ها با این صداهایی که توی گوشم می پیچد وادارم می کند به زور هم که شده بهش فکر کنم . اما فقط یه حس غریبه . شاید حسی که وقتی به دنیا آمدیم هم همراهمان بود وحالا فراموشش کرده ایم .

توی بیمارستان مرگ های زیادی را دیده ام . مرگ در پیری ، مرگ در جوانی ، مرگ درفقر ، مرگ در ثروت ، مرگ در تنهایی و مرگ در حالی که یه عده ای ناباورانه رفتنت را نظاره می کنند . مربی مان می گفت با دیدن پیرزن و پیرمرهایی که مدت زیادی توی بیمارستان بستری می شوند ، روز اول تعداد ملاقاتی ها خیلی زیاد است ، روز دوم کمتر و روز سوم کمتر از اون و بعد حتی بچه ی آدم از آدم خسته می شو د . اون وقت است که دست هایم را بالا می برم و میگم خدایا فقط یک خواسته دارم ، مرگ در عزت در حالی که هنوز عزیزم .

نمی دانم چه روزی ، چه فصلی ، چه ساعتی و در کنار چه کسایی ، من هم یک روز می میرم . همیشه مرگ در جوانی را دوست داشتم و شاید در همین سن که دلبستگی قطعی و شدیدی برای ماندن ندارم ، که تعلقی ندارم .

با هزارو یک دلیل پوچ و خود گول زنک به این دنیا چسبیده ام و هر روز صبح به خاطر آنها چشم هایم را رو به این دنیا گشوده ام . و به راحتی می توانم یک روز هم ببندمش . کی می داند به اندازه چند تا نفس کشیدن دیگر زنده است ؟ کی می داند کِی انگشت اشاره ی خدا روی او گذاشته می شود ؟ امروز یه حس عجیبی دارم . شاید خدا داره فصل آخر سرنوشتم را می نویسد . چند دقیقه پیش ، لب پنجره این شعر فروغ رو زمزمه می کردم .

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید                                    می رهم از خویش و می مانم ز خویش

روزی از این تلخ و شیرین روزها                                     هر چه بر جا مانده ویران می شود

روز پوچی همچو روزان دگر                                          روح من چون بادبان قایقی

سایه ای ز امروز ها ، دیروز ها !                                   در افق ها دور و پنهان می شود

 

دیدگانم همچو دالان های تار                                       می شتابند از پی هم بی شکیب

گونه هایم همچو مرمرهای سرد                                   روزها و هفته ها و ماهها

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود                                      چشم تو در انتظار نامه ای

من تهی خواهم شد از فریاد در د                                 خیره می ماند به چشم راهها

 

می خزد آرام روی دفترم                                             لیک دیگر پیکر سرد مرا

دست هایم فارغ از افسون شعر                                   می فشارد خاک دامن گیر خاک

یاد می آرم که در دستان من                                       بی تو دور از ضربه های قلب تو

روزگاری شعله می زد خون شعر                                   قلب من می پوسد اینجا زیر خاک

 

بعد من ناگه به یک سو می روند                                  بعد ها نام مرا باران و باد

پرده های تیره ی دنیای من                                         نرم می شویند از رخسار سنگ

چشم های ناشناسی می خزند                                  گور من گمنام می ماند به راه

روی دفتر ها و کاغذ های من                                       فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:12 توسط :: پرستار کوچولو ::

صبح هنوز تو رختخواب بودم که انگار شنیدم زنگ در را می زنند . یکی ...دو تا ... اِ سه تا ، پس چرا هیچ کس نمی رفت ؟ چون کسی ساعت 10 صبح خانه نبود . پس من آن وقت صبح که دیگه نه ، بهتره بگم ظهر تو تختخواب چی کار می کردم ؟ خُب دیگه ، واسه خاطر وفای به عهد ! آخه به خودم قول دادم که تا شروع ترم جدید سراغ درس و مشق و کتاب و جزوه  و از این جور چیزها را نگیرم . به همین خاطر تمام روزم را توی تخت خواب می گذرانم ( تازه دیروز به این فکر افتاده بودم که خودم را از نظر زخم بستر یک چک بکنم . ) حالا یکی بره در را باز کنه ......

هر طور بود از لای پتو کنده شدم و کور مال کورمال رفتم سمت در . تا وسط حیاط رفته بودم که دیدم به جای چادر ملحفه را کشیدم دورم . حالا کی با چی پشت در بود ؟ خانم همسایه و ملیکا کوچولو . قیافه ی عجیب ملیکا اولین چیزی بود که توجه آدم را جلب می کرد . دیدید بچه ها وقتی می ترسند چطوری به چادر مامانشون می چسبند و  پشتش قایم می شوند ، همان جوری شده بود . یک آن فکر کردم بچه از قیافه من ترسیده . بعد دیدم نه ، زیر سر موجوداتی است که همیشه تاریخ باعث ترس بچه های مردم شده اند ، آمپول . این زمستانی که شده ام آمپول زن محله ! اینقدر هم که از این کار بدم میاد . من پرستارم نه آمپول زن . آخیش تو گلوم گیر کرده بود . همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت و من در عالم خواب و بیداری آمدم قبل از تزریق با بچه ارتباط عاطفی و دوستانه برقرار کنم و به عبارتی سرش را گول بمالم تا کمتر اذیت کند که یکدفعه با دیدن نام آمپول خواب که هیچ برق از سرم پرید . پنی سیلین 1200000 بود . مثل آدم هایی که هیولا دیده باشند ، فوری گفتم : ملیکا چند وقته پنی سیلین نزده ؟ خانم همسایه گفت : اصلا تا حالا نزده . یعنی هشت سال و نیم . ( خوش به حالش . ما که هر سال 4 تا 4 تا می زنیم . تازه امسال که کارم از IM به IV  رسیده بود ) تندی آمپول را هل دادم تو بغل خودش و گفتم : ببخشید ، نه اینکه بخواهم نزنم ها ! اما چون ملیکا هنوز پنی سیلین نزده بهتره اولین بار حتما توی بیمارستان بهش تزریق بشو د چون هیچ سابقه ای ازش نداریم اگه اتفاقی افتاد هم هیچ امکانات و وسیله ای نداریم .

خانم همسایه با تعجب پرسید : مثلا چه اتفاقی ؟ من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و ییهو گفتم : مثلا ایست قلبی . ( این جور وقت ها باید مردم را ترساند تا یه چیزی رو باور کنند . )حرفم دو تا واکنش ایجاد کرد . خانم همسایه ترسید و ملیکا ذوق کرد . از این ستون به اون ستون فرج است دیگه .

فکر نکنم دیگه حالا حالا ها با اتفاقی که روزهای آخر کارآموزی در بیمارستان افتاد ، جرات کنم توی خانه به کسی پنی سیلین بزنم .

روز آخری که اتفاقات بودیم و اوج اپیدمی آنفولانزا ، مرتب انواع پنی سیلین بود که از راه می رسید . خانمی به همراه دختر 12 ساله اش هم به تور من خوردند . که اتفا لر زبان هم بودند . دختره از همان ابتدا به نظرم عجیب امد اما عجیب بودنش ربطی به من نداشت . تست پنی سیلین را انجام دادم و زمان گرفتم . اما از آنجا که یک ربع بی کار بودن و دست گل به آب ندادن توی اتفاقات زمان زیادی بود ، من هم علی رغم توصیه های مداوم و مکرر مربی مان باز هم مریض را حین تست رها کردم و رفتم سراغ یک بنده خدای دیگری که سرم داشت . نگویید  وای چه کار خطر ناکی حسن ، که خودم چنان درس عبرتی گرفتم که برای هفت پشتم هم تعریف خواهم کرد .

خوشحال و شنگول از یک لاین گیری موفق برگشتم سراغ بیمار مذکور که چشمتان روز بد نبیند ، دیدم دختره مثل چوب خشک شده بود در حالی که دست و پایش را توی شکمش جمع کرده بود و می لرزید ، چشم هایش برگشته بود ، عرق کرده بود و دندان هایش قفل شده بود و ...

یکدفعه بی اختیار داد زدم : این چش شد ؟ این reaction است ؟ و شروع کردم به صدا زدن مریض . همراهش هم نفهمیدیم اون موقع کجا غیبش زده بود ؟ با صدای من بقیه بچه ها فوری دورم جمع شدند . پریسا اولین کسی بود که سر رسید . مدتی مات و مبهوت نگاهش کرد و بعد زیر لب و آهسته گفت : مُرده ! زهرا هم که به خیال خودش می خواست از روی اون مقنعه و هدی که زده بود و کاپشن و لباس های مریض که به تعداد روزهای هفته بود ، صدای قلبش را بشنود گوشش را چسباند روی سینه مریض . ( فکر کنم ننه بزرگمان هم بود همین کار را می کرد ) صفا که مدیریت خوبی دارد هم اول همه مریض ها را از اتاق بیرون کرد و بعد رو به من گفت : بدو برو یکی را خبر کن تا من راه هوایی اش را باز کنم ! ( آخه تازه دیروزش امتحان تنفس داده بودیم ) بعد رو کرد به زهرا که همچنان سعی در شنیدن صدای تالاپ تلوپ قلب داشت و گفت : اول «جا تراست » بود یا «چین لفت » ؟ ( تو پرانتز که ما هنوز پرستاری ویژه و فوریت و از این جور چیز ها را نگذراندیم )

من هم معطل نکردم و در را باز کردم و پریدم توی سالن . همه مشغول بودند و طبق معمول هیچ کس به هیچ کس نبود . من هم که دست و پایم را گم کرده بودم همان وسط ایستادم و با تمام قوا داد زدم : بدویین بیاین ، بدویین بیاین  . چند نفر از پرستارها که هر چی دستشان بود همان جا رها کردند و دویدند سمت من . مربی مان هم از یک طرف دیگر می دوید . همه بخش را که با خودم آوردم بالای سر مریض ، دیدم بچه ها دیگه آن طور دستپاچه نیستند و بر عکس هر کدام دمغ و با حرص گوشه ای ایستادند . فکر کردم مریضه تمام کرده و من بدبخت شدم و خداحافظ پرستاری .

اما قضیه از این قرار بوده که بچه ها می بینند مادره هی داره یه چیزهایی می گوید ، خوب که دقیق می شوند می فهمند دارد می گوید : این بچه همین طوری است و مرتب غش می کند به خدا چیزیش نیست ، ولش کنید ! دکتر که رسید دختر خانم هم سر و مر و گنده با یک لبخند ملیح بر لب ، بلند شد نشست . و ما که : جان به لبمان کردی دختر ، مگر یک بار دیگر زیر دست ما نیفتی ، آن وقت است که خودمان به قلبت فرمان ایست می دهیم .

البته آن موقع ما هیچ کدام متوجه این اتفاقات خنده دار و حرف های خنده دار تری که برایتان تعریف کردم ، نبودیم . فقط شدیدا هول شده بودیم و دست و پایمان را گم کرده بودیم . بعد که هممان یک لیوان آب قند درست کردیم و خوردیم و حالمان آمد سر جایش ، با استادمان مفصل در این باره حرف زدیم و خندیدیم .

این اولین رویارویی من با یک موقعیت اورژانس و خطری بود . نمی دانم در موقعیت های بعد چگونه عمل خواهم کرد ؟ میگن اولین اصل خونسردی است . اما تصور خونسردی تو اون موقعیت برای من ِ کار آموز خیلی سخت بود. و بارها دیده ام که پرستارها در چنین موقعیت هایی در غیاب پزشک چقدر خون سرد و در عین حال مسلط هستند و خیلی زود کنترل اوضاع را به دست می گیرند و چه بسا مریض را از مرگ حتمی نجات می دهند .

رفتار و عکس العمل ما بعد از ماجرا برای خیلی ها خنده دار بود . اشکال نداره که ، ما هم یه روز بزرگ میشیم ، خُب.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:54 توسط :: پرستار کوچولو ::

بالاخره امتحانام چهارشنبه تمام شد . خدا را شکر بد نشدن . اگر برایم دعا کردید ، ممنون . کلا از درس خواندنم راضی بودم. چون همه سعی ام را کردم. بی اجازه یک کم درد دل کنم ؟

شاید حرفم خیلی بی منطق و خنده دار باشد . ولی واقعا گاهی فکر می کنم 8 ترم برای کارشناس پرستاری ، با توجه به حجم زیاد دروس، زمان خیلی کمی است . مثلا ما همین ترم گذشته با 5 تا استاد داخلی _ جراحی ، 5 تا کتاب داخلی _ جراحی را خواندیم . حجم هر کام از کتاب های برونر هم که دیگه گفتن ندارد . گاهی فکر می کنم باید برای بهتر شدن جایگاه و قابلیت های پرستاری از سر همین کلاس ها شروع کرد . چه فایده که هر سال ، نسل به نسل پرستارهایی تربیت می کنیم که تاریخ مصرف آموخته هایشان خیلی که باشد در حد یک ترم است . که بیشتر مهارت یک پرستار را از روی تجربه هایش محک می زنند . به همین خاطر گاهی توی خیلی از بخش ها می دیدم که  یک بهیار پر سابقه جایگاه بهتری نسبت به یک پرستار کم تجربه تر دارد .

چه توقعی می شود داشت وقتی حجم زیاد دروس به تعداد ساعت ها نمی خورد . که نصف کتاب می شود خود خوانی ، که با اصرار و خواهش بچه ها تعدای از جزوه ها حذف می شو د. اصلا حس خوبی بهت دست نمی دهد وقتی توی بیمارستان با بیماری مواجه می شوی که ترم قبل در مورد مشکلش مفصل خواندی و امتحان دادی اما حالا حتی نمی دانی چه آموزش هایی باید بهش بدی . وقتی مربی کار آموزی ازت می پرسد : مگه این مبحث را نگذراندید ؟ و تو می مانی که گذرانده ام اما اما هیچی یادم نمی آید ، از خودت ناامید می شوی . نمی دانم چاره چیه ؟ چاره چیه که از 7 صبح تا 5 بعد از ظهر توی روزهای کوتاه زمستان را سر کلاس می گذرانی . کلاسی که مثل ملّا بنویس ، فقط باید بنویسی . آخر کلاس کلی جزوه نوشته ای درحالی که اصلا نمی دانی قضیه از چه قراره . و بعد آنقدر خسته ای که حتی حوصله خودت را هم نداری . روزها به سرعت می گذرد و شب های امتحان 300-400 صفحه را به زور می چپانی توی مغزت . حتی اگر بخواهی درست بخوانی هم نمی توانی . بعد یک روز که فرصت می کنی و به دل استراحت دوباره همان جزوه ها را ورق می زنی قیافه ات دیدنی است . ناخود آگاه و بدون اینکه متوجه باشی زیر لب میگی : اِ، چه جالب ، نمی دانستم !!!!!!!!!!!!

بگذریم ، بالاخره امتحانات تمام شد . با تمام شلوغی ها و دلواپسی ها و دغدغه هایش . با تمام جرو بحث ها بر سر درستی و غلطی جواب سوالات و مقایسه نمره ها . بعد از آخرین امتحان که « قلب » بود ، تنها احساسی که داشتم حس نیاز به خواب بود . من یک شبانه روز را خواب بودم .

دیروز یه احوالی هم از ساره پرسیدم . یار دبستانی من . کسی که 12 سال را با هم سر یک کلاس و حتی پشت یک نیمکت گذراندیم . زنگ زدم فارغ التحصیلی اش را تبریک بگویم ، که مثل بارون بهار بارید . هنوز دو روز نگذشته بود دلش تنگ شده بو د . شاید هم دلش گرفته بود .

فکر کردم چقر سخت است . بعد از این همه سال حالا خانه نشینی کردن خیلی سخته . دل کندن از آن همه دلبستگی ، اون همه خاطره خیلی سخته . فکر اینکه ممکنه هیچ کدام از همکلاسی هایت ، همه آنهایی که بهترین روزهایت را باهاشون سپری کردی ، با هم همه چیز را مشترکا یاد گرفته اید ، خاطره های مشترک دارید ، را دیگه هیچ وقت نبینی ، آدم را خیلی اذیت می کند . این اولین باری بود که حرف هایی را می زدم که فکر می کردم از ته دلم نیست . حس می کردم این دلداری دادن ها و حرف های مثبت زدن ها ، مصنوعی است . انگار مطمئن بودم حال من هم سال دیگر بهتر از ساره نیست .  مطمئنم من هم نمی توانم راه اشک هایم را ببندم . ساره می گفت همه عکس های یادگاری را از جلوی چشمش برداشته . نکنه یک روز حتی این وبلاگ با یا آوری خاطره ها بیشتر دلتنگم کند ؟

چند تا جوان از امروز مثل ساره به جمع بی کارها و خانه نشین های تحصیل کرده اضافه شدند . کسی به فکرشان هست ؟ حس می کند چقدر به هم می ریزند ؟

خدایا شکرت . خدایا اگه مجبور بشوم 5 تا 5 تا کتاب برونر را هم یک شبه بخوانم دیگه اصلا غر نمی زنم و شاکی نمی شوم . فقط خدایا ازت خواهش می کنم ، التماس می کنم حتی یک روز هم من را بی کار و بی هدف نگذار .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:39 توسط :: پرستار کوچولو ::

شرح حالی ننوشتیم و شد ایامی چند

 

امروز یک اتفاقی برایم افتاد . هنوز هم مردد هستم که اینجا بنویسمش یا نه ؟ چون توی این مدت درست و حسابی دستگیرم شده که وبلاگ جای نوشتن بعضی چیزها نیست .

صبح بود و امتحان ایمنی داشتم . زهرا ترم قبل این درس را گذارنده واسه خاطر همین ، من امروز تنها بودم . به خیال تاکسی نبودم . تک نفری محال بود تاکسی گیرم بیاد . گفتم تا یه جایی شانسم را امتحان می کنم و بعد از فرعی پیاده می روم . اما از انجایی که امروز خیلی خوش شانس بودم اولین تاکسی جلو پایم ترمز کرد . کارخونه قند تو دلم آب شد .از ترس اینکه مبادا پشیمان شود ، زود پریدم توی تاکسی .

همه را شکل Ag و IG با دو تا اپی توپ می دیدم . که راننده رشته افکارم را پاره کرد . با این سوال :

شما دکترین ؟ 

من( ؟ ) گفتم : پرستارم . یک کم این پا و اون پا کرد و دوباره پرسید : چیزی هم از پوست می دانید ؟

دیدید؟ ما ایرونی ها این جور وقت ها ماشاء الله ( هزار ماشاءالله ) نه به زبانمان نمیاد که ، هیچ سر رشته ای هم که از موضوع نداشته باشیم و اسمش هم تا به  حال به گوشمان نخورده باشد ها ! قیافه ای می گیریم و می گوییم : آره بابا پس چی؟ فکر کردی من برگ چغندرم ؟ ! می دونم ، شما فقط بپرس !!!!!!!!من هم واسه اینکه بهم برنخورد و کلاسم پایین نیاد گفتم : یه چیزهایی می دانم ، چطور؟

که گفت : پس یک نگاهی به زخم من می اندازید؟( مچ گیری بود ) من هنوز حیران مانده بودم که گاوم زایید

اما او منتظر جواب من نشد و سرعت ماشین را اندکی کم کرد و یکدفعه دستش را آورد پشت .  راستش ته دلم خالی شد . داشتم لنگه کفشم را شل می کردم تا اگر لازم شد ازش استفاده کنم ، که دیدم بنده خدا راست میگه روی دستش نزدیک مچ واقعا یه زخم بو د که به نظر معمولی نمی آمد . من که هنوز « پوست »نخوانده بودم و حتی نمی توانستم اسمی روی زخمش بگذارم . اما ظاهرا وخیم می امد . اعتراف کردم که : بهتره به یک متخصص نشان بدهید .

از من که ناامید شد خودش شروع کرد به تعریف و بیشتر شکایت :

از اینکه این زخمی که من دیدم اولش این طوری نبوده که . در حد یک جوش ساده بود و از نظر او کم اهمیت . کم کم که به اطراف گسترده می شو د با توصیه اطرافیان به دکتر مراجعه می کند و مدتی از داروی ایشان استفاده می کند . اما داروها افاقه نمی کند و ضایعه روز به روز گسترده تر و بد شکل و شمایل تر می شود . مراجعه می کند به دکتر دوم و دکتر دوم که : آقا چرا آن پماد را کشیدی به زخمت ؟؟؟دکتر اولت درست تشخیص نداده بوده !!! از این به بعد از داروهای من استفاده کنی ها !!!

اما داروی دوم کم اثر تر از اولی . حالا هم یک سالی می شود که با این زخم زندگی می کند . در حالی که درست نمی داند چیست و اصلا نکند مسری باشد و او باید در برخورد هایش خیلی چیزها را رعایت کند و نمی داند . فکر کردم بنده خدا به چه روزی افتاده است که دست به دامن من با این قد و قواره  ریزه میزه شده  .

به یاد مریضی افتادم که در بیمارستان دیدم و مشکلی شبیه به او داشت . آنقدر ضایعه گسترش پیدا کرده بود که آخر سر دکتر تشخیص داده بود باید انگشت پایش را قطع کند . او هم با این خیال که از این درد طاقت فرسا راحت می شود ، رضایت داه بود . اما دیری نمی پاید که انگشت دوم هم دقیقا دچار همان حالت می شود . و باز هم آمپوتاسیون . هفته بعد که دیدمش یک لبخند زد و گفت : انگشت سومی هم رفت . و این در حالی بود که این بار دکتر معالج حتی سراغش هم نیامده بود . به همین راحتی ! انگار بعد از قربانی کردن 3 انگشت یک انسان فهمیده بود نمی تواند تشخیص درستی بدهد و ... قطع عضو حتی کوچکترین انگشت پا هم که باشد ، به حرف راحته . می گفت وقتی به بیمارستان آمدم فقط کمی می لنگیدم ، اما حالا می ترسم تمام پایم را از دست بدهم .

 

به آقای راننده  توصیه کردم  بهتره دستش را به هر کسی نشان ندهد تا رویش تشخیص بگذارد و دارو تجویز کند . و اینکه بهتره دستش را به یک متخصص نشان دهد و به دکتری که در مورد تشخیص مطمئن باشد اعتماد کند . و اینکه زخم را تمیز نگه دارد و به دور از گرد و خاک . و در تماس های روزانه خیلی دقت کند و چون زخم خشک بود خواستم که آن را زیاد دست کار نکند و با یک گاز رویش را بپوشاند .اینها چیزهایی بود که در آن وقت کم به ذهنم رسید . از تاکسی پیاده شدم . هر چه قدر اصرار کردم ازم کرایه نگرفت .

امروز با دیدن این راننده تاکسی ، فهمیدم این جور آدم ها کم نیستند . اشکال از کجاست ؟ آیا جامعه پزشکی و سلامت در قبال این افراد مسئول است ؟

 

آمدنت تصادفی نیست

آمدنت مقصودی به دنبال دارد

هدفی فرا راه توست

کل اراده بر این است

که کاری با دستان تو

به جایی برسد .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:29 توسط :: پرستار کوچولو ::

 

زیبا سلام

        زیبا ، هوای حوصله ام ابریست

                                               چشمی از عشق ببخشایم

                                               تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا

                         زیبا کنار حوصله ام بنشین

                         بنشین مرا به شط غزل بنشان

                         بنشان مرا به منظره عشق

                         بنشان مرا به منظره باران

                         بنشان مرابه منظره رویش

                                                            من سبز می شوم

                                                                               زیبا سلام

                        

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:27 توسط :: پرستار کوچولو ::