تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

TNG

بالاخره توانستم به مطلب جدید در مورد TNG  پید ا کنم ، در توجیه صحبت های دکترمان (البته فعلا در مورد قرصش ):

 

TNGپریل های زیر زبانی هستند .دیواره ی خارجی ژلاتینی داشته و از طریق مویرگ های زیر زبانی اثر می کندو در مدت 1 الی 2 دقیقه اثر کرده و درد قلبی را کاهش می دهد . TNG  از بهترین دارو های ضر آنژین است . حتی برای بیماری که MI کرده است می توان هر 5 دقیقه یک TNG استفاده کرد . سه بار TNG  یک تست تشخیصی خوب برای تشخیص ایسکمی است . در صورتی که درد بیمار به TNG پاسخ دهد بیمار می تواند TNG را به صورت پروفیلاکسی مصرف کند . TNG ماده ی قابل انفجاری و از خانواده ی TNT است و باید از گرما و حرارت دور نگه داریم و بیمار مبتلا به آنژین باید همیشه چند پریل همراه خود داشته باشد . نور TNG را تجزیه می کند و باید در شیشه های تیره نگه داری شود . علامت تازه بودن و موثر بودن TNG این است که زیر زبان را کمی می سوزاند و سر درد ضربانی ایجاد می کند .

البته موثق ترین منبع در مورد دارو ها بور شور کارخانه ی سازنده می باشد . در بورشور داخل جعبه ی آمپول ها ی نیترو گلیسرین چیزی در مورد دور نگه داشتن از نور محلول آی وی نیترو نیامده است .

تکلیفمان معلوم نیست




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:9 توسط :: پرستار کوچولو ::

 

چند روزی است که یک پایمان بیمارستان هست و یک پایمان خانه . مثلا تو فرجه ها هستیم . در پی تهدیدات همان استاد بخش زنانمان در حال گذران جبرانی ها به سرعت نور هستیم . حالمان که از این قضیه خیلی گرفته است به کنار

چند وقتی است که مدام مورد دستبرد قرار می گیریم!!! یک اتاق در بخش داخلی 2 وجود دارد که ما دانشجو ها انجا روپوش عوض می کنیم و وسایلمان را می گذاریم ، البته می گذاشتیم .چون با این اوضاع دیگه جرات نمی کنیم . اما ظاهرا همین که پایمان را خوش و خوشحال از اتاق می گذاریم بیرون تنی چند از سارقان حرفه ای لطف می کنند و کیف پول هایمان را خالی می کنند و اگر گوشی ای چیزی هم باشد با اجازه ( که حتما ما نمی شنویم ) بر میدارند . خلاصه اگر وقتی بیمارستان رو ترک می کنیم بارمان کمی تا قسمتی سبک شده باشد جای تعجب ندارد . دیروز هم از آنجایی که با دیدن وضع غیر قابل باور موجود دیگه طاقتمان تمام شده بود ، دسته جمعی مثل کوهی از آتش فشان ، رفتیم برای اعتراض . آنجا بود که تازه متوجه شدیم باید به این اتفاقات عادت کرد . ما دانشجوها که علی رغم کمک های غیر قابل انکارمان ، هیچ وقت به حساب نیامدیم به کنار ، چند ی پیش همه ی وسایل یکی از پرستارها رو برده بودند . بنده ی خدا آخر شیفت خورد و خسته خودش مانده بوده و روپوش تنش . زهرا که میگه : باید از دفعه ی بعد گوشی مان رو به گردنمان آویزان کنیم ، پول ها مون رو هم بند کنیم و به گردنمان بیندازیم ، روپوشمان رو هم روی مانتو بپوشیم ، کیفمان هم همراهمان باشد و وقت پرستاری بگوییم : مریض جون ببین ، این کیف رو نگه دار عزیزم ، نکنه شیطونی کنی و توش سرک بکشی ها ! و وقتی کارمان تمام شد ازش بگیریم . نبود امنیت ( از این نوعش )  کم کم دارد د ر بیمارستان های ما به یک مشکل تبدیل می شود آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نباید توی بیمارستان امنیت باشه ؟ چرا اتاقی که تنظیف کارها توی آن جمع می شوند با اتاق دانشجوها یکی باشد ؟ چرا باید حتی کمک بهیار و تنظیف کار ، کمد شخصی با 6۵ تا قفل داشته باشند ولی دانشجوها وسایلشان را روی تخت ولو کنند ؟ چرا باید به خاطر یک عده ای حتی نتوانی خودکارت رو یک دقیقه تو ی بخش رها کنی ؟ چرا باید پرستار همه ی تنش های موجود رو تحمل کند و اضطراب این رو هم داشته باشد که نکند مثل سر گردنه غارتش کنند ؟ تهیه ی چند تا کمد و قفل برا ی امنیت پرستار این قدر خرج داره ؟

ما که زیر بار این حرف ها نمی رویم . باید یک روزی اوضاع تغییر کند یا نه ؟ دانشجوییم ؟ هنوز قد و قواره مان به این حرف ها نمی خورد ؟ خب باشه . ولی پرستارهای فردا هستیم . امنیت در محل کار ، طبیعی ترین و منطقی ترین خواسته ی هر فردی است .




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:12 توسط :: پرستار کوچولو ::

یکشنبه 13/3/86

 

با در خواست کار دانشجویی در ایام تابستان موافقت شد.صفا امروز زنگ زد و خبرش رو داد و این در حالی بود که من هنوز مردد بودم . از طرفی حس می کنم این چند تابستان آتی تنها اوقات فراغت ماست که احتمالا تا چند سال آینده از دستش خواهیم داد ، از طرف دیگر نمی شود حتی یک قدم هم از بچه های فعال و پر انرژی کلاس ما عقب افتاد . حالا که در عمل انجام شده قرار گرفته ام ، ظاهرا تابستان با برنامه و منظمی در انتظارم است و این برای من که با بی کار ماندن شکنجه می شوم بهترین است .

مامان وقتی فهمید یه نکاه بهم کرد و گفت : تعطیلات تابستان ، یکدفعه رختخواب و تشکت رو هم ببر در بیمارستان پهن کن .

 

                                                      ***                                       ***

 چند روزی بود ، وقتی راه می رفتم پایم به انواع و اقسام وسایل و جاهای مختلف گیر می کرد ، حتی به ریشه های فرش . جل الخالق ، این دیگه چه مرضی است ! و از آن جایی که آدم وقت امتحانات فرصت سر خاراندن هم ندارد و زیاد به خودش توجهی ندارد ، فکر می کردم یا انگشتانم در حال دراز شدن است و یا زمین در حال ناهموار شدن . از این دو حالت خارج نیست .

ولی دیروز متوجه علت بزرگ شدم . ناخن کوچیکه ی انگشت کوچیکه ی پایم از بیخ و بن کنده شده بود و تنها گوشه ی آن به گوشت وفادار مانده بود ، که از وفاداری های درد سر ساز بود . اول سعی کردم کامل جدایش کنم ولی به یاد چند سال پیش افتادم که درست سر همچین قضیه ای کنار ناخن عفونت کرد و هر روز یک برنامه ی مفصل گریه زاری از دردش داشتم . پس فورا و بدون درنگ یک قطعه چسب ( لوکوپلاست ) برداشتم و چسباندم اطراف ناخن تا کنده نشود و آن قسمت عفونت نکند .

ولی حال در کار خودم در عجبم . حتی نمی توانم اگر چسب کثیف شد آن را عوض کنم چون محکم به ناخن چسبیده و همراه با برداشتن چسب ، ناخن هم برداشته می شود . تازه حالا به این فکر افتاده ام که باید قبل از آن پنبه ای چیزی زیر چسب می گذاشتم و یا حداقل از چسب زخم استفاده می کردم . گاهی اوقات آدم کارها می کند . عیب نداره ، بسیار از این کارها باید ، تا پخته شود خامی !

خلاصه خانم پرستار کوچولو در مراقبت از خودش دچار مشکل شده .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:37 توسط :: پرستار کوچولو ::

پنجشنبه 1۰/3/86

 

سلام! اینقدر دلم لک زده بود ، غیر از خلاصه برداری از جزوه ها برای شب امتحان ، چیز میز و چرت و پرت بنویسم که نگو . دو هفته ی شلوغی داشتم . هم کلاس های دانشکده تا دیر وقت بود و هم امتحان ها . نمی دانید چه قدر برای یک روز عقب انداختن تاریخ امتحان داخلی _ جراحی خواهش و تمنا کردیم و دلیل های عجیب و غریب تراشیدیم .حالا مگه استاد ما قبول می کرد (مرغشون یک پا دارد ) بعضی از اساتید گرامی فکر می کنند عوض نکردن تاریخ امتحان نشان دهنده ی جذبه و قدرت است . خلاصه هر کسی رو که می شناختیم واسطه کردیم تا اینکه رضایت دادند و ما هم کمی خیالمان راحت شد. تا اینکه یک روز صبح که تشریف بردیم دانشکده هنوز درست و حسابی روی صندلی هاجا نگرفته بودیم که موبایل نماینده ی کلاس به صدا درآمد و یک شوک شدید به همه وارد کرد . جناب استاد آن ور خط و در سالن امتحان حاضر شده بودند و شاکی از اینکه چرا سالن خالی است و شما ها کجائید ؟

"مگه تاریخ امتحان فردا نبود ؟ " این رو همه با صدای بلند فریاد زدیم . یکی دو نفری هم که شب امتحانی بودند   MIزدند . گویا جناب استاد یک شبه نظرشان تغییر کرده بود و مدعی بودند تاریخی که از طرف آموزش اعلام می شود قابل تغییر نیست . و بیچاره دانشجو

استاد بهداشت خانواده مان هم که می دید حکایت ما شده مثل قطره آبی که در خانه ی مورچه ها بریزی راهش رو کشید و بی صدا از کلاس رفت بیرون . ما هم هر طور بود ساعت امتحان رو دو ساعت عقب انداختیم و خودمان رو جمع و جور کردیم و رفتیم سر جلسه ی امتحان و شروع کردیم .

صفحه ی اول ، صفحه ی سوالات تشریحی ! ما هم که همگی ( ماشا الله ) برای تستی خوانده بودیم  . جواب هر کدام به اندازه ی یک نامه نگاری بود آن هم از نوع شاهنامه.خلاصه مخ آدم هنگ می کرد . صفحه ی اول که مثل اولین خان رستم بود طی می کردی و میرسیدی به صفحه ی سوالات تستی . باز باید مخت رو ریست میکردی و شروع میکردی به انتخاب های سخت . بعد از آنها صفحه ی سوالات نقطه چین بود ! به شکل و شمایل امتحانات دوران ابتدایی . کلی تجدید خاطره شد . خلاصه اینکه باید یک ECT به مغزت وصل می کردی و روی نقطه چین ها کلمه ی جادویی رو قرار می دادی .

بعد از امتحان اگه احیانا اسمت از یادت رفته بود یا راه خانه ات را گم می کردی انسان نرمالی بودی و جای تعجب نداشت .

 

 

دیروز صبح ساعت 7 در بیمارستان حاضر بودم . قرار شده هر نوبت دو نفر مسئول medication باشند و زود تر ا زسایرین بیایند .تا بیایم ا زقضیه بو ببرم ، بچه ها به دلیل اینکه سه بار دیگر هم در بخش های مختلف medication  بودم نوبت من و سمیه را انداخته بودند جلسه ی آخر . من هم به جبران این خیانتشان این مدت هر سری حتی زودتر ازبچه های medication  در بخش حاضر بودم و با توجه به تجاربی که از گروههای دیگر یاد می گرفتم درآماده کردن دارو دخالت هایی اعمال می کردم . دیروز هم قبل از اینکه صفا و پریسا برسند ، کارت ها را جدا کرده بودم و به ترتیب تخت چیده و با کاردکس چک کرده بودم . فکر کنم کم کم دارم لج بچه ها رو درمیارم . نگاهشان که این طور بود .

بقیه ی بچه هاتازه رسیده بودند که ورود آقای دکتر را از در بخش دیدم . آمده بودند برای راند . هیچ وقت پیش نیامده بود که وقت راند با پرستار باشم ، ولی دیروز سعی کردم بی خیال این شوم که استاد پشت سرم چه ها می گوید ، که این خانم دوباره جیم شد و 8-7 نمره ا ی از این واحدم کم کند و تا ظهر دستو های عجیب غریب صادر کند و مجبور به تحمل غرولند شوم در اولین فرصت جیم شدم و دنبال پرستار ( آ ) حرکت کردم . من ، پرستار ، آقای دکتر و اینترن بخش . این جانب دکتر ما عادت به ضایع کردن پرستا رهادارند . نمی دانم چه نفعی از این کار می برند . دیگه حتی ما دانشجو ها هم ایشان رو می شناشیم .

همان اول کار اخم هارا در هم کردند که من چند دفعه باید به پرستار بگویم برگه ی I&O باید رو ی V/S باشد . تا که می خواد این اوضاع ادامه داشته باشد ؟ ! ( نصف این خراب کار یها در بیمارستان های آموزشی تقصیر ماکار آموز هاست البته نیمی هم تقصیر ما نیست و گردنمان می اندارند .) بعد هم نگاهی به اینترن کرد و گفت : شما اگر بخواهید یک اشکال به کار پرستار بگیرید چه  می گویید ؟ ( انگار ایراد گرفتن از پرستار را آموزش میداد ) بعد هم سری تکان داد و به IV نیترو گلیسرین اشاره کرد که IV نيترو نباید کنار پنجره و در محیط روشن باشد . چرا پرستارها این چیزها را نمی دانند و رعایت نمی کنند .

سر هر مریض هم شروع میکرد به پرسیدن سوال از خانم اینترن . فکر کنم سوال ها سخت بود چون جواب هیچ کدام را نمی دانست . پرستار که سرش رو انداخته بود پائین و فقط دستورات رو می نوشت یا داروهای مریض را می گفت و در دل دعا می کرد زود ترراند تمام شود . اینترن هم خدا می داند د ردل برای آقای دکترچه آرزوهایی می کرد . من هم که آنجا از هفت دولت آزاد بودم . شده بودم طرف صحبت آقای دکتر . د رجواب توضیحاتشان چنان سری تکان میدادم که بیا و ببین . یکی دو سوالی هم بنا بر موقعیت و قندک زدن پرسیدم و راند تمام شد .

پرستار بااعصاب خورد پرونده ها را کوباند روی میز و شروع کرد به باز گو کردن سخنرانی آقای دکتر برای همکاران . من هم به زحمت یک کاغذ تیره و کاهی پیدا کردم و با چسب آوردم اطراف نیترو . مریض هم قیافه ا ی گرفت و گفت : خدا را شکر که دکتر به دادمان رسید . من که از توهینی که به هم طبقه ی خودم شده بود خط خطی بودم چنان چشم غره ا ی رفتم که در جا ساکت شد . خب دیگه ، با این کار جناب دکتر و این طور برخورد کردن با پرستار جلوی مریض انتظار دیگری هم نمی شود داشت . حالا خیال می کرد باید آی وی نیترو را درزیر زمین با چراغ های خاموش گرفت . مریض تخت کناری هم در آمدکه : اطراف سرم من هم کاغذ بذارید . بنده خدا فکر می کرد هر گردی گردو است و هرباتلی نیترو .

وقتی برگشتم به ایستگاه بچه هاتقسیم شده بودند . استادم با دیدنم دستش رو به کمر زد و سر تا پایم را بر انداز کرد و گفت : شما همین طور برای خودت مریض تحویل میگیری ؟ داروی بچه های MEDICATION  رو آماده می کنی ؟ ... نچ نچ حالا امروز به تو مریض نمی دهم .

شدم مهندس IV و تا ظهر اطراف سرم ها می چرخیدم و اگه اشکالی داشت سه سوت حلش می کرد . تازه فن ضربتی را هم اختراع کردم که دو،سه ضربه ا ی بالا ی محل انجیوکت میزدم و قطره ها شروع به چکیدن می کرد . درست مثل تلوزیون های قدیمی.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:18 توسط :: پرستار کوچولو ::

۸۶/۳/۶ 

مثل قلب یه قناری پر از التهابم امشب .........

 

یک بوم دو هوا ،خسته ام به خدا .........

 

اگه الان صفا اینجا بود می گفت : خدا مرگم بده ، کجات دچار inflamation  شده ؟ صد دفعه گفتم علائم رو واضح وبا جزئیاتش بگو تا پرستار به اشتباه نیفته




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:26 توسط :: پرستار کوچولو ::

سه شنبه 1/3/86

کمتر از دو ساعت تا شروع جشن کوچکی که به مناسبت روز پرستار توسط ما دانشجویان پرستاری در دانشکده ترتیب داده شده ، مانده است . البته ما که خیلی حسرت خوردیم آخه به خاطر امتحان داخلی –جراحی حتی نتوانستیم در تزیین سالن کمک کنیم . فقط کارت دعوت دعوت  رو با ذوق گرفتیم . شاید هم به دلیل همین حسرت به دل بودن است که هر چه قدر درس می خوانیم توی کله ی هیچ کداممان فرو نمی رود. حال و هوای دانشکده هم امروز عوض شده است . روی دیوار ها پیام تبریک زده اند و شعرهای زیبایی نوشته اند . دانشجوهای سایر رشته ها هم امروز با دیدن هر کدام از ما پیام تبریک اولین برخوردشان بود . حتی دانشجوهای پزشکی (که چقدر کیف می داد ) حتی اساتید هم قبل از شروع تبریکی می گفتند بعد از آن هم خب سخنرانی در شان و منزلت مقام پرستار .که نمی دانم چرا هر سال فقط همین موقع ها همه به یاد این فرشته هایی که در کنار خودشان دارند می افتند و تازه می خواهند پای درد و دل این قشر صبور بنشینند . البته کاش بنشینند .

دیشب چند پیام تبریک غیر منتظره داشتم .اولین آن بابا بو د که در حالی که میان جزوه ها و کتابها واقعا اسیر شده بودم زنگ زد و بی مقدمه روز پرستار رو به من تبریک گفت و بعد از آن با یک کتاب که کادو پیچی شده بود و یه شاخه گل مریم سپید سنگ تمام گذاشت . دختر عموی کوچکم داشت اشکم رو در می آورد .

بله امروز روز پرستار است و من به خودم فکر می کنم و بر می گردم به 4 سال قبل .شاید اولین بار با دیدن سریال پرستاران بود که با پرستاری آشنا شدم . نمی دانم باید در موقعیت من از لفظ خوشبختانه استفاده کنم یا متاسفانه که تا امسال که دوره ها ی کارآموزی را شروع کردیم هیچ وقت پای من به بیمارستان باز نشده بود و هیچ تصور ی از این محیط و پرستاران به جز صحنه های اندکی که در سریال ها و فیلم ها می دیدم نداشتم و طبیعتا تمایلی هم نبود . سال کنکور در بحبوحه ی درس خواندن تنها سریالی که می دیدم پرستاران بود . خودم هم نمی دانستم چرا ؟حالا عکس العمل های اعضای خانواده ام دیدنی تر بود . به محض شروع این سریال یاصحبت هایشان گل می کرد یا اینکه وقت خواب میشد و خاموشی می زدند یا اینکه :بچه مگه تو درس نداری ، مگه کنکوری نیستی ؟

درس می خواندم و شاید به پرستاری به طور جدی فکر نمی کردم . همه ی بچه های علوم تجربی دلشون می خواهد پزشک شوند . اولین علاقه ی من به پرستاری رو مامانم فهمید . شاید به این خاطر که وقت دیدن سریال پرستاران هر چه قدر باهام حرف می زد feed back ای د ر کار نبود . هنوز هم مانده ام که چرا وقت انتخاب رشته 30-20 رشته ی اول رو پرستاری انتخاب کردم . خلاصه  تا چشم باز کردم دانشکده پزشکی و خانم پرستار .

وارد این رشته که شدم خوب و بد ،حسن وعیب زیاد شنیدم . ظاهرا عیب ها بیشتر بود .اگر بگویم کم نباوردم دروغ گفتم . پس از ابتدا تصمیم گرفتم هیچ نقدی رو بر پرستاری نخوانم و نشنوم و اجازه بدم ذهنم خالی از آمد و رفت های دید گاههای مختلف باشد . حالا از دید خودم به کارم نگاه می کنم .

گاهی دلم گرفت ولی هیچ وقت پشیمان نشدم و همیشه و همه جا از پرستاری دفاع کردم . شاید به دلیل همان نیرو یی بو د که ناخود آگاه مرا به سمت رشته ای که تا قبل از آن با هاش بیگانه بودم کشانده بود . در دلم کسی می گفت : اگر یک روزی ،یک جایی ، یک کسی به کمک من احتیاج داشته  باشد ، همه ی موانع ا زسر راه کنار می رود تامن به او برسم . شاید فقط به دلیل آن لحظه ، به خاطر آن انسان ، خلق شده باشم . شاید خدا امروز عزیزترین بنده ا ش را به من سپرده است . حالا نیمچه پرستارم . خیلی راه تا اسم پرستار مانده است  ، چه رسد به خود پرستار . رشته ام را دوست دارم . بیمارانم را مثل عزیزان خودم می دانم و حس می کنم در غم و درد مردم شریکم و گاهی مرحم کوچکی بر الام خسته ای .

قلبم با ید صبور باشد ، نگاهم پاک و مهربان و دستانم آرامش بخش .

پس :                                    

               بیدار پرستاری

 این روز را به همه ی سپید پوشان محبوب تبریک می گویم.

 

 

در آن لحظات تب و التهاب و برزخ ماندن و رفتن

آن زمان که حوصله ی نفس کشیدت هم نداری

نیازمند ذره ای امید هستی ....

سلام بی منت

                  کلام با محبت

                                      نگاه با مسئولیت

وخلاصه انسانیت انسانی ،از جنس آسمان

التیام بخش درد هایت می شود

و او کسی نیست ،جز وجود مقدس پرستار

                                                             روزتان مبارک

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:53 توسط :: پرستار کوچولو ::