تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

دو هفته ای می شود که حسابی سرماخورده ام . انگار گلو درد و تب و بدن درد ، دل از ما بر نمی دارد . دو روز را هم ویروس های مهربان خانه نشینم کردند . تا حالا با سه شیشه شربت اسپکتورانت ، 4 بسته آموکسی سیلین ، 2 تا پنی سیلین ( از اونا که خیلی درد داره ) 1 شیشه دیفن هیدرامین ، 2 تا بسته آنتی هیستامین ، ازشان پذیرایی کرده ام . اما این مهمان های ناخوانده بی انصاف ، بعد از دو هفته هنوز هم قصد رفع زحمت ندارند . تازگی ها هر کس مرا می بیند ، فوری می پرسد : تو هنوز خوب نشدی ؟ بچه ها هم که لطف دارند و سر آمپول زدن به من نوبت گذاشته اند .

دیروز امتحان میان ترم مادران و نوزادان داشتیم . صبح که بیمارستان بودیم و من و زینب و صفا مسئولیت تروما و اطفال را داشتیم و تقریبا از همه خوشحال تر بودیم . این دو اتاق کار زیادی ندارد پس راحت می توانستیم مثل دختر های خوب ، درس بخوانیم . تقریبا همه بچه ها همراه با جزوه هایشان از رخت کن به سمت بخش ها رفتند . آخه امتحان آن هم از این درس که شوخی بردار نیست . روی چشم و هم چشمی هم که بو د ، امروز باید بی خیال همه چیز می شدی و چشمهایت جایی جز جزوه را نمی دید . بخش ها با وجود ما دیدنی شده بود . هر کسی سر جای خودش پاها را روی هم انداخته بود و درس می خواند . تازه سمانه توی راهرو راه می رفت و جمله ها را یکی یکی حفظ می کرد . اگر کاری هم پیش می آمد با صراحت می گفت : ببخشید من امروز ذهنم مشغول است و دستم به هیچ کاری نمی رود . استادمان هم که اینطور ی دید ، سعی بیهوده نکرد و این یک روز را به ما بخشید ( البته بماند که امروز حسابی تلافی فرمودند . )

با این امتحان دادنمان چه سوتی ها و دسته گل هایی که به آب ندادیم . یکی از پرستارها که انگار از این فضا حسابی به تنگ آمده بود ، که چه معنی دارد دانشجو بیمارستان را با سالن مطالعه اشتباه بگیرد !! یک مورد حسابی برای من و زینب تراشید که این مریض را ببرید برای اکو و برگردانیدش . اصلا هم متوجه نبود که ما درس داریم و و حتما وقت نداریم توی صف اکو بنشینیم . چاره ای نبود ، باید بهش یادآوری می کردیم . جزوه را جلوی صورتمان گرفته بودیم و پشت مریض راه می رفتیم که یکدفعه زینب دنگی خورد به ستون جلوی در . مریض بیچاره هم در آمد که : برو دخترم بشین درست را بخوان . من خودم می روم و بر می گردم . راه را بلدم .

همه ی بیمارستان حتی مریض ها هم دیروز فهمیدن که ماها امتحان داریم . حتی دکتر مغز و اعصاب بیمارستانمان هم بی نصیب نماند . دکتر طبق عادت معمول ، کیفش را گذاشته بود روی یکی از صندلی ها و رفته بود برای راند . من هم که تمام مدت با جزوه هایم راه می رفتم و چیز دیگری را جلویم نمی دیدم ، صاف نشستم روی کیف جناب دکتر . و جالب اینکه بس که کیفش نرم بود ( فکر کنم توش بالشت گذاشته بود یا اینکه از پَر ، پُرش کرده بود برای شب کاری ها ) اصلا متوجه نشدم . تا اینکه دکتر آهنگ رفتن کردندو د ربه در به دنبال کیفشان ، غافل از اینکه  ..... کلی مایه خجالت شد . ولی خودمانیم ها تمام چروک های کیفش صاف شد. خُب کیف دکتر نباید به این نرم و نازکی باشد دیگه ، تقصیر من چی بود ؟

پریسا هم که عادت دارد با صدای بلند درس بخواند واگر نه یک کلمه از جزوه را متوجه نمی شود ، صندلی را از داخل ایستگاه برداشته بود و برای اینکه حواسش به ماپرت نشود ، آن را گذاشته بود پشت به دیوار استیشن و با صدای بلند درس می خواند . که البته این عادت عجیب و فوق العاده عجیب برایش درد سر ساز شده بود . از آنجایی که بیمارستان محل رفت و آمد عموم است پریسا را مجبور به سانسور برخی کلمات ناجور جزوه می کرد . و پریسا به جای آنها کلمه « بوووووق » را جایگزین می کرد . و چیزی شبیه به بوق بوق کردن میشد و گاهی استیشن را از خنده منفجر می کرد .

بیماری بوق سه حالت دارد : بوق ، بوق و بوق  

هر کسی بی کار می شد جزوه ما را برمی داشت و ازمان سوال می پرسید .خیلی ها را هم به یاد دوران دانشجویی خودشان و شب امتحان و پاس کردن این درس ها انداختیم .

بچه های سایر بخش ها به اندازه ماآزاد نبودند . اساتیدمان درس خواندن حین کار آموز ی را قد غن کرده بودند . ولی مگه میشد ؟ بچه ها هم قاچاقی محموله ( جزوه ها ) را وارد بخش کرده بودند . و وقتی استاد سر می رسید آنها را با همکاری بیماران زیر بالشت ها یا پتو قایم می کردند . اما یکی از مریض ها یک سوتی بزرگ میده و وقت تحویل دادن مریض به مربی مان به خیال اینکه بچه ها دارند می روند و جزوه زیر بالشت جا نماند ، محبت می کند ، آن را از مخفی گاه ( زیر پتو )  بیرون می آورد و به دست الهه می ده و می گوید : بیا عزیزم ، دفتر مشقت را بگیر ؛ حالا اینجا گم میشه . و همه چیز لو می رود .

امروز هم به هر کس می رسیدیم ، از انتظامات گرفته تا همان آقای دکتر ، از نتیجه امنحانمان می پرسیدند .

                    

                                  ***                                                        ***

برایم دعا کنید تا زود تر خوب بشوم . توی این هیرو ویر امتحانات به سلامتی بیش از هر چیز دیگر ی احتیاج دارم .  




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 19:45 توسط :: پرستار کوچولو ::

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

 

 

و دلم باز تنگ است

 

 

بی خیالی سپر هر درد است

 

 

باز هم می خندم

 

 

آنقدر می خندم ، که غم از روی رود




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:50 توسط :: پرستار کوچولو ::

این هفته سهم ما از بخش مردان و زنان که با هم می گذراندیم تمام شد و رفتیم اتفاقات . همان بخش پلوغ معمول . من و صفا و زینب تریاژ بودیم و سرمان به اندازه ی بچه های دیگر شلوغ نبود . در این دو روز فقط سه تا لاین گیری داشتیم که نصیب هر سه تایمان شد . بیماران اتفاقات سرسخت تر از مریض های بخش هستند . فورا از روی اتیکت یا تگ ما می فهمند دانشجو هستیم و آ ن وقت است که جیغ و دادشان بالا می رود که چی ؟ نمی خواهیم این بچه ها ما را سوراخ سوراخ کنند . جوری می گویند سوراخ سوراخ انگار واقعا توی بدنشان یک سوراخ بزرگ بوجود می آید و از هر کدام از سوراخ ها خون از بدنشان نشت می کند . مریض من که به محض اینکه نیدل را روی پوستش می گذاشتم و او آن را احساس می کرد داد و ناله را سر می داد . این مریض ها اعتماد به نفس آدم را می گیرند . نمی دانی چی بهشان بگویی ؟

آقا ما دانشجوها مشکل داریم . ! یکی نیست در مقابل این رفتارها از ما دفاع کند ؟ یکی نیست معنای بیمارستان آموزشی ، درمانی را برای مردم باز کند ؟ یکی نیست بهشان بگوید اگر الان شما را سوراخ سوراخ نکنیم ، فردا که پرستار شدیم هم نباید انتظار care خوب داشته باشید ؟ یکی نیست به یک خانم دیابتی pregnant با آن ادم شدید بگوید که طبیعتا لاین گیری مشکلی دارد ؟ در اتفاقات که اکثر مردم اجازه انجام کار زیادی را به دانشجو ها نمی دهند. مگر اینکه پدربزرگ و مادر بزرگ ها با ما همکاری کنند .

جدا از اینها و به امید روزی که دید مردم تازه شود ، این روزها سوچر زدن را تمرین می کنیم . من که هنوز دل و جراتش را پیدا نکردم . مورد بعدی مال من هست . هنوز که امتحانش نکرده ام اما فکر کنم از عهده اش بر بیام . سه شنبه یک مریض هیستریک داشتیم . توی روانشناسی در مورد این جور مریض ها خوانده بودیم اما تا حالا ندیده بودم . وقتی دکتر رفلکس هایش را چک کرد و همه خوب بود ، اشاره ای کرد که نگرانش نباشید . بعد که انگار قصد رفتن نداشت O2 برایش وصل کردیم .پرسیدم اگر باز هم نمایش در آورد چه کار می کنید ؟ آب مقطر . یک اصطلاحی هم داشت که یادم نماند . گویا درد زیادی برای مریض داشت . خودم دیدم که به محض تزریق ، مریض مثل فنر از جا پرید . فکر کنم تا همیشه یادش بماند که بیمارستان جای خوبی برای حل بعضی مشکلات آن هم با این کمبود فضا و تخت نیست .

دختر خانمی هم آمده بود که گویا صبح زود و ناشتا دو تا قرص نا قابل خورده بود و کمی هم  احساس دل در د داشت . اما یک دفعه به سرش می زند که بیاد بیمارستان و تقاضای NG به دکتر بده . شاید به این خاطر که فردا به دوستانش فخر بفروشد یا برای فرار از مدرسه رفتن . کسی چه میداند . خیال می کرد NG شکلات است . ما که هنوز دل و جرات NG گذاشتن و تحمل رفتارهاي مريض حين انجام اين كار راپیدا نكرده ايم .ريلكس نشسته بود و استادمان برايش توضيح ميداد که مي خواهيم چه كار كنيم ،اون هم بفهمي نفهمي ذوق مي کرد . اما فقط این را بگویم که یک دقیقه نگذشته بود که داد می زد کجا را باید امضا کنم تا بگذارید بروم ؟ ! بی خیالی بعضی مردم در مقابل علائم بیماری  کجا و این جور تقاضاهای بعضی دیگر کجا ! می بینید تمام مدت مشغول درس عبرت دادن به این و آن بودیم .

آخر ساعت بود و توی استیشن نشسته بودیم و هیچ کدام نا نداشتیم که آ قای دکتر ( غ ) دکتر جوان و شاد و شنگول بیمارستانمان با عجله می رفتند برای گرفتن Bone marrow . ما ها را که دیدند طبق معمول دست هایشان را توی هوا تکان دادند که به قول خودشان یعنی : پشت سر من بدویین بیاین . بیمار خانمی بود که برای تشخیص ، نمونه مغز استخوان را از پشتش گرفتند . هیچی نمی توانم بگویم مگر اینکه خدا نصیب هیچ بنده ای نکند . توی بیمارستان آدم قدر سلامتی اش را بیشتر می داند . شوهر خانم به محض اینکه دیده بود بستری شدن زنش در بیمارستان زیادی طول کشیده است و نکند بیماری واگیر داری داشته باشد ، طاقت از دست داده بود و فکرتجدید فراش به سرش زده بود و همسرش را گوشه بیمارستان رها کرده بود به امان خدا .

همین الان که ما راحت و آرام توی خانه هایمان نشسته ایم ، یک گوشه ای ، روی تخت یک بیمارستانی خدا می داند توی دل یکی از ماها که مثلا اسممان آدم هست چی می گذره ؟




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:54 توسط :: پرستار کوچولو ::