
دیروز و پریروز را هم مثل چندین روز پیش افقی زندگی کردم . تمام زندگیم خلاصه شده توی تختم . نمی دانم تا کی باید سرفه کنم و بنالم . اصلا نمی دانم از کجا پیدایش شد . شاید هم از اون مریض نومونیایی توی بیمارستان گرفتم . خانم غفاری می گفت : « بعضی از مردم خیال می کنند ما پرستارها ، توی این سالها بی رحم و سنگدل و حتی بی تفاوت می شویم . اما اینطور نیست ، خودمان خیلی می شکنیم ، خیلی خرد می شویم تا بقیه قامت راست کنند و توی کوله بارشان سلامتی بگذاریم و راهیشان کنیم . »
اصلا فکر نمی کردم امتحانات را اینجوری شروع کنم . جزوه ها را شب امتحان نصفه نیمه زیر پتو بخوانم و گیج و منگ از تاثیر این همه قرص و شربت که قربونشون برم همشون هم خواب آورند ، برگه امتحان را بگذارم جلویم . و این در حالی است که بقیه شبانه روز درس می خوانند . اتفاقات غیر قابل پیش بینی این دنیا چقدر زیادند .
امروز بارون می آید . ساعت 10 کلاس دارم . گوش شیطون کر امروز یه ذره بهترم . شاید هم واسه خاطر بارون .
امروز مامان یه جوشانده تازه درست کرده بود و به خوردم داد . یک چیزهای عجیب و خنده د اری توش بود که نگو :
گل ختمی ، پر سیاووشون ، عناب ، سپسون ، آویشن ، تخم گیشنیز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما هر چی که بود خدایی هم طعمش . هم تاثیرش از شربت برم هگزین بهتر بود .