تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

پنجشنبه 30/1/86

از تصمیم های کمی تا قسمتی مهم( از دید خودم) قبلا نوشتم . دیروز چهارشنبه بود . این بار من توی بخش بودم و با پرستار (ع) . باید با ایشان بودم و تا ظهر ازشون یاد میگرفتم . به قول بچه ها مثل یانگوم شده بودم که دائم دنبال بانو هنش میدود از صبح تا ظهر پشت قدم هایش راه میرفتم . TPR  ها رو قبل از رسیدن ما گرفته بود و دنبال رضایت گرفتن از دو مورد LP بود که یکی از آنها رو توی راهرو پیدا کردیم و رضایت نامه رو امضا کرد و دومی پیرمردی معلم و50 ساله بود که گویا قصد رضایت دادن نداشت از ترس فلج شدگی که امضا کرد و انگشت زد. ما هم رفتیم به ایستگاه تا دارو ها رو توی سینی بچینیم که دیدم همراهش که گویا زنش بود با تردیدی که کاملا از چهره اش مشخص بود  آمد کنارمون و گفت :"میگما براش خطر نداره ?"پرستار (ع)هم که حسابی سرش شلوغ بود و از دیشب اینجا بودگفت "شما که رضایت ندادین " "حالا اگه خطر نداره رضایت میدیم میترسیم فلج بشه ""من نمیدونم یا رصایت بده یا نده ""خب حالا ما چه کار کنیم ""خانم من نمیدونم برو با دکترش صحبت کن "تا ظهر چند باراین گفتگو تکرار شد . یک بار هم امضا کرد و رضایت داد و دوباره پشیمان شد و حرفش رو پس گرفت . دلم به حالشون سوخت . اطلاعاتشون در مورد LP کم بود و حرفهایی که از این و اون شنیده بودند باعث ترسشون شده بود . دکتر هم که تشریف نداشتند . دیدم بهتره خورده اطلاعاتی رو که دارم در اختیارشون بذارم . رفتم بالای تختش و و شروع کردم به گفتن آنچه می دانستم  به خودش و همراهش .چند دقیقه ای گذشت که پرستار (ع)سر رسید و صدایم کرد و گفت :کار زیاد درستی نمیکنی . اگه فردا روز عملش خوب از آب در  نیامد و مشکلی پیش آمد تورو میچسبه که اون پرستاره منو مطمئن کرد من اگه مطمئن نشده بودم محال بود رضایت بدم. حالا خر بیار و باقالی بار کن . ما کاری به این کارها نداریم فقط وظیفه داریم رضایت بگیریم که یا میده یا نمیده . چند لحظه همان جا ماندم و فکر کردم پس باید چه کار کرد ؟ درس هایی که در دانشکده توی مغزمان میخوانند کجا و حرفهای این پرستار با تجربه کجا ؟

دیروز روز تناقض ها بود . وقتی سرآمپول رو میشکستیم تادارو بکشیم و من دنبال پنبه الکل میگشتم با خنده از دستم گرفت و گفت :از این کارها بکنی هیچ وقت پرستار نمی شوی و فورا آمپول رو شکست و این یعنی یکی از تصمیم های من هوتوتو

دیروز روز خوبی هم بود . لاین گیری هایم حرف نداشت . سریع با تسلط کامل و بی عیب . دیگه دارو ها هم برایم آشنا بود و لازم نبود قبلش از این و اون در مورد نحوه ی مصرف سوال کنم و هنگام هیچ کاری یک قطره از خون مریض روی زمین نریخت . چند بار توی دلم به خودم گفتم :حوریا جون ای ول !




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:4 توسط :: پرستار کوچولو ::

سه شنبه 28/1/86

شاید به دلیل اینکه دیشب دو ساعت در باره ی انواع و اقسام kidney stone  ها وkidney cystها می خواندم بود که امروز از اول صبح دچار چنان fluk pain ی شده بودم که خدا نسیب هیچ کدام از بنده هاش نکنه . کلاس بهداشت خانواده داشتم . منی که سر این کلاس مثل اینکه توی یک زندان تنگ گیر کرده باشم دائم تکون می خورم و بر میگردم پشت و بغل دستیم رو اذیت میکنم و دقیقه ای صد بار ساعت رو نگاه میکنم و خلاصه جونم سر لبم میاد  تا کلاس تموم بشه امروز از شدت درد حتی نمیتوانستم یک تکان کوچولو به خودم بدم که نا خود آگاه یک آخ بلند و کشیده ا زنهادم بلند میشد و مجبور شدم تا آخر ساعت مثل مجسمه بشینم و زل بزنم توی چشم های استاد تا به قول صفا آخرش فهمیدم رنگ چشم های استاد چه رنگی است . و چقدر عذاب آور بود . مامان که میگه دو هوا شدی . آقا داداش هم امروز صبح تز داد که یک دونه پنی سیلسن به خودت بزن بهت قول میدم که  برای همیشه خوب میشی .میبینید تو رو خدا ؟

 

دیروز میانه ام با زهرا سر یک مسئله ی کوچک شکر آب شد و دلخوری پیش اومد . تا اخر روز هم سعی کردم زیاد با هم رو به رو نشویم . بر عکس روزهای دیگر پیاده هم نیامدیم و 20 دقیقه ای منتظر سرویس دانشکده  شدیم از سرویس که پیاده میشدم و قرار فردا رو گذاشتیم انگار از چشمهام فهمید که خیلی دلگیرم . به محض اینکه وارد اتاقم شدم و طبق عادت همیشگی خودم رو ولو کردم روی تخت آهنگ sms  گوشیم بلند شد جلدی پریدم روی گوشی . زهرا بود با این پیام  :   کور باشم اگر اشک در چشم تو بینم روزی لال باشم من اگر سخنی گویم و آزرده شوی . زیرش هم نوشته بود : زندگی را نفسی فرصت غم خوردن نیست . یه لبخند آمد گوشه ی لبم و یک گل رز براش فرستادم و زیرش نوشتم :a rose for you   به همین راحتی . این جور وقت ها آرزو میکنم کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم و گرفتار مشغله های زندگی نمیشدیم تا میتوانستیم همین قدر راحت معذرت بخواهیم و به راحتی هم ببخشیم و بگذریم . با یک نگاه و یک لبخند همه ی دلخوری ها کنار میرفت . ولی حیف که هر قدر بزرگتر میشویم دل هامون کوچکتر میشود . گاهی حتی توی دلمون  جای خودمان هم نمیشه .

زهرا جون الهی قربون چشم های قشنگت برم . میدونم که بالاخره یه روز لو میرم و تو این نوشته ها رو میخونی پس برای تو مینویسم :

تو بمان با من تنها تو بمان                                              

                                                          جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

                                                         من فدای تو به جای همه گلها تو بخند  

                                                                                                                    من که به پای تو در افتادم باز

                                                                                                                    رشته ای ساز از آن موی دراز

                                                                                                                                                              تو بگیر. تو ببند. تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

                                                        من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

                                                                                                                                آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:23 توسط :: پرستار کوچولو ::

دوشنبه ۲۷/۱/۸۶

دفعه ی قبل سوتی های بیمارستان رو تعریف کردم . اما این بار یه تصمیم جدید گرفتم . خوب که فکر کردم و خودم رو با چند نفری مقایسه کردم دیدم من اصلا توی بیمارستان مواظب خودم نیستم و این به خصوص برای ما تازه کارها که اینقدر در معرض خطریم هیچ خوب نیست . به همین دلیل هم اولین اقدام رو دیروز شروع کردم . صبح زود شال و کلاه کردم به طرف پایگاه بهداشت نزدیک خانه و نوبت سوم واکسن هپاتیت رو گرفتم . دومین تصمیم این بود که همیشه حداقل یک دستکش توی جیب روپوشم داشته باشم و دیگه اینکه به هیچ کاری دست نزنم مگر با علم کامل به آن کار.

امروز یه تریپ دکتر کوچولو هم آمدم . همراه صفا بین قفصه ی کتابها می چرخیدیم که تا چشم باز کردم دیدم یه نفر به سنگینی کوه عقب عقب افتاد تو بغل من . وقتی از خودم جداش کردم و هویتش فاش شد دیدم مطهره است که طبق اظهارات خودش حین بلند شدن سرش گیج میره و ادامه ی ماجرا . من هم که منتظر طبابت بودم نشاندمش روی یک صندلی و شرع کردم به گرفتن هیستری از مریض. اول گفتم شاید کم خون هستی معاینات دقیقی کردم و آخر کار هم کف دستش رو نگاه کردم و با قاطعیت گفتم :بله تو کم خونی و باید از امشب شبی یه دونه قرص آهن بخوری . داشت بلند میشد که یکدفعه یادم افتاد به حرف پسر عمه ی گرامی که یک بار سر همچین قضیه ای میگفت سر گیجه به خاطر داشتن خون غلیظ است که توی فامیل ما ارثی هست . من هم با همین خاطره به مطهره بیچاره که دکترش من شده بودم گفتم شاید هم خونت غلیظ باشه که باید سالی یه بار بری و خون بدی  یه نگاه بهم انداخت و گفت :مطمئنی؟گفتم: مطمئن که ! فقط یه مشکل کوچک هست که نمیدونم تو الان باید خون بگیری یا خون بدی . این هم از طبابت ما

راضیه که از کنارمون رد میشد هم تکه انداخت که مریم جون فال گیری صرف نداشت رفتی تو کار کف بینی ؟

عیب نداره اینقدر از این سوتی ها میدیم و از این دکتر بازی ها در میاریم و از این و اون کنایه میشنویم تا یه روز یه پرستار کار درست بشیم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:47 توسط :: پرستار کوچولو ::

 ن

پنجشنبه 23/1/86

دیروز چهارشنبه بود . چهارشنبه هابرای ما بهترین روزهای هفته است. چهارشنبه یعنی روز بیمارستان روز روپوش سفید و روز پرستاری. یعنی هر چیزی در طول هفته آموزش دیدی میتونی ببینی . البته فقط کمی از این خیال واقعیت پیدا میکنه که ما به همون هم راضی هستیم .

دیروز اولین کارآموزی در سال جید بود . مثل هر روز لباس پوشیدم و راس ساعت 7:45 از خانه زدم بیرون. زهرا زودتر رسیده بود . با دیدنش حرکتم رو تندتر کردم . بعد هم مثل همیشه سلام و صبح بخیر و با اولین تاکسی سوار شدن و حرف زدن تا خود بیمارستان . مثل اینکه سرویس دانشکده زودتر بچه ها رو آورده بود چون همه حی و حاضر بودن البته فکر کنم طبق معمول یه عده هم جا مونده بودن . من و زهرا هم فوری روپوش پوشیدیم و به 6 نفر دیگه ملحق شدیم . این بار بخش ها عوض شده بود و ما اتفاقات بودیم . اتفاقات بخش جالبی نیست ولی شاید به دلیل خاطراتی که از ترم قبل در مورد این بخش دارم اینقدر اینجا رو دوست دارم . دیروز هم عجیب  شلوغ پلوغ بود . هر کسی گوشه ای ناله میکرد . پرسبل اینجا هم خیلی زیادن وهم اکثر اونا طرحی هستن و جوان و پر کار . هیچ وقت هیچ کدام رو بی کار ندیدم حتی برای لحظه ای . دور هم کنار استیشن جمع شده بودیم که آقای عسکری با تاخیر رسیدند . قرار شد تقسیم بشیم . صفا و زهرا رفتن بخش . اقای ایمانی رفت سمت نوار قلب و من و سمیه و سمیرا و پریسا و آقای نیکنام هم طرف تزریقات و اتاق احیا بودیم . چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود و آقای عسکری داشت تا امدن یه مریض از انواع پنی سیلین ها و چگونگی تزریق آنها صحبت میکرد که دیدیم آقای ایمانی با حالتی سردر گم و کمی خنده دار امد و گفت : استاد اشتباه نشده آخه همش خانم میاد اونجا . آقای عسکری هم خندید و گفت اون خانم ها مثل مادر خودت هستن تو پرستاری و پرستارها هم محرم هستن اون هم در جواب گفت :مادرم باشن من برا ی مامانم هم ECG  نمیگیرم . ما میخندیدیم و او عصبانی بود .این هم یکی ازدردسر های پسر هاست آخر هم تا ظهر مجبور شد مرتب بره ECG  و هر بار دو دقیقه بعد با گونه هایی سرخ بیاد بیرون . زهرا خیلی سرش شلوغ بود حتی رست هم نیومد. ولی بر عکس اون صفا بود یه بار که رفتم بهش سر بزنم اخم هاش در هم بود و میگفت این پرستاره هیچ کاری به من نمیده فقط باید کاغذ از این اتاق به اون اتاق ببرم . شدم پا دو ی این خانم . ما هم که منتظر بودیم کسی بیاد برای آمپول زدن . کم کم ساعت میشد 11:30 و وقت رفتن که یه مورد تعویض IV پیش اومد من و سمیه رفتیم انجیوکت خیلی سفت بود فشار دادم تا بازش کنم که نفهمیدم چه طور شد که خون پاشید به صورتم فورا بالای رگ رو گرفتم و انجیوکت رو بیرون آوردم و سمیه اون رو برد . قطره های خون پاشیده بود روی صورت و لباس و عینکم حالا خانمه چه کار میکرد چشمتون روز بد نبینه شروع کرد به بد و بیسراه گفتن . اینقدر به خودم فشار آوردم تا چیزی نگم . شاید هم حق دارن با اون حال بیمار دوست ندارن کسی روی اونا درس یاد بگیره ولی کاش یه کم تحمل میکردن بدون این اشتباهات پرستار خبره ای هم بوجود نخواهد آمد کاش میدونستن با عکس العملشون اعتماد به نفس و جرات رو از ما میگیرند . دمغ و بی حوصله رفتم اتاق رست تا لباس بپوشم که پریسا به محض دیدنم گفت :چیه عین ابر بهار حالت عوض میشه ؟ چی شده عین برج زهر مار شدی؟ پشت میز نشستم و قضیه رو تعریف کردم . هر کس گوشه ای نشست و شروع کرد به تعریف کردن سوتی های امروز خودش .

زهرا:1- گویا وقت دادن دارو یکی از داروها از دستش میفته و قل میخوره میره زیر تخت بیمار زهرا هم مونده بوده سرگردان که بیمار چه دارو هایی رو خورده و این داروی زیر تخت چیست خلاصه همراه مریض رو میفرسته زیر تخت برای پیداکردن این قرص به هر بد بختی بوده قرص رو پیدا مینند و قرص کذایی فقط یه مسکن ضعیف بوده .2-گاهی همراه بیمار طوری چشم تو چشم به آدم زل میزنه که ما تازه کارها طوری دست و پامون رو گم میکنیم که میشه کار زهرا .  میخواسته سرم بیمار رو تعویض کنه یادش میره باتل درپوش داره ظوری ست سرم رو فرو میکنه که ورودی باتل شاخه پاره میشه . 3-قدش به گیره سرم نمیرسیده و بعد از اینکه چند بارمیپره بالا و پایین خود مریض از تخت میاد پایین و باتل رو سر جاش میذاره . 3-داشته داروی تزریقی رو با نیدل وارد انخیوکت میکرده که مریض مانع میشه .

سمیرا:دو خانم مسن هر کدام با 4 آمپول مراجعه میکنن و سمیرا چون هیچ یک از ما رو رئیت نمیکنه خودش دست به کار میشه . بعد از چند تزریق با یک سرنگ کشیده در دست فراموش کرده بوده آمپول مال کدام خانم است .دل به دریا میزنه و به یکی از اونا تزریق میکنه .

آقای نیکنام : موقع کشیدن دارو از دستش رها میشه و سرنگ میشکنه مریض هم با قیافه های بزن بهادری پشت سر هم میگفته خودت شکستی خودت هم برو بخرو منتظر خوابیده بوده روی تخت .

صفا : برای گرفتن نمونه خون دست بیمار بیچاره رو سوراخ سوراخ میکنه طوری که مریضی که چند روز بود نای حرف زدن نداشت با صدای بلند میگفت :جیگرم رو خون کردی

چه خوبه که همدیگر رو داریم این جور وقت ها این ساپرت های روحی حال آدم رو بهتر میکنه و میفهمی همه اشتباه میکنن فقط باید حواستو بیشتر جمع کنی .

 

 

 

وقتی رسیدم خونه پوریا تب و لرز داشت . سرما خورده بود دکتر براش پنی سیلین نوشته بود . گفتم آماده شو بهت بزنم که مامان خانم سر رسید که میبرمش مطب دکتر خدایی نکرده خدایی نکرده بلا ملایی سرش میاری . آخرش هم 900 توماناقابل دادن بهیار مطب دکتر .
بابا چرا هیچ کس ما رو جدی نمیگیره



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 12:37 توسط :: پرستار کوچولو ::