تبليغاتX
بيـــــــدار پــــــرستاری

بيـــــــدار پــــــرستاری

آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

اون مریض drug poisening مان ، یکی از عجایب پزشکی است . دیروز بعد از 5 دقیقه !!!!! به یک کپسول cephalexin ، reactionداد . آن هم شوک آنافیلاکسی .مانده بودیم در عرض 5 دقیقه چطور این کپسول توی بدنش باز شد و چنین واکنشی را نشان داد . امروز هم به این نتیجه رسیدیم که بدنش به انواع دارو ها حساس است . دکتر با ترس و لرز    order هایش را change  می کرد . بعد از هر med هم emergency box رو پشت در اتاقش آماده می گذاریم . تا حالا چند بار از ارست حتمی جان سالم به در برده .

اینترنمان دیروز کپسول سفالکسین ، رو توی آب حل کرد ، ببیند چه اتفاقی می افتد . از بس این اتفاق عجیب بود شک کرده بود به اینکه شاید اشکال از کپسول های جدید بیمارستان باشد . سفالکسین که توی آب حل شد ، بوی گوشت گندیده می داد . انگار بمب شیمیایی !

 امروز هم شیفت و هم بخش بودیم . منصور سوتی می داد و من جمعش می کردم .

 پیرزن اتاق 12 از دیروز discharge شده . ولی میگه اینجا بیمارستان دولتی هست و من یک قران هم به هیچ کس پول نمی دهم . وضع مالی اش هم بد نیست . فکر کنم داره بازیمان میدهد . دیروز که فهمید مرخص می شود ، زیر لب غرولند کرد که : حالا کجا برم ؟ ! تک و تنها تو اون خونه چه کار کنم ؟ ! اینجاحداقل با این هم اتاقیم حرف می زنم ! . بقیه ی حرفش رو توی دلش گفت . ولی می شد حدس زد یه چیزی تو این مایه هاست : ( شام و نهارم که به موقع است ، تر و خشکم که می کنید ، اگه یکی از شما اخم هایش رو برایم در هم کرد ، فوری سوپروایزرتان گزارشش را رد می کند ، آمپول تقویتی و ویتامینم هم که به راه است . کجا برم بهتر از اینجا ؟ نه خیر ، بیمارستان دولتی هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

ظاهرا از ما دل نمی کند . امروز صحبت این بود که پولی جمع کنیم و بهش بدیم تا شاید با بیمارستان تصویه کرد و دست از سر ما هم برداشت و شد که تا شر نشده و احیانا شروع به هیستریک بازی نکرده ، بره به سلامت .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:34  توسط پرستار کوچولو  | 

امروز تو بیمارستان علاوه بر دسته گل های که کاشتم ، چند تا سوتی دست اول هم دادم .

یه بیمار drug poisening داشتیم . دیشب توی یه پارتی قرص و مشروب خورده بود و امروز هم که حسابی داشت از همه ی سلول های بدنش در می آمد . تو یه عالم دیگه سیر می کرد . یکدفعه از سر جایش بلند می شد و می خواست خودش رو از تخت پرت کنه پایین . ناچارا سه تا همراه برایش گذاشته بودند . اوایل صبح بود که مانیتور نشان داد وضعیتش رو به وخیم شدن است . اریتمی های خطرناک پشت سر هم تکرار می شد . گویا قبلا مشکل قلبی هم داشته ، که حالا کشف می شد . در یک لحظه همه ی اقایون و خانوم های دکتران جوان دورش جمع شدند . و ما کوچولو ها  هم به نظاره . !

از اول صبح تلوزیون بخش خراب شده بود . برفکی بود . ولی تو اون هیر و ویر انگار که اون هم دچار شوک شده باشه ، یکدفعه درست شد . من داشتم رو به پریسا می گفتم : مانیتور ... که از تو اتاق دیدم که تلوزیون درست شده ، ادامه ی جمله ام رو با هیجان گفتم :..صاف شد . اما آقای اینترن فکر کرد مانیتور رو میگم . همچین با وحشت برگشت سمت مانیتور که نگو . بعدش هم با حرص یه جوووری نگام کرد . منم برای رفع و رجوع یواشی گفتم : تلوزیون صاف شد !!! خنده اش گرفت . نمی دانست تو اون هیر و ویر بخنده یا .....

       ***                                                                     ***

آزمایشگاه HBیکی از مریض ها رو 3 شمارش کرده بود . دوباره یه نمونه گرفتیم و اورژانسی ازمایش شد . باز هم همان نتیجه تکرار شد . دکتر گفتن اول مریض رو هیدراته کنیم ؛ با 500 سی سی نرمال سالین و بعد پک سل . وصل کردم ولی بیست دقیقه بعد که رفتم دیدم مرض 1000 سی سی نرمال سالین گرفته . انگار که باتل سوراخ باشه . آخه من تنظیمش کرده بودم . تا اخر ساعت همه برایم دست گرفته بودند و وقتی می خواستند نشانی مریض رو بدهند می گفتند : همان که هیدروتراپی اش کردی . ( آخه وضعیتش نسبت به قبل از آن بهتر شده بود ) ولی من هنوز هم فکر می کنم ، مریض خودش سرم رو دست کاری کرده بود .

      ***                                                                  ***

دکترمان تازه آمده بودند برای راند . صفا و پری اصرار داشتند بریم رست . ولی من خواستم با دکتر برم سر راند . رسدیم به یکی از مریض ها که من صبح ازش TPR گرفته بودم . فشارش را چند بار گرفتم ولی یه عدد عجیب داشتم . اگه نمی خندین : 140 روی 50 ! من هم نوشتم خب . دکترمان چند بار عدد رو بالا و پایین کرد . چپ و راست کرد و جلو و عقب برد و بعد از مسئول بخش ماجرا رو پرسید . چشمتان روز بد نبینه ، مسئول بخش به طرز وحشتناکی رو به من کرد و گفت که : شما این فشار رو گرفتی ؟ ترم 7 هستی خانوم ولی هنوز نمی تونی یه فشار ساده رو بگیری ؟ کار آموز فن هم بلده ! اگه نمی تونین ، بگین خودمون بگیریم ! دانشجوی بدون مربی همین میشه دیگه ! دکتر ما چه قدر باید مواظب این ذانشجو ها باشیم ؟ . حالا یکی باید جلوی این مسئول ما رو می گرفت . وقتی میگن پرستار بدون حامی هست یعنی این ... هر چی از دهنش در اومد جلوی دکتر و اینترن و مریض به من گفت . عصبی شدم ولی خودمو کنترل کردم . دکتر هم نگاه مهربونی بهم کرد و گفت برو یه دستگاه BP  بیار تا دوباره کنترل کنیم . کاف رو بست و گوشی رو گذاشت و من هم تو دلم خودمو لعنت می کردم که آخه راند اومدنت چی بود دختر !

حالا بگین چی شد ؟

یکدفعه دکترمان گوشی رو پرت کرد روی میز و رو به مسئول بخش گفت که خانوم این چه وضعیه ؟ برین دستگاهتان رو عوض کنید . چقدر دستگاه BPخراب تو این بیمارستان ریخته ؟ اشکال از شماست نه از دانشجو ...

حالا کارخونه قند تو دل من آب می شد .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:8  توسط پرستار کوچولو  | 

امروز دنبال یه مطلب دیگه تو اینترنت سرچ می کردم که توی یکی از وبلاگ ها یه مطلبی رو دیدم که ...

می نویسم براتون

من از تو بهترم چون وقتی ناراحتی میتونم خوشهالت کنم

حتی اگه خودم ناراحت باشم

و وقتی خوشهالی میتونم خوشهالترت کنم حتی اگه خودم ناراحت باشم

فقط وقتی داری میخندی بهم نکاه نکن اخه خیلی دلم گرفته نمیتونم جلو اشکامو بگیرم

من از تو بهترم چون وقتی داری با من دعوا میکنی من بهت نگاه میکنم و از خودم میپرسم چرا؟

و اگه جوابمو نگرفتم از تو میپرسم چرا؟

و اگه بازم نفهمیدم میفهمم که نمیخوای مشکلمون حل بشه بلکه میخوای تلافی کنی پس منم به حرفات گوش نمیدم اخه نمیخوام از دستت ناراحت باشم به همین راحتی!!!!!..........................

HydroForum ® Group

گاهی یه خط قرمز شدیدا قرمز میاد وسط تمام معادله های ذهنت .اونم درست وقتی می خوای برگه ات رو تحویل بدی...

امشب شب قدره . شبی که میگن یه چیز کلی ازسرنوشت یکساله آدم ها رقم می خورد . نمی دونم امشب چه تقدیری برام مقدر میشه ....خواننده ی خوبم

امشب

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط پرستار کوچولو  | 

moorcheo phobia

این روزها فوبی مورچه ( ترس مرضی از مورچه ) گرفتم .

قضیه از این قراره که چندی پیش متوجه رفت و آمدهای مشکوکی به اتاقم شدم . تردد های مانع کسب تعدادی موجودات سیاه به اندازه ی یک بند انگشت به نام مورچه . وسط اتاق من برای خودشان اتوبان کشیده بودند و انگار نه انگار باید از جایی یا از کسی ( مثلا من ) مجوز بگیرن . هی به خودمان گفتیم ، میازار موری که دانه کش است . حالا اون کوچیک شده و تو بزرگ که نباید از نون خوردن بندازیش . بذار خودشون کارشون که تموم شد میرن ! چی کار داری حیوونی ها رو . چند روزی در جوار هم زندگی کردیم و این مهمان ناخوانده ها رو که گاهی حتی توی کتابی که داشتم می خواندم سرک می کشیدند ، رو تحمل کردم . تا اینکه حس کردم انگار زاد و ولد کرده باشن ، دارن زیاد میشن انگار . گفتم نه دیگه ، دیگه نمیشه ، این اتاق رو فقط به چند تا دونه از شماها اون هم برای چند روز اجاره دادم . حکم تخلیه رو صادر کردم که دیدم ای بابا اینا تازه جاگیر شدن . خوش گذشته بهشون . پذیرایی هم شدن تازه . اولین دست گل هایی که دریافت کردم این بود که یه شکلات فسقلی که گذاشته بودم روی کشوی میزم رو چنان از داخل خالی کرده و میل کرده بودند که با یک تلنگر خاکستر ش به جا ماند . یه آدامس با طعمی که دوست داشتم هم ته کشوم مانده بود که تا رفتم سراغش دیدم جاتره و بچه نیست . چند روز پیش هم ردشون رو از داخل کیفم گرفتم که قصد شکلات های اون تو رو کرده بودند . جالب انجاست که فورا این مورچه ها ی کذایی غیب میشن و وافعا نمیشه ردشون رو گرفت . من هم در یک اقدام انتحاری مجبور شدم تمام شیرینی جات و نقل و نبات و آدامس و ....تا اطلاع ثانوی از اتاقم خارج کنم . بلکه این مهمون های نا خوانده خودشون از روی مبارک برن و رفع زحمت کنند . اما ...........

صحنه ی دلخراش تر وقتی بود که گوشه ی یکی از کتابام سوراخ شده و دوتا از اون " اسمش رو نبر ها " هم دارن برام چشمک می زنن و بای بای می کنن . شما بودین چه حالی بهتون دست می داد . این رو دیگه نمی توانستم طاقت بیارم . در یه لحظه احساس کردم که من در مقابل کوچکترین موجود هستی ناتوان ترینم . جلوشون کم آوردم . میدانی چرا ؟ آخه تعدادشون زیاد بود . باهم بودن . حتی برای هم فدا می شدم . حس می کردم به محض اینکه می فهمیدند که من بو بردم و قصد نابودیشون رو دارم ، فورا همدیگه رو خبر می کنن . آره ، چون جمع بودن نابود کردنشان زیاد هم کار آسانی نبود . حالا می خواد من اشرف مخلوقات باشم ، می خواد نباشم .

اون همه کتاب و کاغذ رو نمی شد از اتاقم خارج کنم که . فقط شانس آوردم اونا کاغذ ماغذ دوست نداشتن . شاید هم دلشون برام سوخت که کوتاه اومدن . اما همچنان توی اتاقم ماندگار هستند . همش حس می کنم دارن روی فرش راه میرن . یا از دست و پام بالا میرن . یکیشون رو که از چند متری می بینم ، مثل فشنگ از جا می پرم .  مجبورم روزی چند بار همه چیز رو چک کنم ببینم رد پاشون اونجا نباشه .

دیشب به ساره می گفتم اگه اینا فردا روز مورچه های آدم خوار از آب در اومدن چی ؟ مثلا صبح که از خواب بیدار میشم ببینم یه قسمت از بدنم رو خوردن چی کار کنم ؟ ساره ادا در آورد و گفت : من از طرف سلطان مورچه ها اومدم ، مامورم تو رو بخورم . انتخاب کن . از کجا شروع کنم ؟

یه آن به ذهنم رسید و گفتم ، سرم رو می خوام ، ذهن و خاطراتم رو می خوام ، چشم و گوشم روهم لازم دارم ، هنوز باید خیلی چیزها رو ببینم و بشنوم ، پاهام رو هم می خوام ، اونا نه ! هنوز خیلی جاها باید برم که نرفتم ،  از دستم هم دست راستم رو می خوام . برای نوشتن لازمش دارم .  دست چپم ؟ حالا شاید بشه روی اون به تفاهم برسیم . می تونید از انگشت کنار انگشت کوچیکه شروع کنید . ساره خندید و گفت : اون که انگشت انگشتریه که ! فهمیدم راست میگه انگار !

این هم قضیه ی ما با این مورچه ها بود . اگه کسی ترفندی برای خلاصی ما از شر این مهمان های ناخوانده بلده ، یا جایی دارویی ، درمانی برای moorcheofobia خوانده ،عاجزانه ازش تقاضای کمک داریم .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:18  توسط پرستار کوچولو  | 

امان از سنگ اندازی ها و بعضی قانون های دست و پا گیر ، که آدم رو به چه کارها که وادار نمی کنه . !

چند روز پیش در پی دادن یه پیشنهاد درست و درمان به آموزش دانشگاه و در پی گیر دادن ها و خرده گرفتم ها و بهانه های بنی اسرائیلی آوردن های مکرر آنها ، من و صفا مجبور به روی آوردن به جعل امضا شدیم !!!

اولش آموزشی ها گفتند باید این تز گرانقدرتان را روی کاغذ و در قالب نامه بنویسید تا پیگیری شود . نوشتیم و تقدیم کردیم . بعدش گفتند : نه خیر ، این تئوری شما فقط به خودتان ربط نداره که ! پس نظر جمع چی میشه ؟ هان ؟ ! . گفتیم : چه کنیم ؟ گفتند : آها! قربون آدم چیز فهم ، باید امضای همه ی همکلاسی هایتان زیرش باشه . ( پیشنهاد من برای آنهایی که این پست رو می خوانند و هنوز دانشجو نشدن اینه که تا کلاس ها شروع نشده بشینند و یه امضای خوشگل << و البته غیر قابل جعل >>برای خودشان دست و پا کنند که توی دانشگاه ممکنه یکدفعه اینقدر امضای تو مهم بشه که میشه 40 ، 50 نفر رو همزمان دنبال خودت  بکشانی و یه عالمه التماست کنند تا به یه تصمیم جمعی امضا بدی )

در مورد ما ، بچه ها که هر کدام شهرستان های خودشان بودند و جز عده ای که مال این شهر بودیم کس دیگری نبود . البته از قبل رضایت اکثریت رو از طریق تلفن و مسیج و پیغام و پسغام گرفته بودیم . گفتیم چی کار کنیم ؟ نمیشه تا اول مهر صبر کرد که . پس دست به کار شدیم و توی کتابخانه ی دانشگاه ، من و صفا در عرض یک ساعت و نیم امضای 33 نفر رو جعل کردیم . و اینقدر ماهرانه   که هیچ کدام یه ذره هم شکل هم نشد . خانم ( ب ) چشمش که به امضاها افتاد یه نگاهی بهمون کرد و گفت : " به من نگا کنین ! از اون چیزا ( شاخ ) رو سرم هست ؟ " ما هم خنده مان گرفت و گفتیم که اگه چیزی نگه کسی هم متوجه نمیشه . یه مکثی کرد و بعدش هم که انگار پاچه خوری و لوس کردن خود جواب داده باشه ، چیزی نگفت . فقط آخرش یه حرفی زد که خستگی این همه جعل امضا تو تنمان ماند  :

پیگیریش با خودتون .

دارم فکر می کنم امان از بعضی از این قانون های خشک و دست و پا گیر دنیای ما . این که فقط یه گوشه اش بود . ما هم که به قول اساتیدمان ، توی یه دنیای دیگه سیر می کنیم و هنوز هم کسی خیلی خیلی ازمان توقع نداره و همه چیز هم برایمان یه شوخی کوچولو هست که به راحتی میشه بهش خندید و از میان برش داشت . ولی ...

توی دنیایی که خودمان ساختیمش وقتی کسی یه ایده ی نو و تازه داره ، انقدر با بعضی جبهه گیری ها و از کاه کوه ساختن ها و بهانه های بنی اسرائیلی مواجه می شود که عطا رو  به لقا می بخشه و ترجیح میده تا یه چیزی هم بدهکار نشده برود و دوباره بنشیند روی گلیم خودش و مواظب پاهاش هم خیلی باشه ! .

دیگه نمی گم چرا ( چرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) چون دارم بزرگ میشم !!

                               ***                                         ***

و این ترانه ی تیتراژ سریال " مثل هیچ کس " چقدر به دل آدم میشینه وقتی میگه

 همه دنیا بخوان و تو بگی نه

نخوان و تو بگی آره ، تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

 

توی روزهای مبارک این ماه مبارک برای همه دعا کنیم مخصوصا برا مریضا .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:35  توسط پرستار کوچولو  |