چند روزی می شود که ماه رمضان شروع شده و هممون به یک مهمانی بزرگ دعوت شدیم . البته به استثنای من که امسال یک روز در میان دعوت شدم . از دست بابا و این عمه خانوم . عمه اول ماه رمضان زنگ زد و اتمام حجت کرد که اگه من روزه بگیرم دیگه نه من ، نه او . تمام دعاهایی که برای چشمم کرده از خدا پس می گیرد . من هم شدم مثل چراغ شارژی ! یه روز کامل شارژ می شوم و یه روز کامل شارژ خالی می کنم . یه روز مهمون سفره ی بابا و یه روز مهمون سفره ی خدا.
چند روز پیش با یکی تلفنی حرف زدم . ! اگه گفتین با کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با امــــــــــــــــــام جمـــــــــــــعه مان . !!!!!!!!!!!
تلفن زدم ازشون مساله پرسیدم . تجربه ی اولم بود . تا حالا با یه آخوند هم کلام نشده بودم ، اون هم تلفنی . مساله ی قطره ریختن توی چشم و روزه را پرسیدم . تا گفتم : وقتی که قطره می ریزم تلخی دارو را در گلویم احساس می کنم و تکلیف این روزه ی ما چی میشه؟ نکند باطل می شود و من الکی تا شب گرسنگی می کشم ، حاج آقا در آمد که : چشم چه ربطی به دهان دارد ؟ چشم کجا ، دهان کجا ! می خواستم بگم : حاج آقا شما که توی گلوی من نیستی ! اما محترمانه گفتم : چرا ، ربط دارد .( همین که من می گم ) که او هم جواب داد « اگر به دهانتان وارد شد فقط کافیست آب دهان را دور بریزید . » دوباره آمدم بگویم : من کی گفتم دهان . گفتم گلو ( حلق ) . یه قطره تا برسد به دهان چیزی ازش نمی ماند که ؟! . اما دیدم وارد بحث های پزشکی با حاج آقا نشوم ، بهتره . فوری یک عالمه تشکر ، تند تند تحویلش دادم و قبولی طاعاتی و التماس دعایی و خداحافظ شما . کار کار خودم بود . بعد از هر بار قطره ریختن جمیع حالات را امتحان کردم ، نشسته ، خوابیده به پشت ، به پهلو و ... ولی فایده نداشت که . تا اینکه امروز که بعد از چکاندن آن دردانه قطره گوشه چشمم را گرفته بودم و فکر می کردم ایندفعه چه کار کنم . از دنیای تفکرات عجیبا غریبا که بیرون امدم تازه دیدم 4-3 دقیقه ای گذشته و دستم ( که تعجب کرده بود ) دیگه دارد خواب می رود . اما ، اما این بار دیگه از تلخی خبری نبود . آره ، همیشه فکر می کردم خدائیش کی میاد 3 دقیقه گوشه ی چشمش را فشار بده . 30 ثانیه ای کافیست مثلا . اما حالا می فهمم که هر چقدر گوشه ی چشم را بیشتر نگه داری جذب دارو سریعتر و بهتر می شود ، تو شک و شبهه ی باطل شدن روزه ات هم نمی افتی . و اینطور مشکل ما کمی حل شد .
دو روز است مامان با دل روزه برای خودش بساط رب گیری راه انداخته . سینی ها را هم روی تخت توی حیاط گذاشته است . من نمی فهمم ( یکی به من از سرّ این کار خبر بده ) از کی تا حالا گربه ها عاشق سینه چاک گوجه فرنگی شده اند .با این ضعف روزه کارمان شده است دنبال گربه دویدن تا مبادا خدایی نکرده زبونم لال، ناخنکی به این سینی های قرمز بزند . الان هم یه چشمم به مانیتور است تا غلط غلوط تایپ نکنم و یه چشمم هم از پنجره حیاط را می پاید .
داره غروب می شود . دیگه دستم برای چرند نوشتن جان ندارد . فشارم هم دارد سیر نزولی اش را طی می کند .
بعد فهمیدم مهم نیست اگه مثلا یک هفته بگذره و کسی سراغی ازت نگیره . اصلا مهم نیست وقتی شادی کسی نباشد تا با تو بخندد . این مهم است که وقتی غمگینی آدم هایی اطرافت باشند که حس کنی با حضورشان تنها نیستی . کی باورش میشد « منیا » دختر کوچک و خوشگلش را بزند به این خاطر که چرا وقتی من خوابیدم صدای تلوزیون را بالا برده . ! فهمیدم وقتی کسی تنهاست ، به خصوص اگر بیمار باشد و درد که امان آدم را می برد همراهش باشد حتی شنیدن صدای SMS گوشی برای او مساوی با یک دنیا شادی است ، مساوی با یه دوست است که نشان داده الان به یادش است و این احساس همانی است که بیش از هر چیزی بهش احتیاج دارد . و فهمیدم بی توقع مهربان باشم .
با چیزهایی که دیدم درس های بزرگی گرفتم :
1- حالا می فهمم که چرا اساتیدمان مرتب بهمان گوشزد می کنند که قبل از انجام هر پرسیجری حتی ساده ترین آنها برای مریض توضیح و ازش اجازه بگیریم و اصطلاح حمله کردن به مریض را به کار می بردند . اینقدر بهمان می گویند که سر امتحان اصول و فنون عادت کرده بودیم اول که وارد اتاق می شویم چشم هایمان را ببندیم و دهانمان را باز کنیم و بلند بلند بگوییم « اول برای مریض توضیح می دهیم » اما در کار آموزی ها کمتر این کار را حتی با صدای کوتاه ، انجام دادم . اما خودم حین انجام برخی آزمایشات از رعایت نشدن این مورد خیلی رنج بردم یادم باشد اگه بیمارم بداند می خواهم چه کار کنم بیشتر با من همکاری خواهد کرد لازم نیست دقیقا باند منظورم چیست فقط کافی است قبلش بهمن اعتماد کند . بیمار من یک انسان است با تمام حقوق انسانی .
2- یادم باشه آدم وقتی مریض میشه بد اخلاق میشه ، کم صبر و تحمل میشه ، ایراد گیر و عصبانی میشه ، دل نازک میشه . خودم را یادم بیاد . پس مریض بد اخلاق معنی نداره . بیمار ( به ناچار و بی اراده ) مساوی است با بد اخلاقی ، غر زدن ، کم تحمل و بی حوصله بودن . دست خودش هم نیست .
3- هیچ وقت حق ندارم به مریض بگویم مثلا پایت شکسته ، دستت که سالمه ! یادم باشد بیمار ی و درد روی همه ی قسمت های بدن تاثیر می گذارد . نمیشه کسی را به این خاطر سرزنش کرد .
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضو ها را نماند قرار
4- یادم باشد اگر نتوانستم دردی را کم کنم حد اقل آن را زیادتر نکنم . چطوری؟ با تغییرات خیلی کوچک . مثلا به جای گفتن « آخه دردی نداره که شما اینقدر بی قراری می کنی » میشه گفت : « می دانم که درد داری ولی تو می توانی تحملش کنی » به یاد حرف های خانم کریمی می افتم . سر کلاس آموزش به مددجو همین طور جمله ها را برایمان تغییر می داد . اما حالا طور دیگری درکش می کنم .
اون موقع بچه ها می گفتند : این حرفها زدنش اسان است ولی عمل کردنش غیر ممکن . سر کار اینقر خسته ای که دیگه به فکر چه طور صحبت کردن با مریض نیستی . حوصله ی خودت رو هم نداری چه برسد به ریف و قافیه چیدن برای مریض . و استادمان می گفت : پرستاری کار وجدان است .
و فهمیدم گاهی تاثیر همراه بیمار و گاهی من در مقام یک پرستار از قرص و شربت و دوا اگه بیشتر نباشد ،کمتر هم نیست .