تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

باز هم سلام . بالاخره ماه رمضان هم تمام شد . به خودم قول د اده بودم بعد ا زماه دیگه آدم بشوم و مثل دختر های خوب بشینم سر درس خواندنم . ( آخه تا خود عید فطر لای جزوه هام را باز نکردم ) نشون به اون نشون که کنفرانسم را هم عقب انداختم . روز عید رفتیم خاوران . آخ که چه قدر این روستا را دوست دارم . راستش من را یاد بچگی ها می اندازد . یاد وقتی که هممان فسقلی بودیم و با چه حال و هوایی و چه خیال راحتی میان کوچه باغ ها می دویدیم و بازی می کردیم . منظورم این نیست که حالا خیلی بزرگ شدیم . اما هنوز هم وقتی میرویم آنجا یکی از سر گرمی های اصلی مان ، شب ها دور هم جمع شدن و عکس های قدیمی را ورق زدن است . فقط عکس زهرا این وسط نیست . یادش افتادم دلم برایش تنگ شد . سر نماز عید فطر ، توی اون شلوغ پلوغی ، جانمازش را پهن کرده بود اون وسط و هیچ کس هم نمی توانست از آنجا رد بشه مگر اینکه روی جانماز پرنسیس خانوم پا بگذارد .و اگه خدای نکرده پیش می آمد داد می زد که خانم مگرنمی گویم این جانماز است ، پاتو بردار . مگر نمی بینی ؟ خدا را شکر که زود نماز را خواندن و اگر نه که گیس و گیس کشی می شد  به خدا .

کلی هم درس خواندم .تمام راه را توی ماشین physical examination  می خواندم . از ترم قبل ، همین طور یک دفعه ا ی، بین من و پریسا قراری پیش آمد. با یک sms در یک زمان شروع می کردیم به خواندن یکی از درس ها .همان طور اس ام اسکی هم با هم رفع اشکال می کنیم . وقتی جمعه  پیشنهاد دا دمن هم قبول کردم . کتاب را بردم توی ماشین و شروع کردیم . اصلا فکر نمی کردم درس خواندن توی ماشین اینقدر کیف داشته باشد . آنجا هم همه چیز را روی زهرا خانم تست می کردم . و حالا هم با عروسک ها . اصولا این جور درس ها را اینطوری می خوانم . یه کیس بیمار و من هم پرستار اون بخت برگشته .

دارد از درس هایم خوشم میاد . شاید چون ارتباطم باهاشون پخته تر شده . این ترم عاشق قلبم . می میرم برای کوچولوهای اطفال .از  سرک کشیدن توی ذهنیات آدم های نوروزی و سایکوزی خوشم میاد . فقط کماکان رابطه ام با بهداشت جامعه خوب نیست و حوصله ام را سر می برد . مشکلم هم توی مادر و نوزاد ( به قول بچه ها ننه و بچه ) خیلی حاد شده است . دیگه نمی شود بی خیال شد .  تصمیم دارم از مادر نوزاد 1 شروع کنم به خواندن . همه چیز از یادم رفته است . فکر کنم گنجایش مغزم پر شده . اسمش را هنوز پیدا نکردم . فکر کنم خودم کشفش کردم .

فردا باز هم باید برویم اتاق عمل . شده قضیه پارسال . دست از سر ما بر نمی دارند . آخه ما 8 جلسه توی اتاق عمل چه کار کنیم ؟ بابا اتاق عمل جای ما نیست . جای بچه های اتاق عمل و هوش بری است . ما آنجا جز نخودی بودن و سوتی دادن که کاری نداریم . جای ما توی بخش هاست . بابا آنجا برای خودمان کسی هستیم ، برو بیایی داریم . نمونه ی دیگرش کارآموزی های بهداشت است . از صبح تاظهر مگس می پرانیم . اگه مراجعه کننده ای هم بیاید اولویت با بچه های رشته ی بهداشت است . چهارشنبه ی پیش آقای جعفری هم با ما بود ،یعنی هست ، چون هم گروهیم . مدام خانم های حامله می آمدند . یکی ضعف کرده بود ، یکی حال vomit داشت . یکی هم الکی ناز می کرد . اون بیچاره هم بیرون نشسته بود و مدام ناله می کرد که آخه من را برای چی فرستاده اند اینجا . تا اینکه یکی از خانم ها  فوری بچه ا ش را داد بغل آقای جعفری تا نگهش دارد و سرگرم شود . با یک حالت قشنگی بچه تکان می داد که بیا و ببین . کلی ازش خندیدیم .

 آخه این هم شد کار؟ شد برنامه ریزی ؟ میگن چرا پرستاری پیشرفت نمی کند . آخه هیچی تو این مملکت سر جای خودش نیست .

دارم حرف های سیاسی از خودم در می کنم .  پس چون دوست ندارم در وبلاگم تخته بشه و اینکه فردا مادرنوزاد دارم و دلم نمی خواهد دوباره سر کلاس سوتی بدم بقیه ی حرفها و گلایه هایم را قورت می دم و می روم سر درس و مشقم .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 17:29 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز فهمیدم منصور دانشکده ی ما رشته فوریت های پزشکی قبول شده . چه قدر برایش خوشحال شدم . صبح اول وقت بود . توی بیمارستان بودم و خانم عبدالقاسمی تازه سخنرانی را شروع کرده بود که منصور زنگ زد . مربی ما هم حساس ! فقط توانستم بهش بگم فعلا نمی توانم صحبت کنم و بعد تماس بگیرد . اما یک ساعت بعد که تو اتاق عمل بودم و اسکراپ شده بودم دوباره زنگ زد که همه یه جوری نگاهم کردند . چند تا هم اس ام اس فرستاد . از خانه هم زنگ زدند . ازیک طرف دلم شور افتاده بود و از یک طرف توی اتاق عمل نمی توانستم جواب بدم .وقتی رفتیم ریکاوری و موبایلم را روشن کردم فهمیدم قضیه از چه قراره. انگار روزی که بفهمم پوریا دانشگاه قبول شده خوشحال شدم . باورم نمیشه از ترم بعد منصور بیاد دانشگاه ما . همین جا . فکر کن !




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:31 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز اتاق عمل روز چندان شلوغی را نداشت . از هفته ی پیش دیگر ترس و شیطنت و کنار کشیدن از محیط جدید را گذاشتیم کنار و به فضای نا آشنا عادت کردیم . امروز خانم عبد القاسمی در مور CPR برایمان گفت ؛ D/Cshock و با خیلی از وسایل که برایمان عجیب و غول آسا بود آشنا شدیم . گرچه هفته ی پیش همه ی پرسنل اتاق عمل را کچل کردیم بس که پرسیدیم : این چیه؟ اون چیه ؟ این چطور روشن میشه ؟ اون چه طور کار می کند ؟ این صدا چیه ؟ اون عدد ها یعنی چی ؟ و...

اموز خانم عبد القاسمی گیر داده بود به من . هر چی یادمان می داد ، بعدش این جمله را رو به من تکرار می کرد : «حالا شما بیا یک بار انجام بده » آخرش که اقدامات ریکاوری و دستگاهها و مانیتور هایی که باید به مریض وصل شود را روی ماکت آموزش داد تا پیش زمینه ای باشد برای رو به رو شدن با مریض واقعی ، خودم بعد از اتمام توضیحاتشان گفتم : حالا من بیام یک دور انجام بدم ؟ که همه کلی خندیدند .

چند نفر از پسر های پرستاری 83 ( جا مانده از گروه مهاجر ) هم امروز با ما بودند . اصلا باورم نمی شد که اینقدر مسلط و خوب باشند . خیلی چیزها را امروز از آنها یا دگرفتیم . تجربه هایشان را بی منت و با علاقه در اختیارمان می گذاشتند و از هیچ کمکی دریغ نکردند . اوایل که وارد رشته ی پرستاری شدم و قبل از آن ، خیال می کردم پرستاری یک کار کاملا زنانه است . راستش از پرستارهای مرد خنده ام می گرفت . اما با شروع کارآموزی ها ، با چیزهایی که دیدم ، نظرم خیلی تغییر کرد . حالا فکر می کنم پرستاری یک کار مردانه و زنانه است .با اینکه فقط ۳ درصد از پرستارهای کشور ما را مرد ها شامل می شوند. یک چیز مهم در پرستاری توان و قدرت بدنی است .زور بازو . پسر ها حتی در ماساژ قلبی خیلی بهتر از ما عمل می کنند . خشونت مردانه اینجا هم لازم است .

یک آبروریزیشن هم امروز شد . بچه ها رفته بودند اتاق های عمل . من هم با عجله یک ماسک برداشتم و رفتم داخل . غافل از اینکه آن را پشت و رو بستم . و مدتی همین طوری این ور و اون ور می رفتم . تا اینکه یکی از همین گروه مهاجر متوجه شد و بعدش هم « عیب ندارد ، یاد می گیری »

بیمارمان مریض چشمی بود . منتقلش کردیم به ریکاوری . به هوش که می آمد ، صدایش که می کردم نمیدانم چه طور شد که فکر کرد من دکترش هستم . یک کم که گذشت و دیدم نه خیر فایده ندارد. این در عالم بی هوشی و هشیاری واقعا خیال می کند دکترش هستم . و هیچ جور هم از این سوء تفاهم بیرون نمی آید پس

اون گفت : (خانم دکتر ! صفحه ی سیاه جلوی چشمم را برداشتی ؟ )

گفتم : ( برداشتم مادر جان ، خیالت راحت )

گفت : ( خدا عمرت بده . حلالم کن . کی خوب میشم ؟ )

گفتم : ( هفته ی دیگه ! )

گفت : ( دستت درد نکنه . کی دوباره خدمت برسم ؟ )

گفتم : ( دو روز دیگه ! )

گفت : ( خوشبخت بشی ، برات دعا می کنم )




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:38 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز برگشتیم به سالهای قدیم و یاد مکتب ها را زنده کردیم . ساعت 5-3 کلاس داشتیم و طبق معمول این ساعت روز روزه برده بودمان و خودمان را پاکشان رساندیم به سالن 7 که با در بسته رو به رو شدیم . اول خیال کردیم بچه های این کلاس گیر یکی از این استادهای سمج افتادند که تا آخرین دقیقه ها کوتاه بیا نیست و کلی برایشان دل سوزاندیم . اما بعد دیدیم نه ، هیچ استادی به این بی رحمی نیست ، اصلا کسی توی این کلاس نیست . اما در قفل بود ( یا قفلش کرده بودند ، ما نمی دانیم ! ) . کلاس را هم با این مسائل پیش پا افتاده نمی شود تعطیل کرد که !استاد که آمدند شورا بر این شد که کلاس را توی نمازخانه ی دانشکده برگزار کنیم . یک تنوع جالب بو د. اولش حسابی استقبال کردیم . دور هم مثل یک دایره ی بزرگ ، چهار زانو ، نشستیم و کلاس رسما آغاز شد . و شیطنت ما هم . ازحرف های یواشکی گرفته تا موشک بازی . و فکر می کردیم خوش به حال بچه های قدیم . همینه که می گن سه کلاس اون موقع ، سوادش از ماها بیشتر بود .

اما این جو جدید و جذابیتش زیاد دوام نیاورد . آنجا بود که آه و ناله مان از کمر درد و پا درد و قوز در آوردن به هوا رفت . پسر ها که از بس غرولند کردند بعد از رست دیگه خودشان نیامدند . با رفتن آنها ما هم روربایستی را کنار گذاشتیم و مثل بچه های دبستانی روی زمین دراز کشیده بودیم و جزوه می نوشتیم . تمام هیبت دانشگاه و دانشجو شکسته شده بود . و چه حالی داشت اینجوری گوش دادن به مبحث قلب . به قول استادمان « 50 سال دیگه هم که بگذرد ، شما ها قلب را تمام نمی کنید »

خلاصه امروز کلاسمان خیلی دلی بود .



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:21 توسط :: پرستار کوچولو ::

یه قاصدک اومده کنار پنجره . دارم نگاهش می کنم ، داره نگاهم می کنه . چه عصر آرامی . هه ! خنده ام می گیره .  دارند خانه ی همسایمان را می کوبند تا از ان ساخنمان های بلند بسازند . صدای بیل و کلنگشان امروز اعصاب همه را ریخته بود به هم . با خیلی از اتفاقات و دغدغه های امروز که کم از بمب نداشتند . تازه ادامه خیلی شان هم برای فردا هست . چقـــــــــــــــــــــد رخسته ام . ولی چرا حس می کنم عصر آرامی است ؟

در خانه رو که باز می کردم آقای بردبار را دیدم که ملیکا را رساند خانه . ماشاءالله با اون مانتو شلوار و مقنعه و اون جثه ی ریزه میزه مثل یه عروسک ناز شده بود . از دور برام دست تکان داد و بلند گفت : سلام خاله حوریا . من هم برایش دست تکان دادم .  

قاصدکه گیر کرده به پنجره ام . وقتی دیدمش یاد روزی افتادم که با صفا یه دسته گل قاصدک چیدیم و قدم زنان رفتیم تا خوابگاه . از همین عصر های آرام بود ! می گن قاصدک ها قاصداند . وقتی دیدیشون باهاشون حرف بزن . خبر بده ، حرف دل بده تابرسانند . اون روز با صفا شروع کردیم به دونه دونه جدا کردن این قاصدک ها از اون دسته ی بزرگ . و پیغام دادن به این ور و اون ور . اولش پیام های عشقولانه ، بعد هم دیدم انگار قاصدک ها تمامی ندارند ، پیام ها نیمه عشقولانه شد . آخرش هم : «برو به فلانی بگو اگه نیایی بدهی ات را باهام صاف کنی میام حسابت رو می رسم ها . برو به فلانی بگو یکی طلبت ، سر کنفرانس من سوال های زیادی می پرسی ؟»

راستی چرا ما آدم ها این جوری  هستیم ؟چرا خیلی زود همه چیز برایمان عادی می شود و دلمون رو می زند ؟ اگه اون روز فقط یه قاصدک بود بهترین و زیبا ترین پیام ها را برای بهترینمان می دادیم ولی تا زیاد شد ...... چرا مثل بچه ها باید مدام همه چیز را ار جلویمان بردارند تا تمنّایش را داشته باشیم ؟ چرا یادمان می رو چیز هایی که داریم یه روزی برایمان آرزو بود ؟

نه خیر! این قاصک ول کن  نیست . نکنه واقعا" پیامی برایم آورده ؟

 

قاصدک !هان چه خبر آوردی ؟

از کجا ، از که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی           اما .... اما

                                               گرد بام و بر من

                                                                    بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه زدیّار دیاری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

                                                     برو آنجا که تو را منتظرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

                    که دروغی تو دروغ

                                            که فریبی تو فریب

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جایی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی ورزند

خردک شرری هست هنوز

                  قاصدک ، ابرهای همه عالم شب و روز

                  در دلم می گریند .

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:6 توسط :: پرستار کوچولو ::

 خرد و خسته از دانشکده برگشتم . حساب کن صبح تا ظهر کار آموزی باشی از ساعت 1 تا 5 هم فیکس بری سر کلاس و از بیماری و مرض برایت بگویند . حالا هم کجا تا شب . کار آموزی های ترم جدید 3 روز در هفته است . دوشنبه ، سه شنبه و چهارشنبه . دوشنبه و سه شنبه بیمارستان و چهارشنبه ها مرکز بهداشت . دیروز و امروز هم گروه ما اتاق عمل بود . یکشنبه بود که برنامه ها برای این هفته تنظیم شد و کار آموزی ها به راه . اما گروه بدشانسه ، ما بودیم . چون هنوز روپوش سبز اتاق عمل ما حاضر نبود . روز دوشنبه ، هر کدام با یک روپوش سفید زیر بغل ، شرف یاب شدیم به اتاق عمل . به محض اینکه من و زهرا پایمان را گذاشتیم داخل ، چند عدد از ما بهتران جلویمان سبز شد . درست که به این موجودات سبز دقیق شدیم ، دیدم انگار اینا آشنا می زنند . بله ، بچه های خودمان بودند با آن شکل و شمایل . مجبور شده بودند از روپوش های اضافی همان جا استفاده کنند . من و زهرا هم کلی معطل کردیم که شاید فرجی شود و از دست این لباس ها راحت شویم ، که نشد . شروع کردیم به جست و جوی لباس سایز خودمان . من و زهرا را که روی هم می گذاشتی شاید توی یکی از پاچه ی شلوار ها جا می شدیم . بعد یه چیزی شدیم با این اوصاف : روپوش من تا پاشنه ی پایم طول داشت و به اندازه ی سه تا آدم دیگر عرض . جیب هایش هم از زیر زانو هایم تازه شروع میشد . باید خم می شدم تا دستم را درون جیبم کنم . مقنعه ها انگار از دهان بز بیرون امده باشد ، توی پاچه ی شلوار ها هم دو تا هندوانه را قشنگ می شد قایم کرد . بعد از کلی غرغر کردن و بد و بیراه گفتن به این بی نظمی های دانشکده ، با دمپایی های لنگه به لنگه ، رسما وارد بخش اتاق عمل و ریکاوری و غیره و ذلک شدیم . این اولین ورودم به اتاق عمل را هیچ وقت فراموش نمی کنم .

از همان ابتدا ترجیح دادیم با این تیپ و شکل و شمایل high class فعلا در همان اتاق اول که مریضی هم نبود و مخصوص وسایل بود بایستیم تا نکند آدم آشنایی ما را ببیند و اگر بشناسد ،که بعید می دانستم ،آبرویمان بیش از این بالا و پایین نشود . با موبایل هایمان هم چندتایی عکس با ژست های مختلف از هم گرفتیم ، یادگاری . هر لحظه ممکن بود یکی پیدا شود و یک جارو بده دست ما تا کف اتاق عمل را تمیز کنیم . مربی مان که رسیدند اول یک عالمه از کار این چرخ گردو ن که توانسته بود در عرض چند دقیقه از آن دختر خانم های جوان و عطر و ادکلن زده و خوش تیپ و خوشگل ( خودمان را میگم ها ! ) چنین قیافه های بسازد ، در مانده شدو در عجب ماند . بعد شروع کرد به آموزش ماها . نحوه ی اسکراپ شدن را توضیح داد و بعد هر کدام به نوبت اسکراپ شدیم . کلی هم بابت اینکه بعد از شستن دست ها در حالی که آنها را بالا گرفته بودیم باید با پهلو یا پشت در اتاق عمل را باز می کردیم خوشمان آمد . خلاصه با در اتاق عمل کلی تفریح کردیم . چیز جالب این بود که آنجا آدم بی ادب توی ذوق نمی زد بلکه با کلاس جلوه می کرد . چون بعد از استفاده از هر چیزی باید با خیال راحت آن را پرت می کردی روی زمین . این مرحله که تمام شد ، رفتیم سمت ریکاوری و اتاق های عمل .

خدایا اینجا دیگه کجا بود . ! این خوش تیپ های شیطون و شر و شاد تا رسیدند به آنجا انگار طلسمشان کرده باشی ، هممان  گوشه ای ا زریکاوری چسبیدیم به هم . مات و مبهوت فضا . اتاق ها تا نیمه با کاشی های سبز پوشیده شده بود . سقف و در و دیوار سبز ، آدم ها سبز ، پارچه ها و ملحفه ها سبز و همه چیز به طرز چندش آوری سبز بود. مریض ها بی هوش یا با رنگ و روی پریده از ترس و وحشت عمل . وقتی نگاهت می کردند انگار یا تو را نمی دیدند یا ازت وحشت داشتند . پرسنل آنجا هم با پرستاران سایر بخش ها حتی اتفاقات با آن همه استرس و شلوغی ، خیلی تفاوت داشتند . دلمرده و افسرده و خسته به نظر می رسیدند . قیافه هایمان دیدنی بود ، دیدنی تر هم شد . مثل اسرای جنگی به ردیف تکیه داده بودیم به دیوار . ما که وارد هر بخشی می شدیم در شیطونی کم نمی آوردیم حالا حتی با هم حرف هم نمی زدیم .

واقعا نمی شد این محیط را کمی شادترکرد ؟؟؟ چرا اینجا اینقد ربا بخش های دیگر تفاوت داشت ؟ بخش آرامی بود ، نه ویزیتور مریض بود که بخواهی با او سرو کله بزنی ، نه مریض هوش و حواس درست و حسابی داشت که بخواهد آدم را اذیت کند، نه کار به آن صورت شلوغی داشت . ولی چرا دلمان می خواست فرار کنیم ؟؟ پرسنا اینجا چه گناهی کرده اند که باید هر روز و هر شب این محیط را تحمل کنند ؟ توی ذهنم CCU را با اینجا مقایسه کردم . اتاق به رنگ صورتی ، به در و دیوار پوستر چسبانده اند ، با اشعاری از سهراب با آن منظره های شاد و آرامش بخش . با تصویر یک قلب بزرگ که روی آن توصیه هایی برای بیماران قلبی نوشته شده است . کارت های رنگارنگ تزیین شده با روبان های زیبا که روی انها داروهای قلبی نوشته شده است . به در و دیوار استیشن پرستار های خوش ذوق گل خشک چسبانده اند . اما اینجا؟ ...

ما که بیمار نبودیم و قرار نبود عمل بشویم و کسی هم کاری به کارمان نداشت ؛ بادیدن آن محیط دچار اضطراب شده بودیم و رنگ به رویمان نبود ، خدا به داد مریض ها برسد .  نمی دانم آیا همه ی اتاق عمل و ریکاوری های بیمارستان های عمومی همین وضع را دارد یا نه ؟

خدا را شکر مربی مان به دادمان رسید و قبل از اینکه یه دستمال دست بگیریم و زار زار گریه کنیم ، از آنجا نجاتمان داد . دو به دو تقسیم شدیم . هر دو نفر یک اتاق عمل . تا کار پرستار سرجیکال و اسکراپ و جزئیات استریل نگه داشتن وسایل را از نزدیک ببینیم . من و فاطمه هم رفتیم اتاق یک . عملS/C بود . خدا را شکر که قبل از عمل چشمم به  اتاق عمل نیفتاده بود واگر نه عمرا حاضر می شدم روی این تخت بخوابم . من و فاطمه ، دو تا نخودی ترسیده ، یه گوشه ایستاده بودیم و فقط نگاه می کردیم . 5 دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که فاطمه با دیدن صحنه های خون آلود ضعف کرد و افتاد روی دست من . بردمش اتاق رست و خواباندمش روی تخت و این در و اون در زدن برای جمع کردن وسایل درست کردن یک آب قند ساده ؛ که مگر یافت می شد ! با یک لیوان آب قند و یک مقدار شکلات ، آب نبات بچه ها فاطمه را رو به راه کردم و با مریض برگشتیم ریکاوری . گروه های دیگر هم هر کدام با یک نفر غشی که روی دوششان یدک می کشیدند ، برگشتند . مربی مان تازه شروع کرده بود به توضیح وسایل ریکاوری و اقدامات آنجا ، که در پی یک تلفن مهم مجبور شد بخش را ترک کند . ما هم از خدا خواسته ساعت هنوز 11 نشده بود که کیف و کلاسورمان را برداشتیم و زدیم به چاک .

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:15 توسط :: پرستار کوچولو ::