تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند
برف میبارد...
روشن... پاک... سبک... سرشار از سکوتی قدسی...
چشمانم را میبندم و...
می نشینم زیر برف... بر زمین تو... زیر آسمان تو و...
برکت میطلبم... از تو... فقط از تو... تو... تو...
چقدر تو نازنینی... چقدر دوستت دارم...
برای بالا آمدن باید سبک شد...
گرمای حضور تو نمی گذارد سرما آزارم دهد
اصلا مگر چیزی پیدا میشود که از جنس تو باشد و آزاردهنده باشد؟!
نه! حتی سرمای این برف نیز دلنشین است...
دانه های برف بر سرم میبارند و من دستهایم رو به آسمان توست...
از تو برکت میطلبم برای همه برای همه...
تو را سپاس میگزارم برای آنچه که  از تو ستاندم پیش از آنکه خواسته باشم
همه را دوست دارم چرا که در همه کس از روح خود نهاده ای و...
و من دوستدار آن روح پاکم...
تو را میپرستم ای زیباترین... ای لایتناهی...





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:4 توسط :: پرستار کوچولو ::

دیروز و پریروز را هم مثل چندین روز پیش افقی زندگی کردم . تمام زندگیم خلاصه شده توی تختم . نمی دانم تا کی باید سرفه کنم و بنالم . اصلا نمی دانم از کجا پیدایش شد . شاید هم از اون مریض نومونیایی توی بیمارستان گرفتم . خانم غفاری می گفت : « بعضی از مردم خیال می کنند ما پرستارها ، توی این سالها بی رحم و سنگدل و حتی بی تفاوت می شویم . اما اینطور نیست ، خودمان خیلی می شکنیم ، خیلی خرد می شویم تا بقیه قامت راست کنند و توی کوله بارشان سلامتی بگذاریم و راهیشان کنیم . »

اصلا فکر نمی کردم امتحانات را اینجوری شروع کنم . جزوه ها را شب امتحان نصفه نیمه زیر پتو بخوانم و گیج و منگ از تاثیر این همه قرص و شربت که قربونشون برم همشون هم خواب آورند ، برگه امتحان را بگذارم جلویم . و این در حالی است که بقیه شبانه روز درس می خوانند . اتفاقات غیر قابل پیش بینی این دنیا چقدر زیادند .

امروز بارون می آید . ساعت 10 کلاس دارم . گوش شیطون کر امروز یه ذره بهترم . شاید هم واسه خاطر بارون .

امروز مامان یه جوشانده تازه درست کرده بود و به خوردم داد .  یک چیزهای عجیب و خنده د اری توش بود که نگو :

گل ختمی ، پر سیاووشون ، عناب ، سپسون ، آویشن ، تخم گیشنیز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما هر چی که بود خدایی هم طعمش . هم تاثیرش از شربت برم هگزین بهتر بود .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 9:20 توسط :: پرستار کوچولو ::