تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

چهارشنبه 26/2/86

امروز وارد بخش جراحی مردان شدیم . بخشی که اولین روزهای کارآموزی رو با آن شروع کردیم و اولین پرستاری رو آنجا تجربه کردیم .بیمار امروزم مردی 70 ساله و abdominal abstruction بود . NG.T داشت که اول صبح تعویض کردم و به غیر از آن مراقبت دیگری لازم نداشت . ظاهرا همه ی آقا پسرهای این آقا دکتر بودند. این رو همراهش که دخترش بود تا ظهر توی گوشم فرو می کرد که ما از فلان خانواده هستیم و همه ی دکتر های اینجا ما رو می شناسند و برادر هایم هم گفتن اگه حالش وخیم شد می بریمش فلان بیمارستان فلان شهر و مرتب پشت چشم نازک می کرد و خودش رو میرساند آسمان هفتم .حالا یکی نبود بگه به من چه .مریض را که با هم به رادیولوژی بردیم ،مگه توی نوبت می نشست ،مرتب در رو می زد که ما فلانی فلان کس هستیم و برادر من دکتر هست و کار ما باید خارج از نوبت انجام بشه، که همه نگاهی بهش می انداختند و بعضی ها هم لبخند می زدند . روی صندلی نشاندمش و گفتم "اینجا همه چیز به نوبت است "اگه متوجه می شد ،که بعید می دانستم .بعد هم شروع کرد به تعریف و تمجید از برادر کوچیکه که دانشجوی دامپزشکی بود و شاگرد اول بود و به خاطر برادر های دکترش خیلی تحویلش می گیرند و... دیدم بهتره تا حرف ناجوری نزده زودتر جیم بشم . خلاصه با اجازتون مریضم رو رهاکردم در رادیولوژی. باور کنید چاره ی دیگری نداشتم . وقت فرار حس کردم چه قدرحالم از پارتی بازی و این جور آدم های پر افاده به هم می خورد .

به محض ورود به بخش استادمون یک تعویض پانسمان رو به من واگذار کرد . مریض رو دیدیم و وسایل رو آماده کردم . پانسمان رو باز کردم،پانسمان مشکلی بود ،به همین خاطر به محض دیدن پریسا و آقای ایمانی از آنها کمک خواستم .انگشت قطع شده بود و شستشوی آن خیلی سخت بود . پریسا که همان اول با دیدن زخم سرش گیج رفت و آقای ایمانی هم یک قدم عقب کشید .هر دو پشتم رو خالی کردند ،چاره ای نبود ،خودم دست به  کار شدم . رفته رفته بقیه ی بچه ها هم جمع شدند ،شنیدم که می گفتند "چه دلی داره". راستش رو بگم از خودم همچین توقعی نداشتم، پیش ازاین با دیدن این زخم ها حتما بی هوش می شدم  ،ولی اینجا بیمارستان بود و من هم پرستار.گازها رو با کمک آقای ایمانی و پریسا گذاشتیم که آن هم ماجرایی داشت .کاش می توانستم انگشت رو نقاشی کنم تا ببنید به چه روزی درآمد .جدا ازآن که هر چی می گفتم ، پریسا و آقای ایمانی در جوابم می گفتند "به روی خودت نیار که بلد نیستیم "خدابه داد مریض ها برسه تا ما پرستار بشیم .

نگاهم افتاد به تخت کناری که آقای نیکنام  پانسمانی رو تعویض می کرد . اینبار دیگه هیچ جور نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم .چسب ها به موهای طرف چسبیده بود ،آقای نیکنام هم به جای برداشتن چسب ها درست در اطراف آنها، موها ی مریض رو می چید . وقتی پانسمان رو برداشت باید بالای تختش با خط درشت و خوانا می نوشتی "تا اطلاع ثانوی آینه نزدیک مریض نبرید ،خطر CVA وجود دارد . "

در این بین یک مریض فوق العاده بد اخلاق هم داشتیم که بعد متوجه شدم همه ی پرستارها از دستش دلخور هستندو کسی مراقبتش رو به عهده نمی گرفت . از دهانش نقل و نبات می ریخت .نمی شد بهش دست زد که ... درد می کشید و دیواری کوتاه تر از پرستارها برای خالی کردن خودش پیدا نمی کرد . یکی گفت :"نزدیکش نرید ،درد حق همچین آدمی است ." بعضی ها فکر می کنند پرستارها غول بیابونی هستند و سنگدل تر و بی رحم تر از آنها پیدا نمی شو د . واقعا گاهی در رفتار با بعضی بیماران در می مانی ،هیچ جور نمی شه رضایتشون رو جلب کرد . هیچ چیز مثل بیمار بد اخلاق آدم رو خسته و عاصی نمیکنه .

آهای اونایی که این پست رو می خوانید یادتون نره که اگه خدایی نکرده مریض شدید ،خوش اخلاقی نیمی از بهبودی شما رو تضمین میکنه .  




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:25 توسط :: پرستار کوچولو ::

یکشنبه 23/2/86

چهارشنبه ی قبل بیمارستان نبودم به همین خاطر هم جای این چهارشنبه ی سفید خالی ست . کجا بودم ؟ نمایشگاه کتاب . سه شنبه عصر حرکت کردیم و جمعه بعد از ظهر برگشتیم ولایت خودمون . کوله بارمون یه عالمه کتاب بود و حاطره و خستگی راه . کتابها که دوستان خوبی هستند گوشه ی اتاقم خوش جا گرفته اند ٫ خاطره ها گوشه ی دلم جا شدند و خستگی ها چون شیرین بودند زود تمام شدند .

نمایشگاه کتاب امسال خوب و عظیم بود و پر بازدید کننده طوری که ما بیشتر توانستیم غرفه های علوم پزشکی رو سر بزنیم .کتابهایی رو که می خواستم پیدا کردم و چند تایی رو هم انتخاب کردم و خریدم . گرچه که رقم های روی جلدشون مثل برج های تهرون بلند بود .

همراه با طاهره و مطهره سعی داشتیم از میون کتابهای  دارو شناسی بهترین ر.و انتخاب کنیم که  آقای میان سالی که ظاهرا حرفها و نظرات فیلسوفانه ی ما نظرشون رو به سمتمون جلب کرده بود جلو آمد و با لبخند سلام کرد سرهامون رو بالا آوردیم و ما هم متقابلا سلام کردیم . بعد متوجه شدیم در دستانش یه کتاب فارماکولوژی است . خودش سر صحبت رو بازکرد و گفت که پرستار هست و چند سالی از خدمتش در این حرفه ی مقدس می گذره و از صحبت هامون متوجه شده که دانشجوی پرستاری هستیم . ازشون پرسیدیم :شما دیگه چرا دنبال کتاب دارو میگردید حتما در این چند سال همه ی داروها رو می شناسید و حفظ شدید . که گفت :این روزها یک هدنرس بدجنس و بد اخلاق نصبیمان شده که همه ی پرستارهای بخش رو مجبور کرده هر شب در مورد یک دارو کنفرانس دهند من هم آمدم بهترین و کامل ترین کتاب رو تهیه کنم بلکه این آتش دامن ما رو نگیره . بعد هم کلی برامون صحبت کرد و نصیحت های برادرانه ای کرد که در دوران دانشجویی خوب خوب درس بخوانید چون د راین رشته پیشرفت نمی کنید مگربا کسب علم و مهارت بالا آن هم فقط در همین دوران که مشکلات حاشیه ای سد راهتون نیست و بهترین لحظه هاست برای خطا کردن و درس گرفتن و بهتر شدن .دیدار ایشون برای من و همه ی ما خالی از لطف و فایده نبود .

گفتم سفرمون خستگی داشت و مثل همه ی سفرهای دانشجویی خوب و بد زیاد داشت . گاهی اشک توی چشممون جمع شد و به خاطر مشکلی تا 5 بعد از ظهر کسی به فکر ناهار خوردن نبود و گاهی از یک موضوع مشترک آنتقدر می خندیدیم که دچار  abdominal pain می شدیم . شب آخر هم به دلیل کمبود بودجه داخل رستوران راهمان ندادند و مجبور شدیم پشت در رستوران بشینیم و پسر هابرایمان همبر کباب می کردند و ما هم ساندویچ درست می کردیم . آقای پرستار گفتند دانشجویی عالمی دارد قدر این دوران رو بدانید .

سفر همیشه درس های خوبی برای آدم داره . باور کنید بهترین استاده . دو درس مهم از این سفر گرفتم البته قبلا انسان های بزرگی این راه رو رفته اند وتجربه هاشون رو در قالب جملات ارزشمندی  برای ما به یاد گار گذاشته اند اما از آنجایی که ما جوان ها عادت داریم خودمان دست به کار شویم و آستین همت رو بالا بزنیم و خوب و بد دنیارو خودمون محک بزنیم تازه احساس میکنم این جملات برام معنا داره :

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی                                           

دوست را نشناس مگر در سفر

سفر یه شعره                     سفر یه قصه ست                                      سفر رهایی ز فصل غصه ست

با من سفر کن                    دریا به دریا                  ساحل به ساحل        تا اوج رویا

سفر همسفر میخواد             دل کندن از غم پال و پر میخواد                     



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:33 توسط :: پرستار کوچولو ::

یکشنبه 16/2/86

چند روز پیش گویا آقا داداش ما زنگ ورزش میخوره زمین و دست چپش کشیده می شود به اسفالت کف حیاط مدرسه . این رو عصر که از دانشکده برگشتم فهمیدم. اینقدر هم به قول معروف درد سست تشریف دارند که حد و اندازه ندارد . تا دستش به گوشه ای می خورد آخ و ناله ای می کرد که بیا وببین . من هم که هنوز سر قضیه ی سرماخورگی و پنی سیلین و اون قضایا دلخور بودم اینبار اصلا به روی مبارک نیاوردم . هم کار کنیم ٫ هم منت بکشیم ؟

چند ساعتی گذشت تا اینکه خودش وارد اتاقم شد و گفت : ببین می تونی یه جوری سر هم بندیش کنی ؟ فقط یک چیزی رو ش بذار .

حالا شد .! دست به کار شدم .بتادین ٫ گاز٫ آب ٫ چسب وپانسمانی کردم از اون پانسمان ها . خیلی راحت تر شده بود ولی کمتر به روی خودش می آورد . تا اینکه امروز که از دانشکده برگشتم دیدم اوضاع دستش خیلی وخیم شده . ترسیدم ٫ نکنه به خاطر پانسمان من بود ؟ نه . گویا امروز همان جای زخم قبلی کشیده شده بود به یک سنگ زبراز قدیم هم که گفتن (هر چی سنگه واسه پای لنگه ) . چون زیاد خونریزی داشته برده بودنش دفتر دبیرستان . آقای ناظم که انگار هیچ سر رشته ای از کارهای پزشکی نداشته اند ٫ حتی یک ذره ٫ چنان دستمال کاغذی رو محکم می کشیده روی زخم که بهتر که هیچ بد ترش هم می کرده . داداش ما هم مرتب میگفته :آقا تو رو خدا بی خیال شو خواهرم پرستاره خودش پانسمان  میکنه شما زحمت نکش . من هم امروز دوباره پانسمان خوشگله رو گذاشتم روی دستش . تا به حال چندین و چند پانسمان در بیمارستان عوض کردم ولی هیچ کدام حس این یکی رو نداشت . دارم سال دو پرستاری رو تمام می کنم ولی این اولین مراقبت پرستاری در مورد اعضای خانواده ی خودم بود انگار کم کم بهم اعتماد میکنند و جرات میکنند دست و پاشون رو در اختیارم بذارند . پیش خودمون بماند چه حس خوبی داشت نه اینکه دلم بخواهد خدایی نکرده کسی مریض بشه ٫ این حس بیشتر به این دلیل بود که احساس میکردی میتوانی در چنین مواقعی مفید باشی .  می توانی با دستانت ٫ با نگاهت آرامش رو هدیه بدی و درد رو کم کنی . تو وقتی درکنار انسان ها هستی که دارا و فقیر ٫ خوب و بد احساسشان با هم فرقی ندارد . درد هست و ناتوانی و آشفتگی . انسانی که در آن لحطه به چهره ات نگاه میکنه به کمک تو محتاج است . خنداندن مردم از هم بر میاد ولی کم کردن درد ٫ پاک کردن اشک ٫ سبک کردن دل ٫ کار هر کسی نیست .

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:58 توسط :: پرستار کوچولو ::

چهارشنبه 12/2//86

 

از چند روز پیش دست و دلمون برای امروز میلرزید . آخه یکی از اساتید بخش زنان بعد از این همه وقت که از شروع ترم میگزره حالا فکرهاشون رو جمع کردن و به این نتیجه رسیده اند که ما باید 16 جلسه کار آموزی میامدیم نه12 جلسه . ترم قبل هم کم کار آموزی آمدیم . و ازآنجا که آدمی که قصد بهانه گیری داشته باشه حتی حالت دیوار رو هم بهانه میکنددر آمدند که تعطیلات عید رو هم بیخود تعطیل کردید مگه بیمارستان عیدا تعطیل بوده و حالا هم باید جبرانی بیایید آن هم نه اینکه با استاد بدون استاد عزیزم و هم اینکه 4 نمره کسر از نمره ی این واحد رو نوش جان کنید (انگار سر گردنه ) دیروز هم من و صفا رو توی راهرو دانشکده دید و برنامه معمول این روزهایشان یعنی جیغ و داد و تهدید رو برای ما هم اجرا کرد . شانس بیاریم با این اوضاع نگن کارآموزی فن رو هم از اول بیایید .

امروز هم ما با ایشون کارآموزی داشتیم خدا میدونه چند بار وصع ظاهرمون رو چک کردیم تمام جزوه هامون رو مرور کردیم تا بهانه دستش ندیم . به بخش که رسیدیم بهترین خبر دنیا رو شنیدیم . تشریف نیاورده بودند . (حالا اگه کسی جرات داره به نیامدن خودشون اعتراض کنه) .خلاصه امروز از اول صبح ما شدیم مثل تازه یتیم شده ها که بزرگتر ها نمی دونستن باهامون چه کار کنند . آخرش هم یکی از اساتید سرپرستی ما رو متقبل شد . تقسیم شدیم من و صفا و پریسا داخلی  زهرا و سمیرا جراحی مردان آقای ایمانی و نیکنام هم اتفاقات .

مریض امروزم pylonephritis  همراه با GI bleeding بود . وضعیت وخیمی داشت . خودش که به علت تب بالا هالوسینیژن بود و اصلا باهام صحبت درست و حسابی نکرد همراهش هم که به گمانم خانمش بود مدام از اینکه از چند روز پیش تا به حال پای این که معلوم نیست وضعیتش چه طور بشه گیر افتاده سخنوری کرد. میدونید از وقتی آمدم بیمارستان این دعا شده یکی از دعاهای اصلیم که (خدایا هیچ وقت به سنی نرسم و آنقدر زنده نمانم که باعث عذاب اطرافیانم بشوم ) خیلی سخته کسی رو که تمام عمر باهاش زندگی کردی وقتی سالم بودی و قوی ٫ اما حالا وقت پیری و ناتوانی ازت سیر باشه . خودش هم مثل اینکه آلزایمری بود هر بار که رفتم بالای تختش از اول از سیر تا پیاز بیماری شوهرش و گرفتاری این مدت رو برام تعریف میکرد طوری که جملاتی رو که قرار بود پشت سر هم بگه رو حفظ شده بودم . فکر کردم اگه شوهرش خوب بشه و خودش دچار درد سنگین فراموشی شود ؟ میدونم دنیا همیشه یک جور نیست .

بخش مردان هم یک بیمار معتاد تزریقی داشتند که خودش عین کف دست جای رگ هایش رو بلد بود و به قول خودش چند بار همه رو امتحان کرده بود و خودش بهترین رو انتخاب میکرد. بچه های داخلی 2 هم بچه داری میکردند . یکی از بیماران بچه رو سپرده بود به ایستگاه و خودش دنبال کارهای تسویه حساب با بیمارستان بود . اونا هم خوب از مهمون کوچولو با فشار دادن و بوس کردن و لب های تپلیش روکشیدن ٫ طوری که بچه عین لبو شده بود پذیرایی میکردند .

آقای ایمانی هم مدام مرده این ور و اون ور میبرد (نعش کش ) . اتفاقات روز شلوغی رو داشت . آقای ایمانی هم از مرده پیچیدن و همراهیش کردن تا سرد خانه وقت اضافه نمی آورد .

کنار ایستگاه ایستاده بودیم که از دور پیرمردی با سر و وضع ژولیده و لباس هایی ریش ریش و موهایی بلند شکل درویش های 1500 سال پیش با یک چوب بلند توی دستش که با اون مردم رو از سر راه کنار میزد اومد طرف ما و دیدم انگار پایان این راهی رو که با چوب بلندش باز میکرد منم تا به خودم بجنبم دیدم بلند داد میزنه :خانم دکتر ( منو میگفت ) ولی قوه ی تشخیصش خوب کار میکرد بقیه رو اصلا تحویل نگرفت . یک بسته قرص داد دستم و گفت که باید چه طور مصرف کنه؟ . از داروهای معمول نبود از استادم در موردش پرسیدم و برگشتم و گفتم : پدر جان روزی یکی صبح ها بخور .یکدفعه داد زد :چی ؟ فهمیدم گوش هاش سنگینه . بلند تر گفتم :پدر جان هر روز صبح یکی از این قرص ها بخور . یه نگاه بهم کرد که از شما دیگه توقع نداشتیم خانم دکتر و گفت :همش یکی ؟ منم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم :پس چند تا؟ گفت :خیلی ٫ من قرص خیلی میخورم با یکی که خوب نمیشم . یکی از مریض ها هم تکه انداخت که :آره برو همه رو حل کن توی یک لیوان و سر بکش تا دیگه نخواهی هیچ وقت قرص بخوری (یعنی سر و کارت بیفته با آقای ایمانی) پیرمرده انگار بدش اومد با چوبش من رو زد کنار که تو دلم گفتم نه به اون خانم دکتر گفتن نه به این حرکتت و راهش رو کشید و رفت با خودم گفتم نکنه همه رو با هم بخوره . داد زدم پدر جان فقط یکی بخوری ها ! در جوابم عصاش رو برد بالا و آورد پایین یعنی چشم خانوم دکتر شاید هم یعنی برو بابا هر کار دلم بخواد می کنم .

بعضی ها به خصوص مسن تر ها فکر میکنند قرص بیشتر یعنی بهبودی سریعتر این طرز فکرو انتظار مشکل پزشکان هم است 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:18 توسط :: پرستار کوچولو ::

دوشنبه 10/2/85

این روز ها حسابی کار دارم و من هم که  قربون خودم برم عین خیالم نیست . میان ترم ها نزدیک است و من برنا مه ی روزانه ام از این قراره:هر روز صبح 6:45 از خواب ناز بیدار میشم . یه ربعی طول میکشه تا درست و حسابی دستم بیاد که امروز چند شنبه است و قراره برم سر کدوم کلاس و الان باید چه کار کنم و از این جور حرفها . صبحانه رو هول هولکی توی آشپزخانه می خورم 7:45 از خانه میام بیرون به سمت دانشکده و کسب علم و دانش . اونجا هم چیزی دستگیرم میشه و نمیشه و 5 بعد از ظهر خرد و خسته با گردن کج و دست و پایی آویزان بر میگردم خونه . امروز هم مثلا 3-1 رو بی کار بودم و علی رغم اصرار زیاد بچه ها برای رفتن به خوابگاه فکر کردم عاقل شدم و یکراست رفتم سمت کتابخانه برای مطالعه . نمی دونم آخه چرا همه ی صندلی های کتابخانه هم با من قهر کرده بودند چون همگی بر عکس همیشه تکیه گاه آدم های درس خوان شده بودند جز یک میز  که از بدی روزگار درست مقابل کافی نت بود . من هم که بر کسی پوشیده نیست که در مقابل لین یکی دیگه نمی تونم طاقت بیارم به همین دلیل هم دو دقیقه بعد عین آدم های هیپنوتیزم شده یک ساعت این ور و اون دنیا رو گشتم . یکی از سایت های کتابخانه ای رو که پیشنهاد یک دوست بودهم سعی کردم باز کنم که مدامerror داد و میسر نشد . بعد هم که نمی دونم چه طو ر خبر گذاری ها مخابره کردند که بنده توی کافی نت نشستم . سیل میس کال ها بود که از جانب خوابگاه روانه شد دیدم داره توی اون فضای ساکت کتابخانه آبرو ریزی میشه و مجبور شدم موبایل رو خاموش کنم و بشینمن عین بچه ی آدم درس بخونم .  ساعت کم کم 3 میشد و وقت کلاس بعد و من کاش حد اقل معنای یه جمله از اون نصف صفحه ای رو که خواندم فهمیده بودم . با بد و بیراه گفتن وجدان ملامت گرم و اینکه اگه توی خونه دار قالی بزنم و فرش ببافم خیلی بهتر کارهایی است که من از صبح تا شب میکنم راهی کلاس شدم .

تا پام رو گذاشتم تو کلاس بچه ها مشتلق می خواستن . چی شده بود ؟ قرار شده بود دانشکده کیسه رو شل کنه و رتبه اول و دوم های هر رشته رو با یک بن عالی کتاب ببره نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ( یعنی من و مطهره رو ) من هم که خوره ی کتابم اینقدر ذوق کردم که اگه مدتی من رو ندیدید بدانید که ظرفیت این خبر غیر منتظره رو نداشتم و یه بلایی سر خودم آوردم یا اینکه  حسابی جو گیر شدم و مشغول درس خواندن هستم (عین ..)

تازگی ها به رادیو هم معتاد شدم مخصوصا برنامه های شب رو . البته به همون اندازه مدت زیادی هست که سریال ندیدم . هر شب رادیو تا نیمه های شب روشنه . به نظرتون تا امتحانات شروع نشده خودم رو ببندم به تخت و تند تند narcon بزنم خوب ميشم ؟ البته تصميم گرفتم از امشب به بعد فقط  هفت ترانه ي پنجشنبه شب ها روگوش كنم . دعا کنبد تنزل رتبه پیدا نکنم و آبروم کم و زیاد نشه سر قول و پیمان هام هم بمانم . الان هم همون نفس ملامت گر مدام نیشگونم میگیره که جزوه ها منتظرنگاه مبارک شما هستن . آمدم غریبه های آشنا .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:1 توسط :: پرستار کوچولو ::

پنجشنبه  6/2/86

دیروز بخش هامون عوض شد . اینبار سه تا چهارشنبه زنان . خب این بخش هم خصوصیات خاص خودش رو دارد . گرچه هممون با لب و لوچه های آویزان و نه و نوچ و پا کشان واردش شدیم ولی تجربه های خوبی رو هم می شود همین جا کسب کرد . دیروز 2 مریض به من سپرده شد . بعد از اینکه آنها را تحویل گرفتم کاردکس رو نگاه کردم و دارو ها رو چیدم . جنتا و کفلین هر دو در میکروست . کار راحتی بود. بعد باهاشون آشنا شدم. یکی s/c و دیگری hestrectomy . بعضی روزها فقط مهارت رو یاد می گیری ولی بعضی روزهای کار آموزینحوه ی ارتباط رو یاد می گیری و پای درد دل مریض ها میشینی .

دیروز صحنه های متضاد زیادی رو دیدم . مادری که از شیردادن به بچه اش امتناع می کرد بچه ای که نه ماه انتظارش رو کشیده بود . اون هم بچه ی اول . فرشته کوچولویی که حاصل یک عشق است و یک پیوند . دلش نمی خواست حتی به بچه نگاه کنه وقتی متوجه شدم بچه داره خون بالا میاره داد زد که:وی ببریدش بیرون نمی خوام ببینمش . درد زیادی داشت و برای بهبودیش هیچ کمکی نمیکرد .روز قبل عمل شده بود و هر کار می کردم از تخت پایین نمی آمد . نشستم و عوارض این کار رو براش توضیح دادم .نمیدونم یا واقعا نمی توانست یا نمی خواست . فرض اول رو قبول کردم . بهش مسکن دادم ولی زهی سعی باطل تا وقتی من آن جا بودم حتی در تخت ننشست .

یکی از بیمارها هم روش جالبی در برخاستن داشت . ملحفه رو با یک گره بزرگ زده بود به میله ی پاراوان و با قدرت تمام میکشید تا بلند شود که پرستار سررسید که خانم میله ی بیمارستان رو کندی همه ی ملحفه ها رو هم پاره کردی الانه که باید کارگر و بنا خبر کنیم خواهش میکنم دست بردار . سعی اون کجا و رفتار بیمار من کجا .

بر عکس بیمار اول حال و هوای بیمار دومم بود . جنین مرده برای چهارمین بار . خیلی باهام درد دل کرد . به چهره ی بغض آود و چشم های غمگینش نگاه و به حرف هایش گوش کردم .چه رنجی می کشید .یکی از بچه ها رو تا 8 ماهگی نگه داشته بود وبعد بچه خفه شده بود . فکر کن 8 ماه با سختی تمام که فقط مادر میفهمه با شنیدن صدای قلب یک موجود دیگر که تمام درد ها و رنج های این مدت رو از یادت میبره زندگی کنی و بعد .....

درد و رنج خودش به کنار حرفهای اطرافیان آدم رو داغون میکنه . با اون روحیه نه همراه داشت و نه کسی به ملاقاتش آمده بود . سعی کردم دلداریش بدم گفتم شاید مصلحت است خدا رضای بنده هایش رو بهتر میدونه . ای خدا قربون بزرگیت .تخت هایشان دو قدم با هم فاصله داشت ولی فاصله ی سرنوشت و زندگیشون غیر قابل تخمین و تصور .

ظهر وقتی با نهایت خستگی در طول راهروی بیمارستان می گذشتیم یک خانم کاملا محترم با قیافه ای حق به جانب با خشونت و نفرت تمام از کنارمون رد شد و در حقمون دعا کرد و از ته دل گفت : ( الهی سرطان بگیرید ) منظورش نه منحصر به ما بیشتر به امثال مابود . بیضی ها همه چیز رو از چشم پرستار ها می بینند البته بیماری و گرفتاری آدم رو از پا در میاره و این طور حرف ها رو نباید زیاد جدی گرفت .

این هم یک جورش است دیگه . انواع و اقسام دعاها بدرقه ات میشه . وقتی یکی میگه الهی خوشبخت بشی . الهی خیر ببینی خدا ازت راضی باشه زیاد نمیشه مطمئن بود که دو قدم اون طرف تر کسی نگه سرطان بگیری .

نمیدونم شاید این روپوش سفید معجزه میکه .آدم پاک و سفید میشه صبور میشه . پاید هر کدام در دلمون در جوابش گفتیم : ولی ما از صبح تا حالا به هر دری زدیم تا چیزهایی رو بیاموزیم که به نفع عزیزان شماست . همه ی سعی مان بر این بود تا مرحم آلام خسته ای باشیم .




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:2 توسط :: پرستار کوچولو ::

غروب روز یکشنبه است . بفهمی نفهمی دلم گرفته. خب دیگه همیشه که خنده نیست . میگن میوه ی دنیا در همه /خنده و گریه اش با همه . الان داشتم بهداشت روان میخواندم . نظریه های آدمهای بزرگ در مورد موجودی به اسم انسان .راستش رو بگم هیچ کدام به دلم نچسبید به اختیار خودم میخواندم و رد میکردم . انگار ورقه امتحانی و من هم استاد . فکر کن . آخرش هم روی همه ورقه ها خط کشیدم و گفتم : ها این سوال جواب نداشت . آدم غیر قابل شناختن است برین یه سرگرمی دیگه پیدا کنید. روانشناس هابا تمام ادعاهاشون هیچ وقت به نظرم آدم های نرمالی نیامدن . استاد ما هم یکیش . چنان سر کلاس حرفهای قلمبه سلمبه به آدم تحویل میده که احساس میکنی در دوران ما قبل تاریخ نشستی  . من نمیدونم وقتی آدم میتونه اینقدر راحت صحبت کنه چرا مدام کلاماتش رو بپیچه و شاخ و برگ بده . البته فکر کنم اسم اینها کلاس هست . من که هیچ وقت دوست ندارم از این کلاس ها برم .تصمیم دارم چند تا از اون کلمات قصارش رو به خان مظفرزرگنده پیشنهاد بدم . به نظرتون چه طوره ؟ فکر کنم به درد اون خیلی میخوره .

نخیر با ایراد گرفتن از همه چیز دل ما باز نمیشه . گاهی دلت بیخود و بی علت میگیره . اندازه ی هزار سال زندگی کردن هم خسته ای . ابن جور وقتها هر کسی باید برای خودش دست به کار بشه . من این طور وقت ها اول در اتاقم رو میبندم آخه می خواهم خصوصی با خدا حرف بزنم . خوب که از همه چیز گفتم و گفتم وسبک شدم و از بنده هاش به حق و نا حق شکایت کردم واون بالایی که بودنش تنها بهانه ی زندگی کردنم است آروم فقط بهم نگاه کرد و گوش کرد یه پنجره  یه شب تاریک و یه کتاب از قوی ترین مسکن ها هم آرام بخش تره .

دلم غارت شد امشب با نگاهت                               دلم را با خودت بردی اسارت

که نی ساز شکسته سوز هجرت                             نشونی مونده اینجا توی غربت

ببین بی تو چقدر سرده دلامون                              چرا رفتی بیا لیلای مجنون

صدای قلب مجنونم تویی تو                                  توی هر گلبول خونم تویی تو

ببین حتی تو تصویر دل من                                  دیده جا پا تو دکتر ای گل من

غروب است و دلم سرشار غم ها                           نیومد عاقبت موندم چه تنها

زدم بیرون و رفتم بی نشونه                                به دل گفتم نگیر دیگه بهونه

خراب و عاشق و مست و دیوونه                          دلم باید همین جوری بمونه

چرا آروم نمی گیری دل من                                  مگه از زندگی سیری دل من

می دونم خسته ای جا مونده ای تو                        با یادش باز تنها مونده ای تو

 

امروز یک جمله ی قشنگ هم خواندم . اینجا مینویسم تا یادم نره همیشه آرزو های خوب داشته باشم راستی توی دانشگاه ما هر صبح یک مقوا میزنن به دیوار با دو تا جیب و کارت های رنگی و قشنگی توی جیب ها . بالای یکیش نوشته : نیت کن و بردار( نه  اشتباه نکن فال گیری نمیکنیم تو اون دانشگاه . ادامه رو گوش کن .) بالا دومی هم نوشته عمل کن و بذار . کار قشنگی هست . جمله ی امروزم این بود :

آرزو های بزرگت را جایی بنویس              توکوچکی و از آنها می گذری                اما خداوند آنها را فراموش نمی کند

آنچه امروز داری                                  همان خواسته های دیروز توست   

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:34 توسط :: پرستار کوچولو ::