X
تبلیغات
بيـــــــدار پــــــرستاری
آنگاه که درد مندی سلامت خودراباز یابد,آنگاه که دستی به نشانه شکربه آسمان بلندشود,ملائک تورامیستایند

آره ، هنوزم قراره دیگه اینجا ننویسم . اما امروز فرق داره . امروز روز مادره ، روز خانوما . دلم نیومد در مورد امروز ننویسم ( تازه اون یکی وبلاگم هنوز زیاد مچور نشده ) . آخه امسال یه جور دیگه ایه برام واژه ی مادر . امسال توی کار آموزی های OB ( زایشگاه ) صحنه های قشنگی از اولین لحظات مادر شدن دیدم . درد زایمان روی همه ی دردها رو کم کرده . اینو همه می دونن . توی اون دوره ی کار آموزی خودم به کرات شاهد بودم که میان امواج درد میشه چند بار ارزوی مرگ کرد . میشه چند بار حس کرد که این دیگه آخرین نفس کشیدنه . اما هر انقباض درد انگار جسم و روح مادر تازه ؛ رو هم پاک میکنه .

قشنگترین لحظه وقتیه که بچه به دنیا میاد . همون کسی که باعث دردهای مرگ آور بود . اما چه اتفاقی در مورد این موجود میفته ؟

بدون استثنا اون لحظه مادر می خواست بچه رو بهش نشون بدن . اونوقت اونو با اشتیاق می بوسید و می بویید . با اشک چشماش صورتش رو می شست و از ته دلش می گفت : جونم ، عزیزم ، مادر قربونت بره ...

انگار حاضره صد دفعه دیگه هم تمام اون دردها رو به خاطر این موجود کوچولو عاشقانه تحمل کنه و میکنه .

بعد با اون همه خستگی و خونریزی و تحلیل قوا ، از شیره ی جانش کودکش رو سیراب می کنه .

خدا زن رو ، مادر رو ، اینقدر حساس و با احساس آفریده .

فکر کنم هممون به اولین کسی که تو زندگیمون مدیون باشیم ، مادره .

روز عاشقانه های زمینی مبارک .

.............................................................................................

یه چیز جالب ! این پست رو که می خواستم بذارم چند بار بلاگفا اینطوری ارور دارد که توی این پست چند تا کلمه ی غیر مجاز !!!!!  وجود داره و بهتره که ( با زبون آدمیزاد ) از ثبتش منصرف بشم . ( وااااااااااااااااااااااااااااااا ( ه ) ) . هی خوندم هی دیدم بابا کلمه غیر مجاز ؟؟؟!!!

این بلاگفای بیچاره هم خیال کرده این روزا هر کی پست تازه میذاره ، سیاسیه . آخه روح لطیف ما چه کارش به سیاست اصلا . حالا خوبه از مخابرات و اینکه 3 روزه اس ام اس ها نمیره و آخه این چه وضعشه ننوشته بودم . بابا مردیم ( به قول پوریا پوکیدیم ) بسکه با بچه ها فقط به هم میس کال انداختیم خب .

بای بای




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:53 توسط :: پرستار کوچولو ::

مدتیست که دیگه " بیدار پرستاری " نیستم

دلم می خواد و تصمیم دارم یه جای دیگه بنویسم

( این پست رو بعدا کامل خواهم کرد (( شاید و شاید )))




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:0 توسط :: پرستار کوچولو ::

دیروز بعد از 11 روز برگشتم خونه . دوشنبه از صبح که چشم هام رو باز کردم تا خود شب Q1h برای بچه ها آبغوره گرفتم . دست خودم هم نبود . حتی ترتیب دادن سفره شام بیرون و روی چمن ها ، توسط بچه ها ، هم بهترم نکرد . دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود . بچه ها تشخیص گذاشتند که دیگه خونه واجب شدم . با مربی ها صحبت کردند و چهارشنبه رو تعطیل کردیم و عصر سه شنبه هم برگشتم . الان خوبم ، خوب خوب . واقعا که اگه مال ده کوره ها و دهات ها ی بدون هیچ امکانات رفاهی باشی و بوی تکنولوژی و امکانات جورواجور هم که به مشامت نخورده باشه ها ، اما هوای وطن ، جایی که سالها توش نفس کشیدی بهت نفس میده .

دیشب کنار مامان روی تخت توی حیاط خوابیدم . زیر سقف آسمون با پولک های درخشان و چشمک زن ، با فانوس ماه . و صبح زود با چه چه پرنده ها بیدار شدم . و دوباره حس کردم شده ام همان حوریای بی دغدغه ی آزاد اندیش و کیف کردم .

قبل از خوابگاهی شدنم فکر می کردم دختر مستقل و خود مداری هستم . فکر می کردم دوری از خانواده چندان روی من موثر نیست . حتی در مسافرت های خانوادگی چمدان و ساک من از بقیه جدا بود . خوابگاه یادم آورد که وابستگی عاطفی به خانواده دارم و از این بابت ناراحت نیستم .

آدمی گاهی میون شلوغی های روزمره احتیاج به لختی آسایش و آرامش داره و اگر این عاطفه و کشش در وجودش نباشه ، آرامش رو هم هیچ کجای دیگه نمیشه پیدا کرد .

خانه و خانواده  از اون دست چیزهایی هست که آدم با دوری و از دست دادنش هر چند برای مدتی کوتاه ، قدرش رو بهتر می فهمه . به یاد ترانه ی خونه افتادم :

" من از این خونه هر جایی که می رم

نمی تونم تو رو یادم نیارم

چقدر خوبه دلت آشوبه بی من

من ای آشفتگی را دوست دارم . "

غیر از دلتنگی مشکل دیگرم با خوابگاه شلوغی و سر و صدای زیادی اونجاست . به خصوص برای من که هر وقت خلوت و سکوت می خواستم لب تر نکرده محیا بود . عادت کردم کارهایم رو با ساعت و برنامه ریزی انجام بدم و آنجا باید حتی برای خوابیدنم با حداقل 10 نفر هماهنگ کنم . درس خواندن که کاریست شاقه . برای یک صفحه درس خواندن باید 6 بار جامو عوض می کردم تا بلکه یه جای کم  سرو صدا تر پیدا بشه . و این برایم شدیدا عذاب آوره .

یک باره همه کارهای روزانه ام به دوش خودم افتاد . خودم باید غذامو آماده می کردم ، خودم باید ظرف ها رو می شستم ، خودم باید لباس هامو می شستم ، یخچال رو برفک گیری می کردیم  ، خرید می کردیم ، کارهای بانکی رو انجام می دادیم ، پرسان پرسان آدرس ها رو پیدا می کردیم و ...

مشکل بعد تا کردن و ساختن با اخلاق های جورواجور هم اتاقی هایم بود . یکی دو هفته اول که هرشب بهانه ای برای یک دل سیر گریه کردن قبل از خواب داشتم .

کارآموزی های دوشیفت و خسته کننده و کنفرانس های درون گروهی هم فشار زیادی وارد می کرد و می کنه . حتی یک لحظه هم برای خودم نیستم .به قول صفا جایی که بشه چند لحظه فکر کرد فقط و فقط "دستشویی" هست . و در این شرایط نیاز به دوست و آشنا و حامیان رو پیش از پیش احساس می کنی . متوجه شدم که تو این مدت بیشتر از قبل یا دوست هام تماس داشتم و ازشون یاد کردم . توی جمعی ولی خیلی وقت ها از درون تنهایی . آشنای عزیزی که ناخوانده بهت سربزنه ، خیلی به دلت خوش میاد .

میون این همه دلمشغولی ها گاهی با هم بودنمون خیلی شیرینه . به هر حال پیش اومده که ما چند نفر چند ماه آخر فارغ التحصیلی رو با هم و زیر یک سقف زندگی کنیم . با هم بیدار بشیم ، بخوابیم ، بخندیم و غصه بخوریم . صبح ها برای آماده شدن توی اون اتاق 6 در 4 ، بیست بار به همدیگه بخوریم . و خاطرات خوشمزه و تلخ مزه ای رو برای باقی عمر از هم یدک بکشیم .

این دوره هم داره یواش یواش تموم میشه . و من به این فکر می کنم که تصورات میتونه تا چه اندازه یا خود واقعی یک اتفاق تفاوت داشته باشه . فهمیدم گاهی هم عادی میشه که فرصت ها رو بی خیال بشیم . فهمیدم چیزی رو به زور از خدا نخوام . اگه صلاحم باشه خودش میده ...

و فهمیدم زودتر از خیال ما

                                 می گذرد و می گذریم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:39 توسط :: پرستار کوچولو ::

گاهي مسير جاده به بن بست مي رود            گاهي تمام حادثه از دست مي رود

گاهي همان كسي كه دم از عقل مي زند         در راه هوشياري خود مست مي رود

گاهي غريبه اي كه به سختي به دل نشست     وقتي كه قلب خون شده بشكست مي رود

اول اگر چه با سخت از عشق آمده                 آخر خلاف آنچه كه گفتست مي رود

گاهي كسي نشسته كه غوغا به پا كند         وقتي غبار معركه بنشست مي رود

اينجا يكي براي خودش حكم مي دهد            آن ديگري هميشه به پيوست مي رود

واي از غرور تازه به دوران رسيده اي               وقتي ميان طايفه اي پست مي رود

هر چند مضحك است و پر از خنده هاي تلخ     بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود

اين لحظه ها كه قامت قد كمان ماست           تيريست بي نشانه كه از شصت مي رود

بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند         اما مسير جاده به بن بست مي رود

***

چه خوب كه توي خوابگاه هم مي تونم به اينترنت دسترسي داشته باشم .

مدتيست كه در خوابگاه روزگار مي گذرانم . در اولين فرصت در مورد اينجا مي نويسم . فعلا يه ذره سرم زيادي شلوغ پلوغه و من هم زيادي عادت ندارم به اين مدلش .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:50 توسط :: پرستار کوچولو ::

امروز آخرین امتحان کارآموزی رو هم دادیم . از همین موج های حیات . بچه ها همه ی سوال ها رو از روی برگه ی من زدند . تو عالم دوستی هم چیزی نمی شد گفت . و من با هزار دلیل و منطق زورکی ، خودمو فانع کردم مهم اینه که برنده ی اصلی کی باشه . به نظر شما برنده ی اصلی این جور وقت ها کیه ؟ اونی که راه رو طی میکنه تا به مقصد برسه یا اونی که میانبر میاد ؟

 

بعد از امتحان رفتم خوابگاه تا روپوش های ترم جدید که تازه رسیده بود رو تحویل بگیرم !!! ( البته باید گفت روپوش ها ی ترم قدیم . آخه ترم جدید دیگه واسه خودش بزرگ شده ، قدّی کشیده و داره به روزهای اخر هم نزدیک میشه . اما از قدیم گفتم دندون اسب پیشکش رو که نمیشمارن که . تازشم همش 4 ماه و نصفی از ترم جدید میگذره . تازه ترش هم آسیاب به هم نوبته . اول پزشکی های هایپر محترم و محترمه !) . ظاهرا مسئول خرید، آقای ( ا ) _ یکی از داداش های کلاس _ رو با خودش برده بوده برای انتخاب جنس و مدل روپوش ها ! .

ایشان هم این وظیفه ی خطیر رو به نحو احسن انجام می دن و دیروز با سربلندی روپوش ها رو با خودشون میارن .

بسته ها رو که با ذوق و شوق باز کردیم و پوشیدیم ، قیافه هایمان دیدنی بود . آقای ( ا) اینقدر سایز ها رو بزرگ انتخاب کرده بود که دو نفری توی یک روپوش جا می شدیم . دکمه ی آخر روپوشم زیر زانوهام بسته می شد . تا شست پام هم طولش بود . آستین هاش هم فیت دستهای مجید جان دلبندم . توی جیب هاش می شد هندوانه قایم کنی .

البته خرید آفایون که بهتر از این از آب در نمیاد که .

زنگ زدیم که بی زحمت تشریف بیارید و این چشم بازار ها رو بردارید ببرید .

بعد کاشی به عمل اومد که این روپوش ها از یک جای دیگه آب می خوره .

مدتی است که رئیس بیمارستان طی مراسم بزرگی تغییر کرد . و بعد از اون رئیس دانشکده هم . حالا هم این دو حسابی با هم مچ شدن . رئیس بیمارستان ( همون متخصص مغز و اعصاب که دوران کارآموزی فن یک بار نشستم روی کیفش و چروک های کیفش رو صاف کردم ) از اون آدم های خشکه مذهب و مقدس مآب هست . به طوری که روز اول توی جلسه ی معارفه در میاد و میگه : وضعیت حجاب خانوم ها توی بخش تاسف آوره و من این وضعیت رو تغییر خواهم داد ( حتما حتما )

از فردای اون روز هم راه افتاده بود توی بخش ها و انگار که دیگه همه ی جای بیمارستان خوب و مناسبه و فقط حجاب پرسنله که لنگ می زنه ، می خواستند این قسمت رو هم درستش کنند .(البته نمی خوام منکر خوبی های فراوان این طرحشون بشم ) اما مثل همیشه که توی کشور ما آش مون زیادی شور میشه بود ...

حالا هم انگار دقت که فرموده بودند به این تشخیص رسیده بودند که روپوش خانوم های دانشجو مناسب نیست . ریاست دانشگاه هم به آقای ( ا ) تاکید اکید می کنه که روپوش جدید رو سه چهار شماره ای بزرگتر بردار . آقای ( ا ) هم سنگ تمام گذاشته بود و روپوش ها رو طوری انتخاب کرده بود که هیچ خیاطی در کل کره ی زمین نتونه اونو اندازه کنه .

بچه ها پیشنهاد دادن یک روز همین روپوش های بسیار شیک رو بپوشیم بریم توی بخش تا جناب رئیس رویت بفرمایند ببینند الان خوبیم یا نه . خدا عاقبت همه رو به خیر کنه با این طرز فکر ها و صاحبان ایده های جدید .   

راستی فردا روز پرستاره .ما که به قول زهره مسافریم و امسال به جشن روز پرستار دانشکده نمی رسیم .

روز پرستار ...! تا حالا فکر کردیم چرا روز میلاد اسوه ی صبر رو گذاشتن روز پرستار ؟ ...

  روزتون مبارک پرستارهای امروز و پرستارهای فردای سرزمینم . سیب سلامتی تقدیم به وجود همیشه سبزتون .

                                  




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:38 توسط :: پرستار کوچولو ::