این روزها ذهنم حسابی مشغول است . از وقتی که فهمیدم دکتر ( اَ ) رفته خارج از کشور و تا آبان ماه هم نمیاد همه چیز توی ذهنم به هم ریخت . حس خوبی ندارم . من حس های خیلی قوی ای دارم ، به حس ششمم هم شک ندارم و اینها نگرانم می کند . وقتی همه چیز را کنار هم می گذارم و به اطمینان می رسم دوباره با یک حرف ، با یک شاید و اگر این دیوار اطمینان فرو می ریزد و من می مانم و یک خروار آوار پیش رو . گاهی می گویم کاش اصلا نشود! چقدر دیشب همراه با ساره و ساجده سر این که دکتر 70-65 سال دارد گفتیم و خندیدیم . ساره می گفت : مواظب باشم که دکتر حین عمل یک موقع آلزایمر پیریش عود نکند و یادش نرود که من کی هستم و اون هم الان دارد چه کار می کند . می گفت از من به تو نصیحت که هر 5 دقیقه اسمش را ازش بپرس . ![]()
می ترسم . ! آره ، خودشه ، می ترسم . بس که این مدت از این و اون حرف های متفاوت شنیدم . یکی تعریف و یکی تکذیب . جدا از اینها حس می کنم این ترس همیشه همراه است . انگار با ورودم به پرستاری پیش آمد . دل و جراتم زیاد شد . دیگه از سوزن دست گرفتن نمی ترسم ، از خون چندشم نمی شود ،بیشتر به فکر بهبود و درمان زخم های عمیق هستم تا ترس از آنها ، با دیدن مریض بد حال دست و پایم را کمتر گم می کنم . ولی ..... ولی این موضوع در مورد خودم بر عکس شده است . حتی در مورد ساده ترین چیزها . ما توی بیمارستان بیمارهایی داشتیم که حاضر نمی شدند لباس بیمارستان بپوشند و ما با هزار ترفندو روش و شیطنت و شوخی راضیشان می کردیم . اما تصور پوشیدن لباس بیمارستان برای خودم وحشت آور است . اوایل خیال می کردم فقط خودم این طوری شده ام ولی حالا که فکر می کنم یادم میاد وقتی مبحث گوارش را می خواندیم زهرا فقط به این خاطر که دو روز ریفلاکس داشت سمج شد و گیر سه پیچ داد به دکتر که باید برای من اندسکوپی بنویسی . آخه یک شب تا صبح تمام گوارش را خوانده بود و به این نتیجه رسیده بود که کانسر معده دارد و احتمالا رو به موت است . خلاصه رفت و یک لوله ی گنده فرستاد توی حلقش که تا چند روز بعد گلو درد داشت . آخرش هم چند تا قرص تری سیکلیک عایدش شد . !
یا صفا که گمون برش داشته بود که علایمش به اون بیماری های خطرناک می خورد . سه روز یواشکی و با هزار قایم باشک بازی رفت و آزمایش داد و بدون اینکه به خانواه ا ش چیزی بگوید برد و به دکتر نشان داد و آخرش هم هیچی به هیچی . یا من که فکر می کردم چشمم دارد زیادی ضعیف می شود و حتما مشکل مغزی دارم و بهتره حداقل بدانم چند روز دیگه زنده هستم .
ولی دکتر فقط چند بسته قرص جوشان داد که وقتی می انداختم توی آب و می جوشید یاد حرف زهرا می افتادم و خنده ام می گرفت . که تا چند روز سوژه اش شده بودم . که اذیت می کرد و می گفت : قرص جوشان هایت را سر ساعت بخوری ها .
نمی دانم شاید بقیه هم این طور باشند . شاید اینها هم مشکلات روانی رشته ی ما باشد . اطلاعاتمان بالا می رود و به همان اندازه ترس و وحشتمان . از خیلی چیزهای ساده که مردم به راحتی از انها می گذرند
، ما نمی توانیم ساده بگذریم . این احساس توی کار ما لازم است ولی گاهی برای خودمان دردسر ساز . شنیدم بعضی از دانشجوهای روانشناسی هم اوایل کار این طوری می شوند .
الان تشخیص پرستاری من این است که مریض دچار اضطراب شده . پس پرستار من کو ؟! ![]()
چند شب پیش از یکی از برنامه های رادیویی به اسم باشگاه دانشمندان جوان ، خیلی اتفاقی نشستم پای صحبت های مهندس ایرج حسابی ، پسر دکتر حسابی . که بعدش خیلی حسرت خوردم که چرا به تمام صحبت هایشان نرسیدم . فقط بیست دقیقه ای نصیب من شد . این هفته هم خیلی منتظر شدم ولی انگار به وعده شان عمل نکرده و ایشان را دعوت نکردند . صحبت هایشان در مورد دکتر حسابی خیلی جالب بود . اینجا می نویسم تا مثل خیلی از چیز های با ارزش ، در روزمرّگی گم نشود .
می گفتند :
دکتر حسابی روزهایی که قرار بود در دانشگاه تدریس کنند ، شب قبل تا حدود 4-3 صبح بیدار می ماندند و مباحث فردا را مرور می کردند و این برای ایرج حسابی خیلی جای سوال داشت . می گفتند ، یک روز به خودم جسارت دادم و سوالی پرسیدم که تا مدّت ها شرمنده اش بودم . پرسیدم : شما بعد از این همه سال ، هنوز هم احتیاج دارید درس فردایتان را مرور کنید ؟ (خودمان هم همچین فکری داریم ها ! حتی هنوز هم اگر بشنویم استادمان شب قبل درس امروز را خوانده فکر می کنیم حتما به کارش وارد نیست و یک جای کار می لنگد.) اما دکتر حسابی چیزی نگفتند تا اینکه فردای آن روز پسرشان را به اتاقشان برده و می گویند : این دو تا میز را می بینی ؟یکی کوچک و یکی بزرگ ؟ می بینی من هر روز مجله ها ، روزنامه ها و مقالات جدید را روی این میز کوچک می گذارم و بعد آنها را طبقه بندی می کنم . وقتی قرار است مبحثی را آموزش دهم ، شب قبل تمام همّ و غم من این است که تا جایی که در توان دارم مطالب جدید ، تئوری های تازه که ممکن است من از آنها بی خبر مانده باشم را پیدا کنم تا مبادا فردا چیز ی را در کلاس به دانشجوها آموزش دهم که قدیمی باشد و آنها بعدها از یک استادی دیگر یا همکاری دیگر در دانشگاهی دیگر در ایران یا خارج از ایران مطلب جدیدی به گوششان بخورد و من این طور رسالتم را درست انجام نداده باشم .
از پدر تعریف می کردند :
در دوران کودکی، پدرشان بچه ها را عادت داده بودند هر شب قبل لز خواب حدود 2ساعتی از علوم مختلف به آنها درس می دادند و این کار تا سالها ادامه پیدا می کند . ایرج حسابی می گفت : هر شب بعد ازاینکه درس دادن به ما تمام می شد و می رفتیم بخوابیم ، از اتاق پدر و مادر تا چند ساعت بعد صدای صحبت و پچ پچ شنیده می شد . یک شب که کنجکاو شده بودم ، خودم را به خواب زدم ولی پشت در گوش ایستادم . بعد تازه متوجه شدم که پدر تمام مطالبی که قرار بود به ما یاد دهند را از یک هفته قبل شبانه به مادر یاد می دادندتا مبادا ما د رعالم کودکی حرفی بزنیم ، چیزی بگوییم که مادر از آن بی اطلاع باشد و این طور جلوی ما بچه ها شرمنده شود .
نام دکتر حسابی حالا دیگه برای من عظمت و حرمت دیگری دارد .
* * * * * *
دیشب خیلی اتفاقی با تک زنگی که 12شب به پریسا زدم یه مسابقه بینمان بوجود آمد با این عنوان «کی می تواند بیشتر بیدار بماند ؟
» هر نیم ساعت هم با یک تک زنگ و جواب تک زنگ همدیگر را چک می کردیم .ساعت حدود 2 بود که پریسا اینطور sms زد : « من تسلیم شدم . به خدا چشم هایم رگ کشید . تو خواب ندار ی دختر ؟ همین کارها را میکنی که رتبه اول میشی دیگه. بعدش هم نوشته بود : بهت مژده بدم که تو با شیفت های شب هیچ مشکلی نخواهی داشت . من که رفتم بخوابم ، صبح بخیر .
»( بهش نگفتم که با sms اش از خواب پریدم .
)
خوب بخوابی ، شبت بخیر . ![]()
« ای خدا ! چرا اینقدر ما خانم ها را محتاج مردها آفریدی ؟ چرا؟»
توی این یک هفته چندین بار این جمله را تکرار کردم . مخصوصا با آن چرای درشتش مدام دنگ دنگ می زد توی مغزم ( داشتم ضربه مغزی می شدم ) . وقتی حسابی حوصله ات سر رفته ، خواندن مطلب دلخواهت توی یک مجله ای که دوست داری حسابی سرگرمت می کند اما ... آخه چرا برای یک مجله ی ساده و کوچک باید یک هفته آنقدر به این قوم و خویش های حضرت« آدم » بگویی، تا زبونت مو در بیاورد . وقتی داداش آدم آنقدر مشغول کارهای به نظر الکی است که به جای صبح بخیر ، میگه شب بخیر و بابا هم هرروز با دیدنت محکم بزنه پشت دستش و بگوید " آخ دیدی یادم رفت ؟! " و از قضا روزنامه فروشی هم خیلی تا خانه فاصله داشته باشد ، واقعا کلافه می شوی . این مشکل از دیر باز در خانواده ی ما وجود دارد . وقتی در یک خانواده فقط یک نفر اهل مطالعه شد ، همینه دیگه .برای حل این مشکل و معضل ، سالی که قرار بود بروم پیش دانشگاهی گشتم و جایی را پیدا کردم که نزدیک به یک روزنامه فروشی بود . چی بهتر از این ، یک سال ام تامین بود . ولی انگار زمین و زمان هم با بابا و داداش ما قرار مدارهایی دارند . از شانسم پیش دانشگاهی نصیبم شد اول شهر، که تا چشم کار می کرد بیابون بود . وقتی بابا ازم پرسید " ببین جای مدرسه ات خوبه ؟ " بدون اینکه متوجه باشم گفتم " اینجا کارتون فروشی هم پیدا نمیشه چه برسد به روزنامه فروشی "
تا اینکه دیروز جلوی هر دوتاشون صفحه ای که فرم اشتراک را در آن چاپ کرده بودند ، قیچی کردم و بعدش خیلی قاطعانه گفتم : بابای عزیز 8500 لطف کنید بیاد که من دیگه خسته شدم . شاید به همین خاطر بود که امروز مجله را آرام گذاشت روی میزم . خوب برایش صرف داشت دیگه . اینطور می توانست با امروز و فردا کردن از زیر بعضی از شماره هایش در برود . کاش زود ترقیمت را گفته بودم. برای چند شماره ی آینده می توانم روی این ترفند حساب کنم .
مجله ی موفقیت را در شروع سال تحصیلی پیدا کردم . کجا ؟ سر کلاس اخلاق اسلامی . روی میز یکی از بچه های پزشکی بود که بغل دستم نشسته بود . ازش خواستم بده تا نگاهی بهش بیندازم . بیچاره خبر نداشت که من خوره ی این جور چیز هام . به دل استراحت و خیال راحت ، فارغ از اینکه سر کلاس هستم از صفحه اول شروع کردم به خواندن . که یکهو زهرا با آرنج محکم کوبید به بازویم . استاد بالای سرم ایستاده بود و از آن نگاه ها نثارم می کرد . که سر کلاس اخلاق و از این اخلاق ها ؟ ! من یک ساعته دا رم در مورد اخلاق فک می زنم انوقت شمااصول اولیه ی اخلاق را هم رعایت نمی کنید . ولی من که دست بر دار نبودم . این هم از آن چیز هایی است که مقاومت د رمقابلش برای من یکی بی فایده است . خلاصه چند بار زهرا لای مجله را محکم بست و بهم چشم غرّه رفت . تا اینکه زد به سیم آخر و در یک چشم به هم زدن مجله را پرت کرد چند صندلی اونطرف تر که:" دوست داری سر کلاس عمومی ، جلوی این همه دکتر و دکتر بعد از این ، ضایع ات کند ،خودت به درک ، شان پرستاری ها را پایین نیار " زهرا خبر نداشت که تا آخرش را تند خوانی کردم .
از همان موقع طرفدار پرو پا قرص موفقیت شدم. مطالبش را دوست دارم . بعد از خواندنش انرژی می گیرم و احساس می کنم د رمقابل خیلی از چیزها مقاوم شده ام . خوشحالم که بالاخره نه یک مجله ی کامل ، ولی بهتر از سایرین پیدا کردم . تازه آقای" مسیحا برزگر " که مسئول یکی ازصفحاتش است را هم خیلی اتفاقی در نمایشگاه کتاب دیدم . سرم پایین بود و عنوان کتاب ها را نگاه می کردم که صدای یه آقای جوان را شنیدم که می گفت : همسر من کارهای شما را خیلی دوست دارد استاد ، فردا تولدش است می خواهم بیارمش تا خودش ازکتابهای شما انتخاب کند . سرم را بالا آوردم ببینم این استاد کیه ؟ چهره شان با آن موهای بلندو ریش های سپید خیلی جذاب تر از تصویری بود که ازشون چاپ می کنند . ما هم که ذوق زده شده بودیم و کمی هم جوگیر ، هر کدام یه کتاب خریدیم و استاد هم صفحه ی اولش را امضا کردند و چقدر به خاطرش به بقیه فخر فروختیم . می خواهم از این به بعد هر وقت فرصت کردم بعضی از مطالبش را بنویسم . مثل این :
روزی معلمی از شاگردانش خواست تا عجایب هفتگانه ی جهان را نام ببرند . تمامی شاگردان هم نوشتند : اهرام ثلاثه ، دیوار چین ، تاج محل و ... به جز یکی از شاگردان که نوشته بود : دیدن ، شنیدن ، لمس کردن ، چشیدن ، خندیدن ، دوست داشتن ، احساس کردن ، به نظر من با ارزشترین و شگفت انگیز ترین اند . (فکر کن، و ما از آن غافلیم . قربونت برم خدا ، چه قد رغریبی رو زمین )
امروز نسیم آمد تا گرمم نشود
خورشید تابید تا سردم نشود
میوه ها رسیدند تا بخورم
آب در جویبار جاری شد تا بنوشم
امروز پدر هست تا دخترش باشم
مادر هست تا همرهش باشم
امروز تو نیز هستی و تمام کسانی که دوستشان دارم
تو امروز این جایی تا باز کنیم دفتر خاطره را
و مرور کنیم هر چه گذشته است ، از غم و شادی
پس باز هم بپرس چگونه ام
تا بگو یم « بسیار خوب ، عالی